«دیگر توانِ برپا کردهمه در حالِ دویدن هستند، همه در حالِ
«دیگر توانِ برپا کردهمه در حالِ دویدن هستند، همه در حالِ خندیدن و حرف زدن، اما من اینجا، در یک جزیرهی بیصدا، ایستادهام. انگار یک دیوار شیشهایِ بسیار ضخیم بین من و بقیهی جهان کشیده شده است. صدایشان را میشنوم، اما لرزشِ زندگی را در خودم حس نمیکنم. از دور همه خوب به نظر میرسند، اما هیچکس نمیداند که من چطور در این سکوتِ مطلق، دارم غرق میشوم. من در میانِ همه هستم، اما هیچکس مرا نمیبیند؛ انگلیم، مثل یک سایهی کمرنگ که در زیر نورِ تندِ واقعیت، گم شده است.»نِ یک جبهه را ندارم. خسته شدهام از اینکه هر روز باید با خودم بجنگم، از اینکه باید ثابت کنم زندهام، در حالی که تمام وجودم از شدتِ سنگینیِ این سکوت، در حالِ فرو ریختن است. انگار در یک میدان جنگ هستم که هیچ دشمنی در آن دیده نمیشود، اما هر ضربه، تمامِ استخوانهای روحم را میلرزاند. نمیخواهم قهرمان باشم، نمیخواهم پیروز شوم، فقط میخواهم یک لحظه... فقط یک لحظه، این سنگینیِ روی سینهام کم شود تا بتوانم یک نفسِ عمیق و بدونِ درد، بکشم.»
#غمگین
#غمگین
- ۱۰۶
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط