سال روغ صل سوم
15 سال בروغ ؋ـصل سوم
[عاشقم نبودی..ولی توانستم کاری کنم مال من شوی ای بانوی زیبا]
با گوشوارهها در دست، به سمت کتابخانه اتاقم میروم. کتابها در سکوت و نظم قدیمیشان ردیف شدهاند. میانشان، جلد چرمی و قطور کتابی مرا صدا میزند؛ آن را برمیدارم، میان دستانم حس وزن و بوی کهنگیاش طنین دارد. با گامهایی سریع و محتاط به سوی دیوارهی راهرو بازمیگردم؛ جایی که پیشتر به چیزی مشکوک شده بودم.
هر چه جلوتر میروم، حس جذاب هیجان زیر پوستم میدود. در برابر دیواره میایستم و نگاهی دقیق به کاشیهای تیره و لعابخورده میاندازم. لحظهای بعد، کتاب سنگین از دستم سُر میخورد و بر زمین میافتد. خم میشوم تا آن را بردارم، اما ناگهان چیزی در نقشونگار روی دیوار نظرم را میگیرد—شکلی ظریف و مخفی از شیارهایی کوچک که تا پیش از آن هرگز ندیده بودم.
نگاهم را متمرکز میکنم… خطوط ظریف با دقت کنار هم کشیده شدهاند، و میانشان نقشی مثل نقطهای مقدس حک شده است. اما حس میکنم این نقطه دارد با من حرف میزند؛ انگار میگوید: «معما را کامل کن، من اینجام.»
جای آن نقطه را در ذهنم نگه میدارم، عقب میروم و از فاصلهای بیشتر به دیوار نگاه میکنم. ناگهان چشمم به سه نقطهی مشابه میافتد؛ هر سه با نظمی دقیق و عجیب کنار هم چیده شدهاند، همانند مثلثی کامل. در میان مثلث، طرحی لرزان از فرشتهای مرده دیده میشود—بالی شکسته، چهرهای خاموش، نوری محو بر صورت. حس میکنم آن نقاشی زنده است، انگار هر لحظه ممکن است پلک بزند. هیجانی غریب در سینهام میپیچد. فرشتهی شکسته… مثلث… نقطه… چهره… صورت… و ناگهان چیزی در ذهنم جرقه میزند: بالش! بال دیگر کجاست؟
به دنبال خطوطش میگردم تا سرانجام بخش دیگر بالش را میان رگههای مرمر سیاه پیدا میکنم. انگشتانم را روی آن فشار میدهم و همزمان، مثلثی روی سطح میکشم. سه نقطه را بهصورت همزمان میفشارم و ناگهان یکی از ستونها شروع به لرزیدن میکند. صدای ساییده شدن سنگها بلند میشود و دری کوچک، با نوری ضعیف و خاکستری، آرام باز میشود. لبخند پیروزمندانهای روی لبانم مینشیند. لحظهای مکث میکنم، سپس بیدرنگ وارد میشوم.
بهمحض ورود، بوی عرق، خون و آهن در مشامم میپیچد. فضا سنگین است، به گونهای که انگار هوا خودش زخمی است. از عمق تاریکی، صدای بههم خوردن زنجیرهای قطور شنیده میشود، و ناگهان… صدا. خشدار، رنجدیده، اما با چاشنی غرور و نوعی شیطنت که پوست از تنم میرمانَد:
«باهوشی… لَتی…»
چشمهایم به سختی به تاریکی عادت میکنند. زمین پوشیده از لایههای ضخیم خون خشکشده است. در آن میان، او را میبینم—الِکس. دستانش با زنجیرهایی سنگین به دیوار بسته شده. روبهروی او، یک پنجرهی عظیم شیشهای قرار دارد. از پشت آن، بهتزده، تصویر اتاق خودم را میبینم. پس این دیوار شیشه بوده؟ همیشه روبهروی من؟
الکس دیگر آن مرد بینقص پیشین نیست. موهای طلاییاش برق گذشته را از دست داده، با خون و عرق در هم آمیخته. چهرهاش لاغر و استخوانی شده و تنها چشمان آبیاش همان برق همیشگی را دارند، هرچند حالا خستهاند، خسته و گزنده. لباسش پاره و تنش پوشیده از زخمهایی است که نیمهدرمان به نظر میرسند.
لبهایم بیصدا میجنبند، اما آوا بیرون میآید:
«وای الکس… کی فکرشو میکرد یه روزی اینطوری ببینمت؟»
لحظهای سکوت میانمان میافتد. بعد، لبخندی تلخ روی لبهای شکنندهاش مینشیند و با لحن خشدارش میگوید:
«معشوق دلباختهی قبلی من… هنوزم بیاحساسی.»
من که از دیدن این صحنهی هولناک کم نیاوردهام، نگاهش میکنم؛ نگاهی که مدتهاست حقیقت پشت زیباییاش را میشناسد. با لجاجت و لحنی که هیچ ذرهای از آن عشق دروغین را نمایان نمیکند، زمزمه میکنم:
«هیچوقت عاشقت نبودم، الکس.»
نیشخندی تلخ روی لبان ترکخوردهاش مینشیند. او سرش را کمی به یک سو متمایل میکند، گویی از این اعتراف بهشدت خشنود است.
«میدونم لتیشیا،» صدای خشدارش در فضای مرطوب اتاق میپیچد، «ولی بازم مال خودم کردمت.»
[عاشقم نبودی..ولی توانستم کاری کنم مال من شوی ای بانوی زیبا]
با گوشوارهها در دست، به سمت کتابخانه اتاقم میروم. کتابها در سکوت و نظم قدیمیشان ردیف شدهاند. میانشان، جلد چرمی و قطور کتابی مرا صدا میزند؛ آن را برمیدارم، میان دستانم حس وزن و بوی کهنگیاش طنین دارد. با گامهایی سریع و محتاط به سوی دیوارهی راهرو بازمیگردم؛ جایی که پیشتر به چیزی مشکوک شده بودم.
هر چه جلوتر میروم، حس جذاب هیجان زیر پوستم میدود. در برابر دیواره میایستم و نگاهی دقیق به کاشیهای تیره و لعابخورده میاندازم. لحظهای بعد، کتاب سنگین از دستم سُر میخورد و بر زمین میافتد. خم میشوم تا آن را بردارم، اما ناگهان چیزی در نقشونگار روی دیوار نظرم را میگیرد—شکلی ظریف و مخفی از شیارهایی کوچک که تا پیش از آن هرگز ندیده بودم.
نگاهم را متمرکز میکنم… خطوط ظریف با دقت کنار هم کشیده شدهاند، و میانشان نقشی مثل نقطهای مقدس حک شده است. اما حس میکنم این نقطه دارد با من حرف میزند؛ انگار میگوید: «معما را کامل کن، من اینجام.»
جای آن نقطه را در ذهنم نگه میدارم، عقب میروم و از فاصلهای بیشتر به دیوار نگاه میکنم. ناگهان چشمم به سه نقطهی مشابه میافتد؛ هر سه با نظمی دقیق و عجیب کنار هم چیده شدهاند، همانند مثلثی کامل. در میان مثلث، طرحی لرزان از فرشتهای مرده دیده میشود—بالی شکسته، چهرهای خاموش، نوری محو بر صورت. حس میکنم آن نقاشی زنده است، انگار هر لحظه ممکن است پلک بزند. هیجانی غریب در سینهام میپیچد. فرشتهی شکسته… مثلث… نقطه… چهره… صورت… و ناگهان چیزی در ذهنم جرقه میزند: بالش! بال دیگر کجاست؟
به دنبال خطوطش میگردم تا سرانجام بخش دیگر بالش را میان رگههای مرمر سیاه پیدا میکنم. انگشتانم را روی آن فشار میدهم و همزمان، مثلثی روی سطح میکشم. سه نقطه را بهصورت همزمان میفشارم و ناگهان یکی از ستونها شروع به لرزیدن میکند. صدای ساییده شدن سنگها بلند میشود و دری کوچک، با نوری ضعیف و خاکستری، آرام باز میشود. لبخند پیروزمندانهای روی لبانم مینشیند. لحظهای مکث میکنم، سپس بیدرنگ وارد میشوم.
بهمحض ورود، بوی عرق، خون و آهن در مشامم میپیچد. فضا سنگین است، به گونهای که انگار هوا خودش زخمی است. از عمق تاریکی، صدای بههم خوردن زنجیرهای قطور شنیده میشود، و ناگهان… صدا. خشدار، رنجدیده، اما با چاشنی غرور و نوعی شیطنت که پوست از تنم میرمانَد:
«باهوشی… لَتی…»
چشمهایم به سختی به تاریکی عادت میکنند. زمین پوشیده از لایههای ضخیم خون خشکشده است. در آن میان، او را میبینم—الِکس. دستانش با زنجیرهایی سنگین به دیوار بسته شده. روبهروی او، یک پنجرهی عظیم شیشهای قرار دارد. از پشت آن، بهتزده، تصویر اتاق خودم را میبینم. پس این دیوار شیشه بوده؟ همیشه روبهروی من؟
الکس دیگر آن مرد بینقص پیشین نیست. موهای طلاییاش برق گذشته را از دست داده، با خون و عرق در هم آمیخته. چهرهاش لاغر و استخوانی شده و تنها چشمان آبیاش همان برق همیشگی را دارند، هرچند حالا خستهاند، خسته و گزنده. لباسش پاره و تنش پوشیده از زخمهایی است که نیمهدرمان به نظر میرسند.
لبهایم بیصدا میجنبند، اما آوا بیرون میآید:
«وای الکس… کی فکرشو میکرد یه روزی اینطوری ببینمت؟»
لحظهای سکوت میانمان میافتد. بعد، لبخندی تلخ روی لبهای شکنندهاش مینشیند و با لحن خشدارش میگوید:
«معشوق دلباختهی قبلی من… هنوزم بیاحساسی.»
من که از دیدن این صحنهی هولناک کم نیاوردهام، نگاهش میکنم؛ نگاهی که مدتهاست حقیقت پشت زیباییاش را میشناسد. با لجاجت و لحنی که هیچ ذرهای از آن عشق دروغین را نمایان نمیکند، زمزمه میکنم:
«هیچوقت عاشقت نبودم، الکس.»
نیشخندی تلخ روی لبان ترکخوردهاش مینشیند. او سرش را کمی به یک سو متمایل میکند، گویی از این اعتراف بهشدت خشنود است.
«میدونم لتیشیا،» صدای خشدارش در فضای مرطوب اتاق میپیچد، «ولی بازم مال خودم کردمت.»
- ۱.۲k
- ۱۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط