{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اروم با همون صدای شکسته بغضی که داشت شروع به حرف زدن کرد

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟏𝟓

اروم.. با همون صدای شکسته بغضی که داشت شروع به حرف زدن کرد..


تهیونگ: مامان..!

همین اولین کلمه‌ای که گفت..
اشکام جاری شدن...
چقدر شکسته شده بود..
چقدر... صداش زخمی و داغون بود.


تهیونگ: همه ترکم کردن.
انگار منو تو این دنیا کاملا فراموش کردن.
من تو این دنیا.. جز ا/ت کسی رو نداشتم. کسی که حس کنم هنوز زندم..!
اما اونم.. اونم دیگه بهم باور نداره.
اون دیگه منو داداشی صدا نمیکنه...
انگار که من دیگه اون برادر سابق نیستم.
انگار که..! انگار که یه غریبم.

بغض باعث شده بود که صداش بریده بریده بشه..

تهیونگ: مامان..
دلتنگم.. خیلی دلتنگم...

صداش... تبدیل به ناله‌های خفه شده بود..

تهیونگ: دلتنگ اون روزهایی که سرم رو روی سینت میذاشتم و تو موهام رو نوازش میکردی.. یادته؟! وقتی بابا کتکم میزد.. وقتی دنیا روی سرم خراب میشد.. تو بودی که منو بغل میکردی.. کنارم میخوابیدی..
و هنوز حس میکردم یه جای امن توی این دنیا دارم.. به اون بغل هات احتیاج دارم مامان..

چشماش رو بست..
اروم قطره های اشک از چشماش جاری شدن.. میتونستم متوجه بشم که تمام خاطرات دارن از جلوی چشمش رد میشن.


تهیونگ: اون پسر کوچولوت.. همونی که همیشه ازش مراقبت میکردی.. الان خیلی شکسته شده.. خیلی زخمیه.. انگار تمام روحم ترک برداشته..!

گریه میکرد.. انگار که تمام این سال هایی که بغض و غمشو پنهان میکرد..
الان دیگه تحمل پنهون کردشون رو نداشت.

لرز تموم وجودش رو گرفته بود.
گل رز سفید کاغذی رو توی دستش گرفت..

تهیونگ: این رو یادته..؟!
این گل رز سفیده.. که وقتی بچه بودیم..
تو بهمون یاد دادی چطور درستش کنیم.
با اون انگشتای ظریفت و خوشگلت..
یادت میاد؟!
هر کدوممون یدونه درست میکردیم...

اروم سرش رو روی سنگ قبر گذاشت چشماش رو بست... اجازه داده بود اشکاش مثل یه بارون بی‌وقفه شروع به ریختن کنن.. تهیونگ روحش شکسته بود..


از پشت درخت بی صدا گریه میکردم..
صدای هق‌هق‌های خفه‌ام.. توی این بارون گم شده بود...
انگار اینجا فقط روح شکسته من و تهیونگ بود..

بعد از چند دقیقه تهیونگ اروم نفس عمیقی کشید چشماش رو بست..
با تمام توان قدرتی که داشت..
با همون لرز از روی زمین بلند شد.
تعظیم کوتاهی کرد.. تعظیمی که پر از احترام.. غم.. و عشقی بود که داشت.
و در اخر گفت..:

تهیونگ:تولدت مبارک مامان..!

با قدم های سنگین..
مثل کسی که امیدش رو از دست داده.. سمت خروجی داشت میرفت..

نفسم بند اومده بود.
قلبم به شدت درد میکرد..
اروم از پشت درخت بیرون اومدم..
تهیونگ با غم سردی نیم نگاهی بهم انداخت.. درد داشت... درد داشت..

همینجور اونجا خشکم زده بود به رفتنش نگاه میکردم..
اما لحظه وایساد..
بدون اینکه بهم نگاه کنه شروع به حرف زدن کرد..


تهیونگ: چیه ا/ت..؟
چرا اینجا موندی..؟
انقدر از من متنفری که حاضر نیستی لحظه‌ای بخاطر مامان حداقل کنار من وایسی؟!

نفسش رو کلافه بیرون داد..
قدم برداشت که با تمام غمی که تو دلم بود صداش کردم..اشکام.. مثل ابشار شروع به ریختن کرده بودن..!


ا/ت: تـ.. تهیونگ... اینجوری..

نمیتونستم حرف بزنم..
تهیونگ اروم سرش رو سمتم چرخوند..
چند قدم برداشت.. حالا رو به روم بود..
اروم دستش رو روی گونه هام گذاشت با شستش اشکام رو پاک کرد...

تهیونگ: گریه نکن.. ا/ت.. گریـ...

نذاشتم ادامه حرفش رو بزنه که خودمو توی بغلش پرت کردم دستامو دور گردنش حلقه کردم.. به بغلش نیاز داشتم..
میتونستم تمام شکی که بهش وارد شده بود رو حس کنم.

با تردید بغلم کرد که من محکم تر از قبل بغلش کردم...
هق‌هق هام توی بغلش خفه میشد..

متقابل محکم بغلم کرد چونش رو روی شونم گذاشت..
با دستاش موهام رو نوازش میکرد..
چقدر دلم براش تنگ شده بود....
دیدگاه ها (۵۱)

فالوشه🌚@caxos

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟏𝟒صبح بود.. جلوی اینه ایستاده‌بودم. کت‌ و ...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟏𝟑نفسم تو گلوم حبس شده بود... یک جمله بود....

"سرنوشت "p,31...اروم روی زمین نشستم ... قلبم با مغزم همکاری ...

My DestinyPart: 5تهیونگ رفت پیش چان هی.توی ماشین منتظر چان ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط