{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ᴘᴀʀᴛ34

15 سال בروغ
؋ـصل سوم
بر روی ستون‌ها نقش‌برجسته‌هایی ظریف بود؛ در نگاه نخست تزئینی می‌نمودند، ولی از نزدیک می‌شد چهره‌های نیمه‌فراموش‌شده‌ی فرشتگان سقوط‌کرده و زنجیرهای سنگین پیمان‌شکنان را در آن دید. ظرافت خطوط، درد را بدل به چیزی باشکوه کرده بود—زیبایی در رنج، و رنجی که فرزندان دوزخ از آن لذت می‌برند.
نور، نه از پنجره‌ای، بلکه از گوی‌های یشمی‌رنگی که میان طلاهای نقش‌خورده آویخته بودند، ساطع می‌شد. نوری خون‌آلود و کم‌رمق که تنها سطح مرمر را به اندازه‌ای روشن می‌کرد تا تصویر من در آن منعکس شود—و در آن انعکاس، چشمان بنفشم چون آتشی سلطنتی می‌درخشیدند، حاکم بر آن زیبایی سیاه و مقدس.
این راهرو، جایی بود که هر قدم، سوگندی به مرگ و قدرت بود، و هر سایه، یادآور خونِ والیسی، شاه بزرگ—و خواب بی‌پایان برادرم…
لبخندی باریک بر لب‌هایم نشست.
«در؟ نه… او باید در همین راهرو پنهان شده باشد.»
با طعنه زمزمه کردم:
«شاهِ دورگه، بهت افتخار می‌کنم؛ دست‌کم می‌دانی چطور مرا سرگرم کنی.
گناه را در شکوه پنهان کرده‌ای.»
بلند شدم. لباس سفیدم با پارچه‌ای لطیف، دورتادورم را در آغوش گرفته بود؛ نیم‌تنه‌اش چون شعاع مهتاب روی پوست، و لایه‌های کرمی‌رنگش با تورِ پشت، جلوه‌ای خاکستری و ظریف می‌دادند. دامن بلند و چین‌خورده‌ام بر سنگ‌های دربار می‌لغزید و بازتاب صورتم را در سطح صیقلی آن نمایان می‌کرد.
در سایه‌ی سپید آن پارچه، موها و چشمانم چون دو شعله برخاسته از شب می‌درخشیدند—گویی حتی رنگ چشمانم می‌دانستند، من از تاریکی زاده شده‌ام.
مدت‌ها بود که از این راهرو گذر می‌کردم، اما نگاه‌هایم همیشه گذرا بودند؛ نگاهی از سر عادت، نه کنجکاوی. امشب اما، چیزی فرق داشت. سکوت سنگین فضا، سایه‌های طلاییِ لرزان روی دیوار، و بوی سرد سنگ‌های مرمر باعث شد نگاهم متوقف شود. موهایم را آرام پشت گوش بردم و برای نخستین بار، با دقتی وسواسی به ستون‌ها نگاه کردم. این ستون‌های بلند و باشکوه، مثل موجوداتی زنده به نظر می‌آمدند؛ وفادارترین همراهان من در سال‌هایی که قدرت و تنهایی را با هم زیسته‌ام. خطوط و پیچیدگی‌هایشان به طرزی غریب در ذهنم شکل هندسه‌ای منظم و غیرعادی می‌گرفت، انگار چیزی در میان آن نظم پنهان شده باشد.
نفسی عمیق کشیدم و قدم برداشتم. کفش‌هایم صدای آرامی روی سنگ‌های سرد بر جا می‌گذاشت. دوباره راهرو را پیمودم، تا انتها. سپس برگشتم و دوباره همان مسیر را طی کردم. بارها تکرار کردم. هر بار چشمانم روی همان نقاطی می‌ایستاد، روی تکرار و تقارن ستون‌ها، و چیزی درونم حس می‌کرد عددی، فاصله‌ای، یا قانون مخفی در میان این زیبایی وجود دارد. شروع به شمردن قدم‌ها کردم؛ یکی… دو… سه… نه… هیجده… بیست و یک. ناگهان مکث کردم. چیزی درست نبود.
در ذهنم جرقه‌ای کوچک زده شد، مثل نور کوتاهی در تاریکی. لبخندی بی‌اختیار بر لبانم نشست و همان لحظه فکر کردم: خوب، جالبه… یه اتاق مخفی؟ واقعاً جالبه. گرمای هیجان آرام از قلبم بالا آمد و برای نخستین بار در مدت‌ها، احساس بازی و خطر در هم آمیختند. نگاهم دوباره به ستون‌ها چرخید—به معماری‌شان، به فاصله‌ی اندکی که حالا معنای تازه‌ای پیدا کرده بود. قدمی دیگر برداشتم و انگشتانم را روی سطح سرد و صیقلی آن کشیدم، با احساسی مطمئن، انگار شکوه سیاه راهرو قرار است راز دیرینه‌اش را بالاخره افشا کند.
به سوی اتاقم قدم برمی‌دارم، بی‌آنکه حتی ثانیه‌ای درنگ کنم. ذهنم هنوز درگیر نقشه‌ی ستون‌هاست و دلم بی‌قرار یافتن وسیله‌ای برای نوشتن و نوزدهی جادویی است. کمد زیورآلات را باز می‌کنم؛ انبوهی از اشیای براق و قدیمی در برابر چشمانم می‌درخشند. ناگهان نوری ضعیف از گوشه‌ای توجه‌ام را جلب می‌کند. گوشواره‌های طلایی مادرم‌اند—آن‌قدر آشنا و درخشان که لحظه‌ای دلم می‌لرزد. آن‌ها را در دست می‌گیرم؛ گرمایشان عجیب است، نه طبیعی، نه سرد.و جادویی نرمش دستانم را نوازش میکند.

୨୧˙__________˙୨୧

🎧━━━━━━●───────
⇆ㅤ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤ↻️
‌‌ ♡ ㅤ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
ᴸⁱᶠᵉ•ــــﮩﮩـــ٨ـﮩـ۸ـﮩـــ٨ﮩ٨ﮩﮩــــــ•ᴰᵉᵃᵗʰ
⠀*        .                ✦   *

● ִ ۫ ˑ   ⠀⠀⠀⠀⠀.   ɴᴇᴡ ᴘᴏꜱᴛ
ʏᴏᴜ ʜɪᴛ ᴍᴇ ꜱᴏ ʜᴇʏ ʜᴇʏ, ꜱᴏ ʜᴇʏ ɪ'ᴍ ᴏᴋᴀʏ ʙᴜᴛ ɪ'ᴍ ꜱᴛɪʟʟ ʜᴀᴠɪɴɢ ᴀ ᴘʀᴏʙʟᴇᴍ
#مود#حق#اقیانوس_میدزی#ایتزی#فوریو#وایرال#سرگرمی#طنز#یجی#لیا#ریوجین#چریونگ#یونا#چوپ#جی_وای_پی#دنس#ایت_گرل#کیپاپ#اکسپلور#ویسگون#لیسا#رزی#جیسو
#BTS #army #bangtan #namjoon #Jin #Suga #Jhope #Jimin #tahyung #Jungkook 𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤 𝆤𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤 #Video #clip #Music #Factor #Walipier #Profile︶ ֢ ⏝ ֢ ︶ ୨୧ ︶ ֢ ⏝ ֢
دیدگاه ها (۱۱)

15 سال בروغ ؋ـصل سوم[عاشقم نبودی..ولی توانستم کاری کنم مال م...

نسبت؟

ᴘᴀʀᴛ33

بسیار مهم

خیال بودنت آنقدر شیرین است برای دلم که گاهی اوقاتدست خیالت ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط