{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی روزگاری بود

روزی روزگاری بود
دو تا رفیق دو تا داداش
باباشون دستشونو بازتوی دست هم گذاشت
به کوچیکه سپرد که اون بزرگ رو ول نکنه
تا یک روز یک جا توی جنگی میکنه صدا

باباهه پر کشید و رفت رفتش به سوی آسمون
موندن این دو تا داداش تنهایی توی کهکشون
اینقدر مردم اون زمونه دوست داشتنشون
تا یک روز ستمگر زمونه کردشون نشون

دو تایی بعد نگاه به آسمون گفتند بابا
ما میخوایم با هم بریم به سوی دشت کربلا
اسبها رو زین میکنند میرند این دو تا طلا
دو تایی حاضر شدند که بکنند شر بلا

دشمن نامرد توجنگ
آبو به رو اونا می بست
هشت روز و هشت شب تشنگی
صدا رو تو گلو شکست

روز نهم فرا رسید
روز برادر کوچیکه
رفت و اجازشو گرفت
آب بیاره چیکه چیکه

اما تو راه زخمی شد و
از روی اسب افتاد پایین
یاد وصیت باباش افتاد
که میگفت تویی و این

وقت وداع با زندگی
برادر بزرگ نشست
سر برادر و گرفت
گفت به خدا کمر شکست

دستی نداشت بغل کنه
چشمی نداشت نگاش کنه
تنها یک بار تو زندگی
تونست داداش صداش کنه

دستی نداشت بغل کنه
چشمی نداشت نگاش کنه
تنها یک بار تو زندگی
تونست داداش صداش کنه

دستی نداشت بغل کنه
چشمی نداشت نگاه کنه
تنها یک بار تو زندگی
تونست داداش صدا کنه


#السلام_علیک_یا_ابا_عبدالله_الحسین_🖤
دیدگاه ها (۲)

مرد دستی به سرش کشید و نفسی کلافه بیرون داد. کامیل بازم چشما...

(وقتی که ترکش کردی و برای همیشه از دستت داد...)

تا وقتی هفت نفر کنارم هستن(فصل۲)

Blood contract/رمان مافیایی (تهیونگ)

ماهِ لورنزو 🌙🥀لورا تو پارک منتظر مونا بودم گفته بود داداشم ر...

پارت ۱ ویو ا.ت از خودم ، دانشگاهم و هم دانشگاهیام متنفر بودم...

forced by your side به اجبار کنار تو part:13پرش زمانی اتاق ج...

پارت ششته: دورش رو خط بکش کوک یون: پس اسمت کوکهکوک: نیست اسم...

part 38صبح//پسرا از صبح زود بیدار شده بودن و صبحونه رو آماده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط