آخرین بازمانده از نسل سلیکا
آخرین بازمانده از نسل سلیکا
☆☆☆
ادامه=
برادرم بهم میگفت جادویی که دارم باید برای صلح استفاده شود نه جنگ.
با اینکه با اژدرها توافق کردهایم و دو نوع به هم کمک میکنیم، اثرات شکافهایی عمیق باقی
مانده. میخواهم بدانم پنج قرن پیش چه اتفاقی افتاد. میخواهم درباره مرگ شاهزاده و ارتباط او
با اژدرها بدانم.چرا کشته شد؟ چطور باعث صلح جادوگران و اژدرها شد؟ و چطور مرگش باعث
اختلاف داخلی بین جادوگران شد؟
دستهایم را کنار بدنم میاندازم و روی طناب به جلو حرکت میکنم. فکر کردن به این اتفاقات
عجیب و مرموز سخت است و پیدا کردن جواب سختتر.حتی در کتابهای تاریخی هم چیزی
درباره روز مرگ شاهزاده سِلیکا نوشته نشده به جز یک خط:
[ او به عمق بی انتهای دره سقوط کرد و تاوان اشتباهش را داد.]
به انتهای مسیر طناب که با مِه پوشیده شده چشم میدوزم. خیلی وقت است که روی طناب هستم
و هنوز به کوه نرسیدم.
(( ذهنت رو خالی کن. این مِه حواستون پرت میکنه.)) با شنیدن صدا ذهنم به یک دفعه خالی
میشود. سرم برای پیدا کردن منبع صدا میچرخانم و اژدری را روی قلعه کوه میبینم.
با چشمهای براق آبی رنگش به من زل زده است. (( حرکت کن وردا.)) او داخل ذهنم است.
(( داری بهم کمک میکنی؟ چرا؟))
(( چقدر سوال میپرسی. روی مسیرت تمرکز کن.))
به طناب زیر پایم نگاه میکنم و مسیرش را دنبال میکنم. تنها چند قدم دیگر روی طناب مرگ
و بعد من به مکان امن کوه میرسم. چطور متوجه نشدم که به اینجا رسیدم؟
☆☆☆
☆☆☆
ادامه=
برادرم بهم میگفت جادویی که دارم باید برای صلح استفاده شود نه جنگ.
با اینکه با اژدرها توافق کردهایم و دو نوع به هم کمک میکنیم، اثرات شکافهایی عمیق باقی
مانده. میخواهم بدانم پنج قرن پیش چه اتفاقی افتاد. میخواهم درباره مرگ شاهزاده و ارتباط او
با اژدرها بدانم.چرا کشته شد؟ چطور باعث صلح جادوگران و اژدرها شد؟ و چطور مرگش باعث
اختلاف داخلی بین جادوگران شد؟
دستهایم را کنار بدنم میاندازم و روی طناب به جلو حرکت میکنم. فکر کردن به این اتفاقات
عجیب و مرموز سخت است و پیدا کردن جواب سختتر.حتی در کتابهای تاریخی هم چیزی
درباره روز مرگ شاهزاده سِلیکا نوشته نشده به جز یک خط:
[ او به عمق بی انتهای دره سقوط کرد و تاوان اشتباهش را داد.]
به انتهای مسیر طناب که با مِه پوشیده شده چشم میدوزم. خیلی وقت است که روی طناب هستم
و هنوز به کوه نرسیدم.
(( ذهنت رو خالی کن. این مِه حواستون پرت میکنه.)) با شنیدن صدا ذهنم به یک دفعه خالی
میشود. سرم برای پیدا کردن منبع صدا میچرخانم و اژدری را روی قلعه کوه میبینم.
با چشمهای براق آبی رنگش به من زل زده است. (( حرکت کن وردا.)) او داخل ذهنم است.
(( داری بهم کمک میکنی؟ چرا؟))
(( چقدر سوال میپرسی. روی مسیرت تمرکز کن.))
به طناب زیر پایم نگاه میکنم و مسیرش را دنبال میکنم. تنها چند قدم دیگر روی طناب مرگ
و بعد من به مکان امن کوه میرسم. چطور متوجه نشدم که به اینجا رسیدم؟
☆☆☆
- ۹۱۴
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط