{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟓

ات گوشی رو توی دستش فشار داد. کوک هنوز کنارش بود، منتظر.

بالاخره توی چت مینا چیزی نوشت:

ـ «مینا… نمی‌تونم بینتون یکی رو انتخاب کنم.»

انگشتش روی دکمه‌ی ارسال موند. قلبش داد می‌زد نفرسته.

ولی عقلش می‌گفت باید صادق باشه. آخر سر با نفس لرزون فرستاد.

چند ثانیه بعد تیک آبی خورد. قلب ات فرو ریخت.

پیام مینا:

ـ «باشه. پس یعنی انتخاب کردی.

چون وقتی نمی‌تونی بینمون یکی رو انتخاب کنی… یعنی منو گذاشتی کنار.»

ات با چشم‌های خیس نوشت:

ـ «نه… اینطوری نیست. تو برام خیلی مهمی.»

ولی این بار جوابی نیومد. فقط آنلاین شد، بعد آفلاین.


ویو مینا

مینا گوشی رو پرت کرد گوشه‌ی تخت. زانوهاشو بغل کرد.

اشکاش سیل شده بود.

ـ «یعنی واقعاً… دیگه سهم من نیستی؟ چرا حتی واسه منم نمی‌جنگی؟»

(جا داره بگم تو چکار مملکتی دوستشی دیگه سهمه من نیستی گگگ)


ویو کوک

کوک دستای اتو گرفت. با جدیت گفت:

ـ «دیدی؟ همینه. اون فقط می‌خواد وادارت کنه انتخاب کنی.

ولی تو باید بفهمی… من اونیم که کنارتم، همین الان، همین‌جا. نه اون که فقط تهدید می‌کنه.»

(🗿🔪)

ات فقط سرشو انداخت پایین. اشکاش روی دست کوک چکید.

با صدای شکسته گفت:

ـ «ولی… نمی‌تونم ببینم مینا ناراحته…»
دیدگاه ها (۰)

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟒ات هنوز توی بغل کوک بود. صدا...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟑ات روی تخت نشسته بود، هنوز ت...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟐ظهر بود. ات هنوز گیج و خسته ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟏ات روی تخت نشسته بود، گوشی ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط