بابای قشنگ من

بابای قشنگ من…

این روزها روزِ توعه. روزی که بوی دست‌های خسته‌ات، صدای خنده‌ات و گرمای نگاهت بیشتر از همیشه می‌پیچه تو گوش دلم.

اما نیستی… و این “نیستی” سنگین‌ترین واژه‌ی دنیاست.

هر گوشه‌ی خونه هنوز ردّ نفس‌هات هست صدای خنده های قشنگت می‌پیچه تو گوشم ،گرمی دستات یادته، همیشه میگفتی هرکی پریسامو اذیت کنه بامن طرفه الان کجایی پس 😔

من موندم با عکس تو و هزار خاطره‌ای که هر بار مرورشون انگار تکرارِ رفتنته

بابا جونم…

می‌گن زمان همه چیز را آروم می‌کنه، اما زمان فقط یاد آوردن رو یادم داده؛ هر روز بیشتر از دیروز
روزِ پدر نزدیکه و من نه هدیه‌ای دارم، نه آغوشی که در آن پنهان شوم، فقط دلی شکسته که از دلتنگی لبریزه و واژه‌هایی که نمی‌تونند وزن غمت را بکِشند.

کاش یک لحظه فقط، صدایت بیاد از جایی دور، بگی “دخترم من هستم”، تا برای یک لحظه دیگر نفس کشیدنم معنا پیدا کنه

تو رفتی… ولی من هر شب توی خیال دنبالت میگردم، و توی خواب دوباره صدات ومی‌شنوم.

روزی اگر بادِ مهربانِ خدا منو هم برد بیا دنبالم، تا کنار هم دوباره بشینیم، مثل همیشه بابایی خیلی خستم میشه بیای دنبالم از اینجا خستم پراز زخمم 😭😔
دیدگاه ها (۴)

😔😔😔

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟗همون لحظه گوشی ات روی میز لر...

نام فیک: عشق مخفیPart: 37ویو ات*رفتم توی اتاقمو درو بستمو پش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط