{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه پارت ۲۰ قسمت دوم

ببین… الان داری واکنش نشون میدی. این خوبه. فردا… فردا که بیام، می‌خوام ببینم همون تهیونگی هستی که می‌شناختم. وگرنه… وگرنه اون‌جین باید با یه ماشینِ مشکی خداحافظی کنه و بره به اون مدرسهٔ شبانه‌روزی. می‌فهمی که چی میگم؟»

من با صدایِ گرفته و بغض‌آلود گفتم:

«تو… تو یه هیولایی.»

جونگ‌کوک پوزخند زد و به سمتِ در رفت.

«هیولا یا نه، صاحبِ زندگیِ توئم. تا فردا وقت داری که این عروسکِ بی‌خاصیت رو دور بندازی و برگردی به نقشِ اصلیت. وگرنه… خودت می‌دونی چی میشه.»

در رو بست و صدایِ قفل شدنِ آهنیش، آخرین صدایی بود که توی اتاق پیچید. من دوباره تنها بودم. اما این بار، با یه وزنِ سنگین‌تر روی دوشم. دیگه نمی‌تونستم خودم رو به ندیدن بزنم. دیگه نمی‌تونستم از دردِ روحیم فرار کنم. حالا باید بازی می‌کردم… بازیِ یه بردهٔ مطیع رو، فقط برایِ اینکه خواهر کوچیکم زنده بمونه.

[ادامه در پارت ۲۱]
دیدگاه ها (۰)

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و یکم: شورشِ کوچک و مراقبت‌هایِ...

ادامه پارت ۲۱

ادامه پارت ۲۰ قسمت اول

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیستم: عروسکِ شکسته و تهدیدِ آخر 🎭⚠️...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط