رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۱۰۳ }🌷
مگه چقدر لباس تنت بود که نمیتونستی دربیاری و منو اینجا معطل خودت کر...
همینطور که غر میزدم برگشتم.
اما همین که چشمم بهش افتاد...
بقیهی حرفم همونجا توی دهنم موند.
سریع دستامو روی چشمام گذاشتم تا دوباره اون صحنه رو نبینم.
× چرا... چرا لباس تنت نیست؟
تهیونگ خیلی عادی جواب داد:
- عادت ندارم با لباس بخوابم. بهتره خجالتت رو بذاری کنار.
با خجالت دستمو از روی چشمام برداشتم، ولی هنوز سعی میکردم مستقیم نگاهش نکنم.
× تهیونگ...
- هوم؟
× من لباس خوابم رو برنداشتم.
- الان نمیتونی بری بیرون... چراغهای عمارت رو خاموش کردن.
بعد سمت کمدش رفت.
- از داخل کمدم یه لباس بردار.
با اخم نگاهش کردم.
× عمرا... من حاضرم توی تاریکی برم، ولی از لباسهای تو استفاده نکنم.
- هرجور راحتی.
با گفتن این حرف، برگشت سمت کار خودش.
من هم با غروری که کمکم داشت خرد میشد، به سمت در رفتم.
در رو باز کردم...
اما دوباره همون تاریکی جلوی چشمم ظاهر شد.
همون تاریکیای که همیشه ازش بدم میومد.
چند ثانیه همونجا ایستادم.
بعد با حرص برگشتم داخل اتاق و در رو بستم.
نگاهم افتاد به تهیونگ که روی کاناپه نشسته بود و با گوشیاش کار میکرد.
با خودم کلنجار رفتم.
آخرش غرورم رو کنار گذاشتم و به سمت کمدش رفتم.
همه لباسهاش بزرگ بودن.
طبیعی هم بود...
هیچکدوم اندازه من نبود.
× تهی...
هنوز حرفم کامل نشده بود که صدای خودش از پشت سرم اومد.
- اینو بردار.
با شنیدن صدای ناگهانیاش، از جا پریدم.
× هی تهیونگ! قصد داری منو بکشی؟!
با عصبانیت نگاهش کردم.
- نه، ندارم دختر کوچولو.
لباسی رو که در دستش بود سمتم گرفت.
- اینو بپوش.
لباس سفید رنگش بلند بود و تا پایین زانوهام میرسید.
× م... ممنون.
آروم لباس رو گرفتم و از کنارش رد شدم.
داخل حمام رفتم، لباسم رو عوض کردم و صورتم رو شستم.
وقتی بیرون اومدم، دیدم تهیونگ پشت میز کارش نشسته.
واقعا الان وقت کار کردن بود؟
× تهیونگ...
برگشت سمتم.
نگاهش چند لحظه روی لباسم موند.
× کجا بخوابم؟
- روی تخت.
با تعجب نگاهش کردم.
× پیش تو؟ عمرا.
- برای من فرقی نداره.
بعد به کاناپه اشاره کرد.
- میتونی اونجا بخوابی... فقط فردا صبح با بدن درد بیدار نشی و غر نزنی.
با اخم جواب دادم:
× چرا خودت روی کاناپه نمیخوابی؟
- چون نمیخوام همچین تجربهای داشته باشم.
با حرص به سمت تخت رفتم.
روی تخت دراز کشیدم و بالش رو زیر سرم گذاشتم.
نمیدونم چرا...
ولی حس عجیبی داشت.
شاید به خاطر این بود که اینجا اتاق تهیونگه
چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم.
اما نمیشد.
بعد از چند دقیقه دوباره نگاهم سمتش رفت.
با عینکی روی چشمهاش، پشت میز نشسته بود و برگهها رو بررسی میکرد.
باید اعتراف میکردم...
از این زاویه خیلی متفاوت به نظر میرسید.
نه!
اصلا قشنگ نیست.
با خودم لج کردم و به سمت دیگه تخت برگشتم.
دیگه نگاهش نمیکنم.
همون لحظه صدای حرف زدنش با گوشی بلند شد.
- فردا میام... به چیزی دست نزنید.
چند لحظه سکوت کرد. و منتظر تموم شدند حرف اون فرد کرد ...
- تا ساعت شش صبح آماده باشه.
بعد تماس رو قطع کرد.
کجا میخواست بره؟
صدای خاموش شدن چراغ کنار میزش اومد.
حدس زدم کارش تموم شده.
چند لحظه بعد صدای قدمهاش توی اتاق پیچید.
میدونستم داره سمت تخت میاد.
چشمامو بستم و خودمو به خواب زدم.
تخت کمی تکون خورد.
حضورش رو کنارم حس کردم.
- اخخخخ...
صدای آرومش باعث شد بیشتر خودمو کنترل کنم.
چند لحظه بعد آرام گفت:
- بیا اینجا دختر کوچولو.
قبل از اینکه بفهمم چه کار میکنه، نزدیکم شد و من رو به سمت خودش کشید.
سرشو توی گودی گردنم برد و چند بار پشت سر هم نفس کشید ...
سعی کردم بی ریکشن باشم ..
نمیخواستم بفهمه بیدارم ...
اما انگار از اول فهمیده بود.
آرام کنار گوشم گفت:
- میدونم بیداری.
با شنیدن حرفش چشمامو باز کردم.
خواستم چیزی بگم، اما نمیدونستم چی.
فقط نگاهش کردم.
لبخند کوچیکی زد و گفت:
- بخواب.
حرفی برای گفتن نداشتم.
برای همین فقط سکوت کردم و چشمامو بستم.
شاید اون شب، برای اولین بار بعد از مدتها، احساس آرامش کردم
🌷 ادامه دارد... ✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
شرط ها :
۳۰۰ لایک.
۱۲۰ بازنشر
۱۴ فالو
شرط هارو که برسونید پارت جدید رو میزارم🥹🌷
مگه چقدر لباس تنت بود که نمیتونستی دربیاری و منو اینجا معطل خودت کر...
همینطور که غر میزدم برگشتم.
اما همین که چشمم بهش افتاد...
بقیهی حرفم همونجا توی دهنم موند.
سریع دستامو روی چشمام گذاشتم تا دوباره اون صحنه رو نبینم.
× چرا... چرا لباس تنت نیست؟
تهیونگ خیلی عادی جواب داد:
- عادت ندارم با لباس بخوابم. بهتره خجالتت رو بذاری کنار.
با خجالت دستمو از روی چشمام برداشتم، ولی هنوز سعی میکردم مستقیم نگاهش نکنم.
× تهیونگ...
- هوم؟
× من لباس خوابم رو برنداشتم.
- الان نمیتونی بری بیرون... چراغهای عمارت رو خاموش کردن.
بعد سمت کمدش رفت.
- از داخل کمدم یه لباس بردار.
با اخم نگاهش کردم.
× عمرا... من حاضرم توی تاریکی برم، ولی از لباسهای تو استفاده نکنم.
- هرجور راحتی.
با گفتن این حرف، برگشت سمت کار خودش.
من هم با غروری که کمکم داشت خرد میشد، به سمت در رفتم.
در رو باز کردم...
اما دوباره همون تاریکی جلوی چشمم ظاهر شد.
همون تاریکیای که همیشه ازش بدم میومد.
چند ثانیه همونجا ایستادم.
بعد با حرص برگشتم داخل اتاق و در رو بستم.
نگاهم افتاد به تهیونگ که روی کاناپه نشسته بود و با گوشیاش کار میکرد.
با خودم کلنجار رفتم.
آخرش غرورم رو کنار گذاشتم و به سمت کمدش رفتم.
همه لباسهاش بزرگ بودن.
طبیعی هم بود...
هیچکدوم اندازه من نبود.
× تهی...
هنوز حرفم کامل نشده بود که صدای خودش از پشت سرم اومد.
- اینو بردار.
با شنیدن صدای ناگهانیاش، از جا پریدم.
× هی تهیونگ! قصد داری منو بکشی؟!
با عصبانیت نگاهش کردم.
- نه، ندارم دختر کوچولو.
لباسی رو که در دستش بود سمتم گرفت.
- اینو بپوش.
لباس سفید رنگش بلند بود و تا پایین زانوهام میرسید.
× م... ممنون.
آروم لباس رو گرفتم و از کنارش رد شدم.
داخل حمام رفتم، لباسم رو عوض کردم و صورتم رو شستم.
وقتی بیرون اومدم، دیدم تهیونگ پشت میز کارش نشسته.
واقعا الان وقت کار کردن بود؟
× تهیونگ...
برگشت سمتم.
نگاهش چند لحظه روی لباسم موند.
× کجا بخوابم؟
- روی تخت.
با تعجب نگاهش کردم.
× پیش تو؟ عمرا.
- برای من فرقی نداره.
بعد به کاناپه اشاره کرد.
- میتونی اونجا بخوابی... فقط فردا صبح با بدن درد بیدار نشی و غر نزنی.
با اخم جواب دادم:
× چرا خودت روی کاناپه نمیخوابی؟
- چون نمیخوام همچین تجربهای داشته باشم.
با حرص به سمت تخت رفتم.
روی تخت دراز کشیدم و بالش رو زیر سرم گذاشتم.
نمیدونم چرا...
ولی حس عجیبی داشت.
شاید به خاطر این بود که اینجا اتاق تهیونگه
چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم.
اما نمیشد.
بعد از چند دقیقه دوباره نگاهم سمتش رفت.
با عینکی روی چشمهاش، پشت میز نشسته بود و برگهها رو بررسی میکرد.
باید اعتراف میکردم...
از این زاویه خیلی متفاوت به نظر میرسید.
نه!
اصلا قشنگ نیست.
با خودم لج کردم و به سمت دیگه تخت برگشتم.
دیگه نگاهش نمیکنم.
همون لحظه صدای حرف زدنش با گوشی بلند شد.
- فردا میام... به چیزی دست نزنید.
چند لحظه سکوت کرد. و منتظر تموم شدند حرف اون فرد کرد ...
- تا ساعت شش صبح آماده باشه.
بعد تماس رو قطع کرد.
کجا میخواست بره؟
صدای خاموش شدن چراغ کنار میزش اومد.
حدس زدم کارش تموم شده.
چند لحظه بعد صدای قدمهاش توی اتاق پیچید.
میدونستم داره سمت تخت میاد.
چشمامو بستم و خودمو به خواب زدم.
تخت کمی تکون خورد.
حضورش رو کنارم حس کردم.
- اخخخخ...
صدای آرومش باعث شد بیشتر خودمو کنترل کنم.
چند لحظه بعد آرام گفت:
- بیا اینجا دختر کوچولو.
قبل از اینکه بفهمم چه کار میکنه، نزدیکم شد و من رو به سمت خودش کشید.
سرشو توی گودی گردنم برد و چند بار پشت سر هم نفس کشید ...
سعی کردم بی ریکشن باشم ..
نمیخواستم بفهمه بیدارم ...
اما انگار از اول فهمیده بود.
آرام کنار گوشم گفت:
- میدونم بیداری.
با شنیدن حرفش چشمامو باز کردم.
خواستم چیزی بگم، اما نمیدونستم چی.
فقط نگاهش کردم.
لبخند کوچیکی زد و گفت:
- بخواب.
حرفی برای گفتن نداشتم.
برای همین فقط سکوت کردم و چشمامو بستم.
شاید اون شب، برای اولین بار بعد از مدتها، احساس آرامش کردم
🌷 ادامه دارد... ✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
شرط ها :
۳۰۰ لایک.
۱۲۰ بازنشر
۱۴ فالو
شرط هارو که برسونید پارت جدید رو میزارم🥹🌷
- ۲.۱k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط