{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐌𝐲 𝐌𝐚𝐧

𝐌𝐲 𝐌𝐚𝐧
𝐏𝐚𝐫𝐭:10
~:عزیزم من فقط صلاح تورو می‌خوام ولی حواست باشه ،نباید آتو بدی دست پدرت. تو باید عاشق کسی باشی که باعث رنجشت نشه ، بتونی بهش تا آخر عمرت تکیه کنی.
بعد از حرف هامون به سمت ماشین رفتیم ، که با لرزش گوشیم از حرکت ایستادم .
گوشیم رو از داخل جیبم در آوردم و روشنش کردم ، یه پیام از هوسوک داشتم.
مادرم با دیدن اینکه ایستادم به سمتم اومد و وقتی دید چیزی نمیگم به گوشیم خیره شد:
~: این کیه؟
+: ه.. هوسوک پیام داده که میخواد منو ببینه.
با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:
~: الان؟ واو خب الان میخوای چیکار کنی ؟
ا.ت سرش رو بالا آورد و به مادرش با نگاه منتظری خیره شد.
خانوم کیم با دیدن نگاه منتظر و چشم هایی که از دلتنگی برق میزدن، رو به ا.ت با نگاه مهربون و لبخندی اطمینان بخش گفت:
~:دلت براش تنگ شده؟
+:بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنی مامان
~:باشه میتونی بری پیشش ولی هواست باشه به خودت و زودتر برگرد خونه که بابات باهات لج نیوفته.
با هیجان مامانم رو در آغوش کشیدم و بعد از بوسه ای که روی گونش نشوندم ازش تشکر کردم و منتظر شدم تا هوسوک دنبالم بیاد.

خانواده ی جئون:
سکوت داخل ماشین حاکم بود ..
و فقط صدای ماشین بود که به روی سکوت سرسام آور ماشین خط و خش می انداخت.
اولین کسی که برای شکستن کامل سکوت اقدام کرد جونگکوک بود.
با لحن ملتمسی گفت:
_:احساس نمیکنی داری تند میری؟
خانوم جئون با نگاهی سرد به جونگکوک خیره شد و با پوزخندی گفت:
^:ببین کی داره از دلرحمی حرف میزنه! کسی که خودش بویی از دلرحمی نبرده.
حرف خانوم جئون باعث رنجش میشه ولی جئون دیگه به این چیزا عادت داشت.
_:چون جلوی ازدواج اجباری خودم و دختر دایی ایستادم ،شدم آدم بی‌رحم و بد داستان؟
با نیشخند و کنایه در جواب مادرش گفت.
~:خودت که می‌دونی دختر داییت در شأن خاندان ما هست.
هم با کمالاته، هم خانواده داره ،هم مطمئنه و هم از اون دختره ا.ت بهتره.
با پوزخند به سمت مادرم برگشتم :
_: مثل اینکه هنوز متوجه نشدید چه ماری تو آستین تون پرورش دادید.
^: من تا به حال دختری به پاکی اون ندیدم.
زیر لب زمزمه کرد:
_: چقدر هم که پاکه
^: چی گفتی؟
_:چیزی نگفتم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کلید رو داخل در چرخوند و به خونه وارد شد.
به دور و اطراف نگاه کرد و متوجه ی خالی بودن محیط شد ، باز هم شوهرش داخل ٱتاق کارش مشغول بود.
به سمت پله هایی که با سرامیک های مرمرین تزئین شده بود حرکت کرد و به طبقه ی دوم رفت.
در راه اتاق متوجه ی بیرون اومدن جیمین از اتاق کار سونگ وو
شد .
جیمین با دیدن خانوم کیم به سمتش رفت و تعظیم کرد.
×:عصرتون بخیر مادام.
جی ها از مادام خطاب شدنش توسط جیمین لبخندی زد، از نظرش جیمین آدم کیوت و دوست داشتنی ای بود.
~:میشه یه لطفی بکنی؟
×:اساعه انجام میشه.
با لبخندی ادامه داد:
~: اطلاعات می‌خوام ، همه چی از ریز تا درشت، جوری که سایر کفش و برنامه غذاییش هم بفهمی.
جیمین تعجب کرد ، خانوم کیم سابقه نداشت اطلاعات از کسی بخواد. با تعجبی که از نگاهش مشخص بود گفت:
×:اطلاعات چه کسی رو میخواید مادام؟
از چیزی که شنید. شَک و تردید تمام وجود جیمین رو فرا گرفت:
~: جانگ هوسوک ، پسر جانگ ته هیون .
ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

𝐌𝐲 𝐌𝐚𝐧𝐏𝐚𝐫𝐭:9مادرم با آرامش شروع به نوازش کردن من کرد.و با صد...

𝐌𝐲 𝐌𝐚𝐧𝐏𝐚𝐫𝐭:8 تو یه چشم به هم زدن آخر هفته رسید.با مادرم به س...

هم خونه ی دوست داشتنی معرفی نامه شخصیت ها : سوک ا/ت ، جئون ج...

P8(۲ سال بعد)ا/ت ۱۷ساله ما الان یک قرارداد رسمی و معتبر با ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط