شیطون کوچولوی من
«شیطون کوچولوی من»
فصل دوم
ویو آنا::
صدای برخورد پاهام با زمین بین هیاهوی قصر گم شده بود
آنقدر سردرگم بودم که نفهمیدم کی شروع به دویدن کردم ..
خیسی اشک هنوز روی گونم بود...
اگه قبلاً با همچین شتابی میدویدم مطمعنا تمام ندیمه ها جلوم رو میگرفتن و میگفتن برام خطرناکه اما الان....
الان هیچکس به من توجه نمیکرد...
نمیدونم چطور این همه اتفاق هولناک در یک لحظه افتاد که....
تمام سرباز ها تو حالت آماده باش بودن ،. ندیمه ها جیغ میکشیدن،، وزیر ها باهم پچ پچ میکردن
،، بانو های دربار به سمت
اقامت گاهشون میدویدن، و فقط من در این فکر بودم که اون کجاست!؟
به اقامت گاه خودم رسیدم... اقامت گاه من از قصر جدا بود... بین باغ و مرز جنگل... اینجا قبلاً اقامت گاه ولیعهد بود.. رفت و آمد زیادی درش بود اما از وقتی همون ولیعهد شاه شد همه رفتن ...فقط ندیمه های خودم اینجا بودن ...
سکوت حاکم بود..
دور از هیا هوی قصر.... ممکن بود اینجا باشه؟...
با صدایی که از فرط گریه شدید گرفته بود...جیغ کشیدم ...اشک هام دوباره فرو میریخت ...و این بار مطمعن نبودم بند بیاد.... در یک آن از فکرم گذشت : «من کسی نبودم که اینطوری اشک بریزه ...»
جیغ کشیدم ...اسمش رو صدا زدم ....
از صبح نبود...نه! حالا که فکر میکنم از دیشب خبری ازش نشنیدم... و الان که آسمون رو به سیاهی میرفت هنوز خبری ازش نبود و جالب این بود که حتی یک نفر هم در قصر به این بزرگی با خودش نمیگفت پادشاه کجاست؟!
داغون بودم ...خیلی زیاد
تنها کسی که تو کل زندگیم برام حکم مادر رو داشت ...مرده بود!
تو این سه سال ....تنها کسی که همجوره پشتم بود...
تو این سه سال نحس....
فقط دوروز گذشته بود...فقط دو روز از مرگ ملکه گذشته بود...و مردم شورش کردن!
داخل قصر رو وحشت بر داشته بود!
انگلستان قصد حمله به فرانسه رو داشت ...این بار با قوای بیشتر!
من به عنوان گروگانی اینجا بودم که از این حمله جلو گیری کنم ...اما جون من برای پدرم مسلما مهم نبود اگه فرانسه رو تصاحب میکرد!
و اینا نقشه بود ! از داخل قصر فرانسه! اونقدری باهوش بودم که. بفهمم معامله کردن...
من و پادشاه رو میکشن! بعد با کمک انگلستان خودشون روی تخت پادشاهی میشینن...ساده بود! و از مرگ ملکه استفاده کردن! میدونستن ! زمان مرگش رو میدونستن !
و من حالا اینجا بودم...و نمیتونستم جلوی اشک هام رو بگیرم...
و چقدرر ساده لوح بودم که فکر میکردم از من محافظت میکنه!
از بچش!
و اون هیچ کاری نکرد!
هیچ کاری نکرد وقتی پسر دوسالش رو جلوی چشمش کشتن!
#هیونجین #فیک #هوانگ_هیونجین
فصل دوم
ویو آنا::
صدای برخورد پاهام با زمین بین هیاهوی قصر گم شده بود
آنقدر سردرگم بودم که نفهمیدم کی شروع به دویدن کردم ..
خیسی اشک هنوز روی گونم بود...
اگه قبلاً با همچین شتابی میدویدم مطمعنا تمام ندیمه ها جلوم رو میگرفتن و میگفتن برام خطرناکه اما الان....
الان هیچکس به من توجه نمیکرد...
نمیدونم چطور این همه اتفاق هولناک در یک لحظه افتاد که....
تمام سرباز ها تو حالت آماده باش بودن ،. ندیمه ها جیغ میکشیدن،، وزیر ها باهم پچ پچ میکردن
،، بانو های دربار به سمت
اقامت گاهشون میدویدن، و فقط من در این فکر بودم که اون کجاست!؟
به اقامت گاه خودم رسیدم... اقامت گاه من از قصر جدا بود... بین باغ و مرز جنگل... اینجا قبلاً اقامت گاه ولیعهد بود.. رفت و آمد زیادی درش بود اما از وقتی همون ولیعهد شاه شد همه رفتن ...فقط ندیمه های خودم اینجا بودن ...
سکوت حاکم بود..
دور از هیا هوی قصر.... ممکن بود اینجا باشه؟...
با صدایی که از فرط گریه شدید گرفته بود...جیغ کشیدم ...اشک هام دوباره فرو میریخت ...و این بار مطمعن نبودم بند بیاد.... در یک آن از فکرم گذشت : «من کسی نبودم که اینطوری اشک بریزه ...»
جیغ کشیدم ...اسمش رو صدا زدم ....
از صبح نبود...نه! حالا که فکر میکنم از دیشب خبری ازش نشنیدم... و الان که آسمون رو به سیاهی میرفت هنوز خبری ازش نبود و جالب این بود که حتی یک نفر هم در قصر به این بزرگی با خودش نمیگفت پادشاه کجاست؟!
داغون بودم ...خیلی زیاد
تنها کسی که تو کل زندگیم برام حکم مادر رو داشت ...مرده بود!
تو این سه سال ....تنها کسی که همجوره پشتم بود...
تو این سه سال نحس....
فقط دوروز گذشته بود...فقط دو روز از مرگ ملکه گذشته بود...و مردم شورش کردن!
داخل قصر رو وحشت بر داشته بود!
انگلستان قصد حمله به فرانسه رو داشت ...این بار با قوای بیشتر!
من به عنوان گروگانی اینجا بودم که از این حمله جلو گیری کنم ...اما جون من برای پدرم مسلما مهم نبود اگه فرانسه رو تصاحب میکرد!
و اینا نقشه بود ! از داخل قصر فرانسه! اونقدری باهوش بودم که. بفهمم معامله کردن...
من و پادشاه رو میکشن! بعد با کمک انگلستان خودشون روی تخت پادشاهی میشینن...ساده بود! و از مرگ ملکه استفاده کردن! میدونستن ! زمان مرگش رو میدونستن !
و من حالا اینجا بودم...و نمیتونستم جلوی اشک هام رو بگیرم...
و چقدرر ساده لوح بودم که فکر میکردم از من محافظت میکنه!
از بچش!
و اون هیچ کاری نکرد!
هیچ کاری نکرد وقتی پسر دوسالش رو جلوی چشمش کشتن!
#هیونجین #فیک #هوانگ_هیونجین
- ۱.۸k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط