شیطون کوچولوی من
« شیطون کوچولوی من »
( دیگه فعلا فقط از دیدگاه آنا)
شکاف چوبی رو لمس کردم..
نمیدونم چه انتظاری داشتم...
یک کاغذ..یک نامه...چیزی که
درستش کنه
چیزی که این کابوس رو درست کنه!
چیزی که نشونم بده اینا فقط یه خوابه , یه کابوس تلخ
گشتم،
با دستم جای جای شکاف رو گشتم و.....
معلومه که خالی بود!
به چی فکر میکردم؟
یک دست نوشته احساسی؟
یک متن قانع کننده؟
جمله ای که بگه: (اوه نه! پسرت هنوز زندست! ) ؟
نه..........................
نه..........................
نه.....................
نه.................................
مطلقا نه!
قطره اشک سمجی رو که از چشمم پایین ریخت پاک کردم،
روی اسب نشستم،
تازیانه ای حواله اسب کردم و تاختم،
دیگه هرگز گریه نمیکردم!
هرگز!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
.یک روز بعد.
با صدای همهمه چشمهام رو باز کردم
صدایی از بیرون درشکه گفت:
بانوی من به انگلستان رسیدیم
به چهره غرق در خواب فلور نگاه کردم...
پرده رو کمی کنار زدم و دیدم...
مردم به استقبال مون اومده بودن همهمه میکردن و ورودم رو خوشآمد میگفتن
با چشمهای سرد به منظره بیرون چشم دوختم تا پرچم های کاخ انگلستان نمایان شد
سونگمین: بانوی من ، پیاده بشید،
با دست آروم به بازوی فلور زدم...
آنا : فلور، بلند شو در قصر انگلستانیم.
پیاده شدم...
ملکه و درباریان جلوی دروازه جمع شده بودند
هیچکس تکون نمیخورد
آنا:
ببینم، نکنه تو این سه سال تعظیم کردن رو فراموش کردید؟؟
ملکه: تو جایی در بین ما نداری!
هنوز هم همسر پادشاه فرانسه هستی!
از کجا معلوم به عنوان جاسوس اینجا نباشی؟!
فریاد زدم: مثل اینکه یادتون رفته !
این شما بودید که من رو به عنوان گروگان به فرانسه فرستادید و بعد
زیر صلحتون زدید!
از الان به بعد! ملکه این قصر منم!
ملکه این کشور منم!
ملکه: ای گستاخ!! چطور جرئت میکنی!
...............................
همه با جیغ و فریاد بلندی عقب رفتن!
به شمشیر خونی تو دستم نگاه کردم و گفتم:
و هر کس مخالفتی داره سزای کارش همینه!
(به سونگمین نگاهی انداختم )
فرمانده ، میتونید درشأن همسر پادشاه فقیه خاکش کنید.
#هیونجین #فیک #هوانگ_هیونجین
( دیگه فعلا فقط از دیدگاه آنا)
شکاف چوبی رو لمس کردم..
نمیدونم چه انتظاری داشتم...
یک کاغذ..یک نامه...چیزی که
درستش کنه
چیزی که این کابوس رو درست کنه!
چیزی که نشونم بده اینا فقط یه خوابه , یه کابوس تلخ
گشتم،
با دستم جای جای شکاف رو گشتم و.....
معلومه که خالی بود!
به چی فکر میکردم؟
یک دست نوشته احساسی؟
یک متن قانع کننده؟
جمله ای که بگه: (اوه نه! پسرت هنوز زندست! ) ؟
نه..........................
نه..........................
نه.....................
نه.................................
مطلقا نه!
قطره اشک سمجی رو که از چشمم پایین ریخت پاک کردم،
روی اسب نشستم،
تازیانه ای حواله اسب کردم و تاختم،
دیگه هرگز گریه نمیکردم!
هرگز!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
.یک روز بعد.
با صدای همهمه چشمهام رو باز کردم
صدایی از بیرون درشکه گفت:
بانوی من به انگلستان رسیدیم
به چهره غرق در خواب فلور نگاه کردم...
پرده رو کمی کنار زدم و دیدم...
مردم به استقبال مون اومده بودن همهمه میکردن و ورودم رو خوشآمد میگفتن
با چشمهای سرد به منظره بیرون چشم دوختم تا پرچم های کاخ انگلستان نمایان شد
سونگمین: بانوی من ، پیاده بشید،
با دست آروم به بازوی فلور زدم...
آنا : فلور، بلند شو در قصر انگلستانیم.
پیاده شدم...
ملکه و درباریان جلوی دروازه جمع شده بودند
هیچکس تکون نمیخورد
آنا:
ببینم، نکنه تو این سه سال تعظیم کردن رو فراموش کردید؟؟
ملکه: تو جایی در بین ما نداری!
هنوز هم همسر پادشاه فرانسه هستی!
از کجا معلوم به عنوان جاسوس اینجا نباشی؟!
فریاد زدم: مثل اینکه یادتون رفته !
این شما بودید که من رو به عنوان گروگان به فرانسه فرستادید و بعد
زیر صلحتون زدید!
از الان به بعد! ملکه این قصر منم!
ملکه این کشور منم!
ملکه: ای گستاخ!! چطور جرئت میکنی!
...............................
همه با جیغ و فریاد بلندی عقب رفتن!
به شمشیر خونی تو دستم نگاه کردم و گفتم:
و هر کس مخالفتی داره سزای کارش همینه!
(به سونگمین نگاهی انداختم )
فرمانده ، میتونید درشأن همسر پادشاه فقیه خاکش کنید.
#هیونجین #فیک #هوانگ_هیونجین
- ۱.۶k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط