{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟕

صدای بلند بسته شدن در امد.

ات و مینا همزمان برگشتن.

کوک بود. با چشم‌هایی پر از خشم و نفس‌های سنگین، از پله‌ها پایین اومد.

(خشم اژدها وارد میشود)

کوک:

ـ «آهان… اینجا قایم شدی. نمی‌تونستم بیشتر از این تحمل کنم.»

مینا عقب رفت، ولی زود خودش رو جمع کرد.

دست به کمر ایستاد.

ـ «چه زود غیرتی شدی. تو اصلاً کی هستی وسط زندگی ما؟»

کوک با تمسخر خندید.

ـ «زندگی شما؟ تو خیلی وقت پیش باخته بودی. فقط نمی‌خواستی قبول کنی.»

ات بین‌شون ایستاد.

ـ «بس کنید… خواهش می‌کنم…»

مینا با بغض داد زد:

ـ «نه ات! نگو بس. بذار مشخص بشه این کیه که بین ما اومده!»

کوک جلو اومد، درست رو‌به‌روی مینا.

ـ «بین ما اومده؟ نه. من کسی‌ام که کنارش وایستادم وقتی تو فقط با غرورت زخمش می‌زدی.»

ات اشکاش دوباره سرازیر شد.

ـ «دارین منو می‌کشین… چرا نمی‌فهمین؟»

مینا مستقیم توی چشم‌های ات نگاه کرد.

ـ «پس انتخاب کن. همین‌جا. یا من… یا اون.»

(خری)

کوک سرشو تکون داد.

ـ «آره ات. تمومش کن. دیگه وقتشه.»

(نه نه اشتباه شد خرین )

ات نفسش برید.

قلبش به شدت می‌کوبید. به مینا نگاه کرد… بعد به کوک…
دیدگاه ها (۰)

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟔که یه یهو صفحه گوشی روشن شدم...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟓ات گوشی رو توی دستش فشار داد...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟒ات هنوز توی بغل کوک بود. صدا...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟒ات هنوز خودش رو به خواب زده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط