عشق و نفرت پارتنمیدونم چند
عشق و نفرت پارت(نمیدونم چند)
شوخی کردم از اول اهم
عشق و نفرت پارت 12
(از این پارت به بعد دیگه نمینویسم)
مدری: خواهرزادمه و به تو چه که کی اینجا هست و کی اینجا نیست(عصبانی خرکی ببین عصبانی نه عصبانیییییییی)
رینا:ببخشید منم چیزه بدی نگفتم فقط پرسیدم نمیدونستم از من متنفری(گریه کرد،و رفت)
ته:مامان واقعا که(اونم رفت دنبال رینا)
+:خاله یکم زیادی پیش رفتی
مدری:زیادی فضوله
+:ام..
مدری:باید اینکارو میکردم(رفت اتاقش)
(ته هان هم گوشیش زنگ خورد رفت اتاق کارش)
ویو ادمین(خودم)گلتون💐
ا/ت پاشد رفت تا از رینا معذرت خواهی کنه رفت به باغ اما قبل رفتن صداشون رو شنید وقتی شنید بیهوش شد
پرش زمانی اون موقع که تهیونگ رفت پیش رینا
ته:رینا من از طرف مامانم عذر میخوام اون روی ا/ت خیلی حساسه و اینکه توعم خیلی پرو پرسیدی
رینا:تهیونگ تو داری به من کمک میکنی تا به فیلیکس برسم درسته؟
ته:بله درسته
رینا:پس چرا هیچ حرکتی تاحالا نزدیم؟
ته:نمیدونم اما باید رو وون رو بهم بدی
رینا:اول منو به فیلیکس برسون بعدش پسرتو بهت میدم
ته:حداقل بزار ببینمش
رینا:هوفف خیلی خب الان زنگ میزنم باهاش حرف بزن
ته:اهومم
(رینا زنگ زد بعد از 3 بوغ برداشت)
؟:الو سلام
رینا:سلام خوبی
؟:اره تو خوبی
رینا:اره میشه گوشیو بدی رو وون؟
؟:باش
رو وون:الو(با صدای بچه گونه)
ته:الو سلام پسر بابا خوبی صدمه ندیدی چیزیت نشده؟
رو وون:نه بابا حالم خوبی عمو نامجون ازم مراقبت میکنه تو خوبی دلم برات تنگ شده چرا نمیای دنبالم؟(بچه ها با صدای بچه گونه حرف میزنه حوصله ندارم همش بنویسم تهیونگم با صدای مهربون و نگران)
ته:خوبه، منم دلم برات تنگ شده زود میام دنبالت
رو وون:باش
لینا:رو وون بیا بریم بستنی بخوریم(صدای بچه گونه)
رو وون:دارم با بابام حرف میزنم
لینا:آها گوشیو بده من میخوام به بابات یه چیزی بگم
(بچه ها ا/ت از اون موقعی که تهیونگ گفت زنگ بزن اونجاس)
رو وون:باش بیا
لینا: سلام عمو
ته:سلام لینا خوبی؟
لینا:اره شما خوبید
ته:اره عزیزم ممنون
لینا:عمو میشه رو وون پیشم بمونه؟ ما همیشه باهم بازی میکنیم مثلا صبح که بیدار میشم میرم رو وون رو بیدار کنم اما خودش بیداره بعد صبحونه میخوریم و میریم مهد کودک بعدش بابا نامجون میاد دنبالمون مارو میبره پارک بعدشم میریم خونه نقاشی میکشیم فیلم میبینم و خوراکی میخوریم بعدشم میخوابیم به هرحال خیلی کیف میده(🥹)راستی مامانم اونجاس؟
ته:اره اینجاس
رینا:سلام عسل مامان خوبی؟
لینا: سلام مامانی
نامجون:دخترم بیا دیگه مگه نمیخواست بریم شهر بازی ببین رو وونم اومده توعم بیا
لینا:باشه اومدم،مامان من میرم خداحافظ
رینا: خداحافظ
(قطع کرد)
رینا:هی حالا چجوری به ا/ت میگی هایون مرده؟
ته:نمیدون......
(ا/ت بیهوش شد)
دیگه نمینویسم فک میکنم خوشتون نمیاد
شوخی کردم از اول اهم
عشق و نفرت پارت 12
(از این پارت به بعد دیگه نمینویسم)
مدری: خواهرزادمه و به تو چه که کی اینجا هست و کی اینجا نیست(عصبانی خرکی ببین عصبانی نه عصبانیییییییی)
رینا:ببخشید منم چیزه بدی نگفتم فقط پرسیدم نمیدونستم از من متنفری(گریه کرد،و رفت)
ته:مامان واقعا که(اونم رفت دنبال رینا)
+:خاله یکم زیادی پیش رفتی
مدری:زیادی فضوله
+:ام..
مدری:باید اینکارو میکردم(رفت اتاقش)
(ته هان هم گوشیش زنگ خورد رفت اتاق کارش)
ویو ادمین(خودم)گلتون💐
ا/ت پاشد رفت تا از رینا معذرت خواهی کنه رفت به باغ اما قبل رفتن صداشون رو شنید وقتی شنید بیهوش شد
پرش زمانی اون موقع که تهیونگ رفت پیش رینا
ته:رینا من از طرف مامانم عذر میخوام اون روی ا/ت خیلی حساسه و اینکه توعم خیلی پرو پرسیدی
رینا:تهیونگ تو داری به من کمک میکنی تا به فیلیکس برسم درسته؟
ته:بله درسته
رینا:پس چرا هیچ حرکتی تاحالا نزدیم؟
ته:نمیدونم اما باید رو وون رو بهم بدی
رینا:اول منو به فیلیکس برسون بعدش پسرتو بهت میدم
ته:حداقل بزار ببینمش
رینا:هوفف خیلی خب الان زنگ میزنم باهاش حرف بزن
ته:اهومم
(رینا زنگ زد بعد از 3 بوغ برداشت)
؟:الو سلام
رینا:سلام خوبی
؟:اره تو خوبی
رینا:اره میشه گوشیو بدی رو وون؟
؟:باش
رو وون:الو(با صدای بچه گونه)
ته:الو سلام پسر بابا خوبی صدمه ندیدی چیزیت نشده؟
رو وون:نه بابا حالم خوبی عمو نامجون ازم مراقبت میکنه تو خوبی دلم برات تنگ شده چرا نمیای دنبالم؟(بچه ها با صدای بچه گونه حرف میزنه حوصله ندارم همش بنویسم تهیونگم با صدای مهربون و نگران)
ته:خوبه، منم دلم برات تنگ شده زود میام دنبالت
رو وون:باش
لینا:رو وون بیا بریم بستنی بخوریم(صدای بچه گونه)
رو وون:دارم با بابام حرف میزنم
لینا:آها گوشیو بده من میخوام به بابات یه چیزی بگم
(بچه ها ا/ت از اون موقعی که تهیونگ گفت زنگ بزن اونجاس)
رو وون:باش بیا
لینا: سلام عمو
ته:سلام لینا خوبی؟
لینا:اره شما خوبید
ته:اره عزیزم ممنون
لینا:عمو میشه رو وون پیشم بمونه؟ ما همیشه باهم بازی میکنیم مثلا صبح که بیدار میشم میرم رو وون رو بیدار کنم اما خودش بیداره بعد صبحونه میخوریم و میریم مهد کودک بعدش بابا نامجون میاد دنبالمون مارو میبره پارک بعدشم میریم خونه نقاشی میکشیم فیلم میبینم و خوراکی میخوریم بعدشم میخوابیم به هرحال خیلی کیف میده(🥹)راستی مامانم اونجاس؟
ته:اره اینجاس
رینا:سلام عسل مامان خوبی؟
لینا: سلام مامانی
نامجون:دخترم بیا دیگه مگه نمیخواست بریم شهر بازی ببین رو وونم اومده توعم بیا
لینا:باشه اومدم،مامان من میرم خداحافظ
رینا: خداحافظ
(قطع کرد)
رینا:هی حالا چجوری به ا/ت میگی هایون مرده؟
ته:نمیدون......
(ا/ت بیهوش شد)
دیگه نمینویسم فک میکنم خوشتون نمیاد
- ۳۴۱
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط