ادامه پارت ۲۰ قسمت اول
جونگکوک بود.
حتی پلک هم نزدم. حتی وقتی سایهاش افتاد روی صورتم، حتی وقتی نورِ چراغقوهاش رو مستقیم انداخت توی چشمام تا مطمئن بشه زندهام، هیچ واکنشی نشون ندادم. مردمکهام گشاد شدن، اما انگار هیچچیز رو نمیدیدم.
جونگکوک یه نَفَسِ عمیق کشید و آروم گفت:
«بیدار شدی؟»
هیچی نگفتم. فقط به یه نقطهٔ نامعلوم روی دیوارِ روبرو خیره شدم.
اون که انگار از سکوتِ من کلافه شده بود، خم شد و چونهام رو با انگشتایِ سردش گرفت و صورتم رو به زور چرخوند سمتِ خودش. بازم هیچی. انگار داشتم به یه دیوارِ سنگی نگاه میکردم.
جونگکوک با لحنی که سعی میکرد توش خشم رو کنترل کنه، گفت:
«نمیخوای چیزی بگی؟ دوباره میخوای بازی در بیاری؟ تهیونگ، من وقت ندارم برایِ لوسبازیهایِ تو تلف کنم. پاشو.»
هنوز هم هیچی. نه لرزشی توی لبهام بود، نه برقی توی چشمام. انگار روحم از بدنم جدا شده بود و داشت از بالا به این صحنهٔ مسخره نگاه میکرد. جونگکوک که حالا دیگه عصبی شده بود، من رو با یه حرکتِ خشن کشید بالا و به دیوار تکیه داد.
«با توعم! صدام رو نمیشنوی؟»
دستم بیجون افتاد کنار بدنم. حتی حس نکردم که زخمِ روی مچم دوباره باز شده و داره خون میاد. جونگکوک با دیدنِ این بیتفاوتیِ مطلق، انگار کنترلش رو از دست داد. یقهام رو گرفت و چند بار تکونم داد.
«بهم نگاه کن! لعنتی، بهم نگاه کن!»
من بالاخره نگاهش کردم. اما توی چشمام چیزی نبود. نه خشم، نه عشق، نه ترس… فقط یه اقیانوسِ خالی و سرد. جونگکوک برای لحظهای خشکش زد. اون همیشه میتونست با ترس، با خشونت یا حتی با یه نگاه، آدمها رو وادار به واکنش کنه. اما الان… الان با یه آدمِ “خالی” روبرو بود. کسی که دیگه هیچچیز براش اهمیت نداشت.
این سکوت، از هر فریادی براش کشندهتر بود. چون جونگکوکِ خودشیفته، فقط وقتی قدرت داشت که میتونست واکنشِ دیگران رو کنترل کنه. وقتی من واکنشی نشون نمیدادم، اون هم قدرتش رو از دست میداد.
جونگکوک عقب کشید و با ناباوری گفت:
«داری چیکار میکنی؟ فکر کردی با این رفتار میتونی منو خسته کنی؟ فکر کردی منم مثلِ بقیهٔ آدمایِ ضعیفِ دور و برت ازت دست میکشم؟»
من حتی پلک هم نزدم. اون که دید این راه جواب نمیده، یهو تغییرِ رویه داد. لبخندِ کج و ترسناکی زد، از اون لبخندهایی که همیشه قبل از یه فاجعه میزد. آروم، جوری که انگار داشت با یه دوست حرف میزد، گفت:
«میدونی… همیشه فکر میکردم تنبیهاتِ جسمی جواب میده. اما الان میبینم تو از اونجایی که فکر میکردم احمقتری. تو فکر کردی اگه خودت رو به مردن بزنی، من ازت دست میکشم؟ نه تهیونگ… تو فقط داری بازی رو سختتر میکنی.»
بازم سکوت.
جونگکوک راه رفت توی اتاق و بعد برگشت سمتِ در. انگار داشت میرفت که خارج بشه، اما قبل از اینکه بره، ایستاد و بدونِ اینکه برگرده، گفت:
«میدونی… اونجینِ کوچولو خیلی دخترِ باهوشیه. حیف نیست توی یه خونهٔ کوچیک و کثیف بزرگ بشه؟ حیف نیست بره مدرسهای که حتی یه نگهبانِ درستوحسابی نداره؟»
قلبم… اون تیکهٔ کوچیکی از قلبم که هنوز میتپید، یهو لرزید. مردمک چشمام لرزشِ خفیفی کرد. جونگکوک متوجه شد. اون یه شکارچیِ حرفهای بود، خوب میدونست کِی ضربه رو بزنه.
برگشت و بهم نگاه کرد. چشماش برقِ شرورانهای داشت.
«شنیدم یه مدرسهٔ شبانهروزیِ خیلی خوب توی خارج از شهر هست. همونجایی که برای بچههایِ خلافکارِ مافیاهاست. اونجین میتونه بره اونجا. خیلی جایِ امنیه… البته، اگه تو “همکارِ” خوبی باشی.»
صدام، بالاخره بعد از ساعتها لرزید.
«اون… اونجین…»
جونگکوک با لذت به لرزشِ صدام گوش داد.
«آره، اونجین. فکر کردی اگه تو اینطوری بشینی و ادایِ عروسکهایِ شکسته رو در بیاری، میتونی ازش محافظت کنی؟ برعکس. تو با این رفتارت داری نشون میدی که دیگه “لیاقت” نداری ازش مراقبت کنی. و وقتی کسی لیاقتش رو نداشته باشه… من خودم دست به کار میشم.»
قدمبهقدم بهم نزدیک شد، اونقدر نزدیک که حس میکردم داره اکسیژنِ اتاق رو میدزده.
«اگه میخوای اونجین پیشت بمونه، اگه میخوای اون مدرسهٔ لعنتی نره، اگه میخوای دستِ آدمایِ من بهش نرسه… باید برگردی. نه به اون تهیونگِ ترسو، نه به اون تهیونگِ لجباز. باید برگردی به اون تهیونگی که حرفشنو بود. تهیونگی که میدونست جایگاهش کجاست.»
اشکام، بالاخره بعد از ساعتها سکوت، روی گونههام جاری شد. نه از دردِ جسمی، بلکه از دردِ خرد شدن. اون داشت آخرین سنگرِ من رو میگرفت. داشت خواهرِ کوچیکم رو تبدیل میکرد به اهرمِ فشاری برایِ شکنجهٔ روحیم.
جونگکوک دستش رو گذاشت روی صورتم و اشکام رو با انگشتش پاک کرد. یه حرکتِ بهظاهر مهربون، اما در اصل، یه اعلانِ جنگ.
حتی پلک هم نزدم. حتی وقتی سایهاش افتاد روی صورتم، حتی وقتی نورِ چراغقوهاش رو مستقیم انداخت توی چشمام تا مطمئن بشه زندهام، هیچ واکنشی نشون ندادم. مردمکهام گشاد شدن، اما انگار هیچچیز رو نمیدیدم.
جونگکوک یه نَفَسِ عمیق کشید و آروم گفت:
«بیدار شدی؟»
هیچی نگفتم. فقط به یه نقطهٔ نامعلوم روی دیوارِ روبرو خیره شدم.
اون که انگار از سکوتِ من کلافه شده بود، خم شد و چونهام رو با انگشتایِ سردش گرفت و صورتم رو به زور چرخوند سمتِ خودش. بازم هیچی. انگار داشتم به یه دیوارِ سنگی نگاه میکردم.
جونگکوک با لحنی که سعی میکرد توش خشم رو کنترل کنه، گفت:
«نمیخوای چیزی بگی؟ دوباره میخوای بازی در بیاری؟ تهیونگ، من وقت ندارم برایِ لوسبازیهایِ تو تلف کنم. پاشو.»
هنوز هم هیچی. نه لرزشی توی لبهام بود، نه برقی توی چشمام. انگار روحم از بدنم جدا شده بود و داشت از بالا به این صحنهٔ مسخره نگاه میکرد. جونگکوک که حالا دیگه عصبی شده بود، من رو با یه حرکتِ خشن کشید بالا و به دیوار تکیه داد.
«با توعم! صدام رو نمیشنوی؟»
دستم بیجون افتاد کنار بدنم. حتی حس نکردم که زخمِ روی مچم دوباره باز شده و داره خون میاد. جونگکوک با دیدنِ این بیتفاوتیِ مطلق، انگار کنترلش رو از دست داد. یقهام رو گرفت و چند بار تکونم داد.
«بهم نگاه کن! لعنتی، بهم نگاه کن!»
من بالاخره نگاهش کردم. اما توی چشمام چیزی نبود. نه خشم، نه عشق، نه ترس… فقط یه اقیانوسِ خالی و سرد. جونگکوک برای لحظهای خشکش زد. اون همیشه میتونست با ترس، با خشونت یا حتی با یه نگاه، آدمها رو وادار به واکنش کنه. اما الان… الان با یه آدمِ “خالی” روبرو بود. کسی که دیگه هیچچیز براش اهمیت نداشت.
این سکوت، از هر فریادی براش کشندهتر بود. چون جونگکوکِ خودشیفته، فقط وقتی قدرت داشت که میتونست واکنشِ دیگران رو کنترل کنه. وقتی من واکنشی نشون نمیدادم، اون هم قدرتش رو از دست میداد.
جونگکوک عقب کشید و با ناباوری گفت:
«داری چیکار میکنی؟ فکر کردی با این رفتار میتونی منو خسته کنی؟ فکر کردی منم مثلِ بقیهٔ آدمایِ ضعیفِ دور و برت ازت دست میکشم؟»
من حتی پلک هم نزدم. اون که دید این راه جواب نمیده، یهو تغییرِ رویه داد. لبخندِ کج و ترسناکی زد، از اون لبخندهایی که همیشه قبل از یه فاجعه میزد. آروم، جوری که انگار داشت با یه دوست حرف میزد، گفت:
«میدونی… همیشه فکر میکردم تنبیهاتِ جسمی جواب میده. اما الان میبینم تو از اونجایی که فکر میکردم احمقتری. تو فکر کردی اگه خودت رو به مردن بزنی، من ازت دست میکشم؟ نه تهیونگ… تو فقط داری بازی رو سختتر میکنی.»
بازم سکوت.
جونگکوک راه رفت توی اتاق و بعد برگشت سمتِ در. انگار داشت میرفت که خارج بشه، اما قبل از اینکه بره، ایستاد و بدونِ اینکه برگرده، گفت:
«میدونی… اونجینِ کوچولو خیلی دخترِ باهوشیه. حیف نیست توی یه خونهٔ کوچیک و کثیف بزرگ بشه؟ حیف نیست بره مدرسهای که حتی یه نگهبانِ درستوحسابی نداره؟»
قلبم… اون تیکهٔ کوچیکی از قلبم که هنوز میتپید، یهو لرزید. مردمک چشمام لرزشِ خفیفی کرد. جونگکوک متوجه شد. اون یه شکارچیِ حرفهای بود، خوب میدونست کِی ضربه رو بزنه.
برگشت و بهم نگاه کرد. چشماش برقِ شرورانهای داشت.
«شنیدم یه مدرسهٔ شبانهروزیِ خیلی خوب توی خارج از شهر هست. همونجایی که برای بچههایِ خلافکارِ مافیاهاست. اونجین میتونه بره اونجا. خیلی جایِ امنیه… البته، اگه تو “همکارِ” خوبی باشی.»
صدام، بالاخره بعد از ساعتها لرزید.
«اون… اونجین…»
جونگکوک با لذت به لرزشِ صدام گوش داد.
«آره، اونجین. فکر کردی اگه تو اینطوری بشینی و ادایِ عروسکهایِ شکسته رو در بیاری، میتونی ازش محافظت کنی؟ برعکس. تو با این رفتارت داری نشون میدی که دیگه “لیاقت” نداری ازش مراقبت کنی. و وقتی کسی لیاقتش رو نداشته باشه… من خودم دست به کار میشم.»
قدمبهقدم بهم نزدیک شد، اونقدر نزدیک که حس میکردم داره اکسیژنِ اتاق رو میدزده.
«اگه میخوای اونجین پیشت بمونه، اگه میخوای اون مدرسهٔ لعنتی نره، اگه میخوای دستِ آدمایِ من بهش نرسه… باید برگردی. نه به اون تهیونگِ ترسو، نه به اون تهیونگِ لجباز. باید برگردی به اون تهیونگی که حرفشنو بود. تهیونگی که میدونست جایگاهش کجاست.»
اشکام، بالاخره بعد از ساعتها سکوت، روی گونههام جاری شد. نه از دردِ جسمی، بلکه از دردِ خرد شدن. اون داشت آخرین سنگرِ من رو میگرفت. داشت خواهرِ کوچیکم رو تبدیل میکرد به اهرمِ فشاری برایِ شکنجهٔ روحیم.
جونگکوک دستش رو گذاشت روی صورتم و اشکام رو با انگشتش پاک کرد. یه حرکتِ بهظاهر مهربون، اما در اصل، یه اعلانِ جنگ.
- ۲۷۵
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط