part 2
part 2
_هوممم.. چی میگی.. این وقت شب موقع زنگ زدنه(عصبی و بی حال)
+ا.. الو.. کوکی(با صدای گرفته)
چند ثانیه سکوت..
وقتی فهمیدم ا.ت هست.. اونم این موقع شب قلبم تند تند کوبید و استرس و نگرانی کل وجودمو گرفت
_ا.ت... چیشده.. چرا صدات گرفته (نگران و عصبی)
+کوک..(بغض)
_جانم بگو چیشده؟ مردم از نگرانی
+کوک.. منو ببخش که این موقع زنگ زدم..(بغض)
_نه نه نه.. اشکال نداره فقط بهم بگو چیشده
+کوکی
_جان دلم...
+میتونی الان بیای پیشم؟(بغض)
_اره پرنسسم چند دیقه دیگه اونجام...
قلبم تو دهنم میکوبید... داشتم میمیردم از نگرانی.. نمیدونم چطوری فقط لباسام رو پوشیدم و سوئیچ رو برداشتم...
(ویو ا.ت)
بوق.. بوق.. بوق... و گوشی قطع شد..
از یه طرف از خودم متنفر شدم که این وقت شب بهش زنگ زدم و نگرانش کردم.. از اون ور خنده رو لبام بود.. از اینکه یکیو دارم که وقتی حالم بده.. فقط بگه(چند دیقه دیگه پیشتم).. حس میکنم تکیه گاه دارم... کسی که با تمام وجود.. از ته دلش نگرانم میشه... واقعا خوشحال بودم که کنارم داشتمش...
نیم ساعت بعد..
صدای کلید انداختن کسی به گوشم خورد و.. بعد از چند دقیقه بوی عطر مورد علاقم رو شنیدم... همون عطری که سال هاست مستشم.. تند تند پله هارو طی کردم و سمتش رفتم...
(ویو کوک)
به خونه ا.ت رسیدم و سریع سمت در ورودی رفتم... کلید انداختم و بازش کردم.. با چشمم دنبالش بودم که صدای قدم های دختر کوچولوم رو شنیدم.. محکم پرید تو بغلم و سفت. گرفته بودم... دلم ضعف رفت از این همه مظلومیتش...
(ویو ا.ت)
محکم گرفته بودمش.. انگار که میخواست فرار کنه.. اما اون محکم تر گرفته بودم و با نگرانی شروع به حرف زدن کرد..
_ببینم دخترکم... حالت خوبه؟ چرا رنگت پریده؟
دستی روی پیشونیم گذاشت...
_داری تو تب میسوزی.. وای...(نگران)
سریع موبایلشو دراورد و شماره یکیو گرفت.. فهمیدم به دکتر شخصیش زنگ زده...
+کوکی(بغض)
_جان دل کوکی پرنسس بابا
+ببخشید که...
_هیشششش... دیگه نشنوم ا.ت.. تو همه جونمی... اگه اتفاقی برات بیوفته منم تو همون لحظه خودمو میکشم.. پس دیگه این حرفو نشنوم..
+(ذوق اشکی) چشم...
یک ربع بعد..
دکتر رسید... گفت ا.ت روی تخت دراز بکشه.. بهش سرم وصل کرد و داخلش مسکن زد..
(دکتر *)
*وضعیتشون مناسبه.. فقط یه تب و لرز سادس که بیشتر به خاطر ضعیف بودن بدن و نخوردن مکمل های غذاییه.. من براشون مکمل های لازم رو جدا کردم... باید بیشتر مراقبشون باشید...
_بله... ممنونم
*خواهش میکنم...
تمام مدتی که سرم تو دستم بود.. کوک تمام حواسش به من بود و هرچی دکتر میگفت رو انجام میداد...
یک ربع بعد...
بالاخره سرمم تموم شد و دکتر از دستم بیرونش کشید که.. آخی گفتم
_هوممم.. چی میگی.. این وقت شب موقع زنگ زدنه(عصبی و بی حال)
+ا.. الو.. کوکی(با صدای گرفته)
چند ثانیه سکوت..
وقتی فهمیدم ا.ت هست.. اونم این موقع شب قلبم تند تند کوبید و استرس و نگرانی کل وجودمو گرفت
_ا.ت... چیشده.. چرا صدات گرفته (نگران و عصبی)
+کوک..(بغض)
_جانم بگو چیشده؟ مردم از نگرانی
+کوک.. منو ببخش که این موقع زنگ زدم..(بغض)
_نه نه نه.. اشکال نداره فقط بهم بگو چیشده
+کوکی
_جان دلم...
+میتونی الان بیای پیشم؟(بغض)
_اره پرنسسم چند دیقه دیگه اونجام...
قلبم تو دهنم میکوبید... داشتم میمیردم از نگرانی.. نمیدونم چطوری فقط لباسام رو پوشیدم و سوئیچ رو برداشتم...
(ویو ا.ت)
بوق.. بوق.. بوق... و گوشی قطع شد..
از یه طرف از خودم متنفر شدم که این وقت شب بهش زنگ زدم و نگرانش کردم.. از اون ور خنده رو لبام بود.. از اینکه یکیو دارم که وقتی حالم بده.. فقط بگه(چند دیقه دیگه پیشتم).. حس میکنم تکیه گاه دارم... کسی که با تمام وجود.. از ته دلش نگرانم میشه... واقعا خوشحال بودم که کنارم داشتمش...
نیم ساعت بعد..
صدای کلید انداختن کسی به گوشم خورد و.. بعد از چند دقیقه بوی عطر مورد علاقم رو شنیدم... همون عطری که سال هاست مستشم.. تند تند پله هارو طی کردم و سمتش رفتم...
(ویو کوک)
به خونه ا.ت رسیدم و سریع سمت در ورودی رفتم... کلید انداختم و بازش کردم.. با چشمم دنبالش بودم که صدای قدم های دختر کوچولوم رو شنیدم.. محکم پرید تو بغلم و سفت. گرفته بودم... دلم ضعف رفت از این همه مظلومیتش...
(ویو ا.ت)
محکم گرفته بودمش.. انگار که میخواست فرار کنه.. اما اون محکم تر گرفته بودم و با نگرانی شروع به حرف زدن کرد..
_ببینم دخترکم... حالت خوبه؟ چرا رنگت پریده؟
دستی روی پیشونیم گذاشت...
_داری تو تب میسوزی.. وای...(نگران)
سریع موبایلشو دراورد و شماره یکیو گرفت.. فهمیدم به دکتر شخصیش زنگ زده...
+کوکی(بغض)
_جان دل کوکی پرنسس بابا
+ببخشید که...
_هیشششش... دیگه نشنوم ا.ت.. تو همه جونمی... اگه اتفاقی برات بیوفته منم تو همون لحظه خودمو میکشم.. پس دیگه این حرفو نشنوم..
+(ذوق اشکی) چشم...
یک ربع بعد..
دکتر رسید... گفت ا.ت روی تخت دراز بکشه.. بهش سرم وصل کرد و داخلش مسکن زد..
(دکتر *)
*وضعیتشون مناسبه.. فقط یه تب و لرز سادس که بیشتر به خاطر ضعیف بودن بدن و نخوردن مکمل های غذاییه.. من براشون مکمل های لازم رو جدا کردم... باید بیشتر مراقبشون باشید...
_بله... ممنونم
*خواهش میکنم...
تمام مدتی که سرم تو دستم بود.. کوک تمام حواسش به من بود و هرچی دکتر میگفت رو انجام میداد...
یک ربع بعد...
بالاخره سرمم تموم شد و دکتر از دستم بیرونش کشید که.. آخی گفتم
- ۸۱۰
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط