باران عشق ناصر چشم آذر
دهه هفتاد…
همان سالهایی که زندگی بوی سادگی میداد و دلخوشیها کوچک اما عمیق بودند.
عصرهای تابستان، وقتی صدای خنده بچهها کوچه را پر میکرد و بازی با توپ پلاستیکی و دوچرخههای بیدنده، تمام دغدغه دنیا بود. زنگ در خانهها بیواسطه به صدا درمیآمد و کسی برای آمدن، از قبل هماهنگ نمیکرد. مهمانیها بیتکلف بود و سفرهها ساده، اما دلها گرم.
شبها با صدای سریالهای تلویزیون میگذشت؛ با تیتراژ ماندگار خانه سبز، هیجان در پناه تو و خاطره خندههای ساعت خوش. آن روزها هنوز تلفن همراه همهگیر نشده بود و برای شنیدن صدای هم، باید واقعاً دلت تنگ میشد.
صبحهای زمستان، بوی نفت در خانه میپیچید؛ بوی بخاری نفتی که قبل از روشن شدنش، بابا با احتیاط نفت میریخت و ما کنار دستش ایستاده بودیم. گرمای آرام بخاری، شیشههای بخارگرفته و صدای قلقل سماور… ترکیبی که هنوز هم با هیچ شوفاژی عوضش نمیکنیم. بوی نفت برایمان فقط سوخت نبود؛ بوی امنیت بود، بوی جمع شدن دور هم، بوی قصههای شبهای سرد.
نوار کاستها با مداد برمیگشتند و آهنگهای ابی و داریوش آرام در ضبط صوتها میچرخید. عکسها کم بودند، اما خاطرهها زیاد. دوربینها فیلم داشتند، نه حافظه بیانتها.
دهه هفتاد یعنی صف ویدئوکلوب، یعنی بوی دفتر مشق نو اول مهر، یعنی ذوق خرید جامدادی تازه. یعنی دلخوشی به یک بستنی یخی بعد از فوتبال، یعنی زنگ تفریحی که کوتاهتر از آرزوهایمان بود.
ما در دهه هفتاد بزرگ شدیم؛
با زانوهای زخمی، دلهای بیکینه و رویاهایی که هنوز ساده بودند.
شاید دنیا امروز سریعتر شده باشد، اما هیچوقت به گرمی آن روزها و بوی نفتِ صبحهای زمستانش نرسید… ✨
#نوستالژی
#دهه_هفتاد
🎵 #باران_عشق
🎤 #ناصر_چشم_آذر
همان سالهایی که زندگی بوی سادگی میداد و دلخوشیها کوچک اما عمیق بودند.
عصرهای تابستان، وقتی صدای خنده بچهها کوچه را پر میکرد و بازی با توپ پلاستیکی و دوچرخههای بیدنده، تمام دغدغه دنیا بود. زنگ در خانهها بیواسطه به صدا درمیآمد و کسی برای آمدن، از قبل هماهنگ نمیکرد. مهمانیها بیتکلف بود و سفرهها ساده، اما دلها گرم.
شبها با صدای سریالهای تلویزیون میگذشت؛ با تیتراژ ماندگار خانه سبز، هیجان در پناه تو و خاطره خندههای ساعت خوش. آن روزها هنوز تلفن همراه همهگیر نشده بود و برای شنیدن صدای هم، باید واقعاً دلت تنگ میشد.
صبحهای زمستان، بوی نفت در خانه میپیچید؛ بوی بخاری نفتی که قبل از روشن شدنش، بابا با احتیاط نفت میریخت و ما کنار دستش ایستاده بودیم. گرمای آرام بخاری، شیشههای بخارگرفته و صدای قلقل سماور… ترکیبی که هنوز هم با هیچ شوفاژی عوضش نمیکنیم. بوی نفت برایمان فقط سوخت نبود؛ بوی امنیت بود، بوی جمع شدن دور هم، بوی قصههای شبهای سرد.
نوار کاستها با مداد برمیگشتند و آهنگهای ابی و داریوش آرام در ضبط صوتها میچرخید. عکسها کم بودند، اما خاطرهها زیاد. دوربینها فیلم داشتند، نه حافظه بیانتها.
دهه هفتاد یعنی صف ویدئوکلوب، یعنی بوی دفتر مشق نو اول مهر، یعنی ذوق خرید جامدادی تازه. یعنی دلخوشی به یک بستنی یخی بعد از فوتبال، یعنی زنگ تفریحی که کوتاهتر از آرزوهایمان بود.
ما در دهه هفتاد بزرگ شدیم؛
با زانوهای زخمی، دلهای بیکینه و رویاهایی که هنوز ساده بودند.
شاید دنیا امروز سریعتر شده باشد، اما هیچوقت به گرمی آن روزها و بوی نفتِ صبحهای زمستانش نرسید… ✨
#نوستالژی
#دهه_هفتاد
🎵 #باران_عشق
🎤 #ناصر_چشم_آذر
- ۸۵۶
- ۰۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط