{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵۲: قفسی که اسمش «عشق» بود

پارت ۵۲: قفسی که اسمش «عشق» بود
لئو که از ترس داشت پس می‌افتاد، سعی کرد یه چیزی بگه، ولی جونگ‌کوک فقط یه قدم رفت سمتش. اصلاً نیازی به داد زدن نبود، همین که آروم دستش رو گذاشت روی لبه‌یِ میز و با اون چشمایِ سیاهش زل زد تو چشماش، کافی بود.

جونگ‌کوک با یه صدایِ آرومِ مرگبار گفت: «تو همین الان کارت رو از دست دادی، لئو. خوش‌شانسی که الان جلسه داریم و نمی‌خوام این اتاق رو با خونِ کثیفت رنگی کنم. گمشو بیرون، همین الان، قبل از اینکه نظرم عوض شه.»

لئو حتی منتظر نموند؛ جوری فرار کرد که انگار یه گرگِ گرسنه دنبالشه. وقتی درِ اتاق بسته شد، انگار اکسیژنِ اتاقِ کنفرانس تموم شد. سکوت بود و صدایِ ضربانِ قلبِ من که توی گوشم می‌کوبید. جونگ‌کوک همون‌جا، پشتِ میزِ ریاست موند. با پشتِ دستش پیشونی‌اش رو پاک کرد و یه نفسِ عمیق کشید. انگار داشت سعی می‌کرد اون هیولایِ تویِ وجودش رو دوباره بندازه تویِ قفس.

فکر کردم دیگه کارش با من تموم شده، ولی وقتی سرش رو آورد بالا و بهم نگاه کرد، فهمیدم بدجوری در اشتباه بودم. نگاهش دیگه اون نگاهِ سردِ تو جلسه نبود؛ پر از خشم بود، یه خشمِ داغ که داشت من رو می‌سوزوند.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵۱

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۲۲: اولین نگاهِ سردجونگ‌کوک چشماش رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط