" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت۲۵
ویو راوی
موج انفجار که در نزدیکشون بود باعث شد تمام شیشه های کافه بشکنن و همه از ترسشون روی زمین بشینن چند ثانیه همه جا تو سکوت فرو رفت و بعد همه از جاشون بلند شدن و از کافه بیرون رفتن هوا پر از دود و سیاهی بود و هر کی اون اطراف بود از ترسش به این ور یا اون ور فرار میکرد . لارا بازوی یکیشون رو گرفت و گفت
× چه خبره ؟
... : چندین تانک و سرباز ریختن تو شهر دارن به هر جا میرسن اونجا رو با خاک یکسان میکنن
لارا بازوی اون فرد رو ول کرد و گفت
× الان چیکار کنیم ؟
÷ چه میدونم
و دوباره انفجاری صورت گرفت و باعث شد افراد زیادی زخمی بشن .
نورا و لارا و مینار به سمت فردی رفتن که زخمی روی زمین افتاده بود و اروم بلندش کردن و از دو طرف بازوهاش گرفتن و همراه با بقیه اونجا رو ترک کردن .
انفجار ها متعدد و پشت سر هم بود و همه جا رو خاک و دود پوشونده بود ، بلاخره مغازه ای رو پیدا کردن و همه داخلش پنهون شدن ولی جایی نبود که زیاد امن باشه
نورا و مینار با کمک هم فرد زخمی رو روی صندلی گذاشتن
+اخ کمرم
÷ میگم بنظرت الان بقیه کجان .......آرتور ، تهیونگ ، دنیل ، مامان ، بابا ......
+ نمیدونم واقعا نمیدونم
چند ثانیه نگذشت که ضربات پشت سرهم به در مغازه همه رو ترسوند ، صاحب مغازه با ترس نزدیک در شد و از چشمی در بیرون رو نگاه کرد و بعد با خوشحالی رو به بقیه کرد و گفت
... : نترسین از خودمونن
اینو و گفت و در رو اروم باز کرد چندین نفر وارد شدن که نورا با دیدن تهیونگ کنار بقیه سمتش رفت
+تهیونگگگ ( بلند )
تهیونگ تا نورا رو دید به سمتش رفت و محکم بغلش کرد
+ کجا بودی ؟
_ وقتی صدای انفجار ها رو شنیدیم اومدیم دنبالتون
تهیونگ نورا رو از بغلش اورد بیرون و با دیدن لباس خونی نورا چشماش گرد شد و گفت
_ زخمی شدی؟
+نه نه این خون من نیست.......تو چی زخمی نشدی دنیل ؟ آرتور ؟ بابا ؟ دایی ؟
_ همه سالمیم
با دستش به دنیل و آرتور اشاره کرد و گفت
_ اوناهاش اونجان
+ الان چیکار کنیم دیر یا زود پیدامون میکنن
آرتور و دنیل به همراه و لارا و مینار اومدن سمتشون
! ما وقتی میومدیم رفتیم کتابخونه شهر همه اونجا پنهون شدن باید ماهم بریم اونجا
÷ اما همه جا رو سربازا و تانک هاشون گرفته
_ باید از کوچه پس کوچه ها بریم
و بلاخره بعد از اینکه همه اماده رفتن شدن دنیل اروم در رو باز کرد و به اطرف نگاه کرد و بعد از اینکه مطمئن شد کسی این اطراف نیست به همه اشاره کرد که برن بیرون . خیلی اروم تمومه کوچه ها رو رد کردن همه دونه به دونه پشت هم تا اینکه به کوچه ای رسید درست توی ۱۰۰ متری کتابخونه شهر ولی تنها راهش رد شدن از خیابونی بود که تانک و سرباز های زیادی تو اونجا مستقر بودن..........................
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت۲۵
ویو راوی
موج انفجار که در نزدیکشون بود باعث شد تمام شیشه های کافه بشکنن و همه از ترسشون روی زمین بشینن چند ثانیه همه جا تو سکوت فرو رفت و بعد همه از جاشون بلند شدن و از کافه بیرون رفتن هوا پر از دود و سیاهی بود و هر کی اون اطراف بود از ترسش به این ور یا اون ور فرار میکرد . لارا بازوی یکیشون رو گرفت و گفت
× چه خبره ؟
... : چندین تانک و سرباز ریختن تو شهر دارن به هر جا میرسن اونجا رو با خاک یکسان میکنن
لارا بازوی اون فرد رو ول کرد و گفت
× الان چیکار کنیم ؟
÷ چه میدونم
و دوباره انفجاری صورت گرفت و باعث شد افراد زیادی زخمی بشن .
نورا و لارا و مینار به سمت فردی رفتن که زخمی روی زمین افتاده بود و اروم بلندش کردن و از دو طرف بازوهاش گرفتن و همراه با بقیه اونجا رو ترک کردن .
انفجار ها متعدد و پشت سر هم بود و همه جا رو خاک و دود پوشونده بود ، بلاخره مغازه ای رو پیدا کردن و همه داخلش پنهون شدن ولی جایی نبود که زیاد امن باشه
نورا و مینار با کمک هم فرد زخمی رو روی صندلی گذاشتن
+اخ کمرم
÷ میگم بنظرت الان بقیه کجان .......آرتور ، تهیونگ ، دنیل ، مامان ، بابا ......
+ نمیدونم واقعا نمیدونم
چند ثانیه نگذشت که ضربات پشت سرهم به در مغازه همه رو ترسوند ، صاحب مغازه با ترس نزدیک در شد و از چشمی در بیرون رو نگاه کرد و بعد با خوشحالی رو به بقیه کرد و گفت
... : نترسین از خودمونن
اینو و گفت و در رو اروم باز کرد چندین نفر وارد شدن که نورا با دیدن تهیونگ کنار بقیه سمتش رفت
+تهیونگگگ ( بلند )
تهیونگ تا نورا رو دید به سمتش رفت و محکم بغلش کرد
+ کجا بودی ؟
_ وقتی صدای انفجار ها رو شنیدیم اومدیم دنبالتون
تهیونگ نورا رو از بغلش اورد بیرون و با دیدن لباس خونی نورا چشماش گرد شد و گفت
_ زخمی شدی؟
+نه نه این خون من نیست.......تو چی زخمی نشدی دنیل ؟ آرتور ؟ بابا ؟ دایی ؟
_ همه سالمیم
با دستش به دنیل و آرتور اشاره کرد و گفت
_ اوناهاش اونجان
+ الان چیکار کنیم دیر یا زود پیدامون میکنن
آرتور و دنیل به همراه و لارا و مینار اومدن سمتشون
! ما وقتی میومدیم رفتیم کتابخونه شهر همه اونجا پنهون شدن باید ماهم بریم اونجا
÷ اما همه جا رو سربازا و تانک هاشون گرفته
_ باید از کوچه پس کوچه ها بریم
و بلاخره بعد از اینکه همه اماده رفتن شدن دنیل اروم در رو باز کرد و به اطرف نگاه کرد و بعد از اینکه مطمئن شد کسی این اطراف نیست به همه اشاره کرد که برن بیرون . خیلی اروم تمومه کوچه ها رو رد کردن همه دونه به دونه پشت هم تا اینکه به کوچه ای رسید درست توی ۱۰۰ متری کتابخونه شهر ولی تنها راهش رد شدن از خیابونی بود که تانک و سرباز های زیادی تو اونجا مستقر بودن..........................
- ۹۶
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط