part 2
part 2
*صبح بخیر دخترم... بیدار شدی؟ (لبخند)
صبح شماهم بخیر اجوما.. اره
*بشین سر میز و صبحونتو بخور دخترم..
اوهوم..
نشستم سر صندلی و خیلی کم صبحونه خوردم.. از جام بلند شدم که صدای اجوما بلند شد..
*دخترم.. خواهش میکنم یکم دیگه بخور.. ارباب اگر بفهمه مارو میکشه.. خیلی تاکید کرد که شما غذاتون رو کامل بخورید... خواهش میکنم دخترم.. یکم دیگه..
با.. باشه
مجبور بودم.. به خاطر اینکه خون این ادمای بیگناه و مظلوم به ناحق ریخته نشه کامل بخورم...
دوباره نشستم و به اندازه ای که کامل سیر بشم.. صبحونمو خوردم... بعد بلند شدم و از اجوما تشکر کردم.. رفتم سمت تلویزیون و روشنش کردم... کمی فیلم دیدم و بعد بیخیال شدم و خاموشش کردم...
هرکاری میکردم بهم خوش نمیگذشت..
البته انتظار بیشتری هم از بودن کنار جونگکوک نبود..
رفتم سمت طبقه بالا و وارد اتاقم شدم... بیشتر فکر میکردم راجع به فرار امشبم... خیلی میترسیدم.. ولی باید این کار رو به خاطر ارامش خودم میکردم..
شب ساعت 19:00..
همه چیز کاملا اماده بود..
نگاهی به پشت پرده اتاقم کردم.. خداروشکر هنوز برنگشته.. کیفمو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم... خونه خلوت بود.. فقط چندتا از خدمتکارها درحال تمیزکاری بودن تا حواسشون نبود... سریع از در خارج شدم... رفتم سمت در پشتی عمارت... نگاهی به پشت سرم کردم که هیچکس نبود.. نفس عمیقی کشیدم و شروع به قدم برداشتن کردم...
یک قدم
دو قدم..
وقتی فهمیدم کسی متوجه من نشده.. شروع به دویدن کردم.. تا جایی که میتونستم یک نفس میدوییدم... یک لحظه هم برنگشتم به پشت سرم نگاه کنم... وقتی فهمیدم کامل دور شدم... برگشتم و نگاهی به چراغ های عمارت کردم که خیلی دور بود... دستام رو روی زانو هام گذاشتم... بالاخره تونستم ازاد بشم...
(ویو کوک)
باند به مشکل خورده بود..
اما تونستم حلش کنم..
بعد از انجام شدن همه کارا به عمارت برگشتم..
طبق عادت به سمت اتاق ا.ت رفتم.. پله هارو طی کردم و به اتاقش رسیدم.. با فکر اینکه خوابه اروم در رو باز کردم.. وقتی کامل باز شد... ا.ت رو ندیدم.. کل عمارت رو دنبالش گشتم.. اما نبود.. پوزخندی زدم و به ارتور (بادیگاردش) زنگ زدم..
_پیداش کنید.
و قطع کردم... رفتم سمت کاناپه و نشستم روش و لش کردم...
سیگارمو روشن کردم و پک عمیقی گرفتم.. منتظر توله کوچولوم بودم... دلم براش تنگ شده بود... وقتی از سر کار برمیگردم تنها چیزیه که ارومم میکنه و.. برای نبودنش باید تنبیه میشد.. اما دلم نمیخواست تنبیهش کنم... میخواستم کاری کنم دیگه فکر فرار براش ترس بشه... پس فقط پوزخندی زدم و منتظرش موندم...
پارت 3.. کامنتا🥹💖
هرکاری کردم اپلود نشد😭💔
*صبح بخیر دخترم... بیدار شدی؟ (لبخند)
صبح شماهم بخیر اجوما.. اره
*بشین سر میز و صبحونتو بخور دخترم..
اوهوم..
نشستم سر صندلی و خیلی کم صبحونه خوردم.. از جام بلند شدم که صدای اجوما بلند شد..
*دخترم.. خواهش میکنم یکم دیگه بخور.. ارباب اگر بفهمه مارو میکشه.. خیلی تاکید کرد که شما غذاتون رو کامل بخورید... خواهش میکنم دخترم.. یکم دیگه..
با.. باشه
مجبور بودم.. به خاطر اینکه خون این ادمای بیگناه و مظلوم به ناحق ریخته نشه کامل بخورم...
دوباره نشستم و به اندازه ای که کامل سیر بشم.. صبحونمو خوردم... بعد بلند شدم و از اجوما تشکر کردم.. رفتم سمت تلویزیون و روشنش کردم... کمی فیلم دیدم و بعد بیخیال شدم و خاموشش کردم...
هرکاری میکردم بهم خوش نمیگذشت..
البته انتظار بیشتری هم از بودن کنار جونگکوک نبود..
رفتم سمت طبقه بالا و وارد اتاقم شدم... بیشتر فکر میکردم راجع به فرار امشبم... خیلی میترسیدم.. ولی باید این کار رو به خاطر ارامش خودم میکردم..
شب ساعت 19:00..
همه چیز کاملا اماده بود..
نگاهی به پشت پرده اتاقم کردم.. خداروشکر هنوز برنگشته.. کیفمو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم... خونه خلوت بود.. فقط چندتا از خدمتکارها درحال تمیزکاری بودن تا حواسشون نبود... سریع از در خارج شدم... رفتم سمت در پشتی عمارت... نگاهی به پشت سرم کردم که هیچکس نبود.. نفس عمیقی کشیدم و شروع به قدم برداشتن کردم...
یک قدم
دو قدم..
وقتی فهمیدم کسی متوجه من نشده.. شروع به دویدن کردم.. تا جایی که میتونستم یک نفس میدوییدم... یک لحظه هم برنگشتم به پشت سرم نگاه کنم... وقتی فهمیدم کامل دور شدم... برگشتم و نگاهی به چراغ های عمارت کردم که خیلی دور بود... دستام رو روی زانو هام گذاشتم... بالاخره تونستم ازاد بشم...
(ویو کوک)
باند به مشکل خورده بود..
اما تونستم حلش کنم..
بعد از انجام شدن همه کارا به عمارت برگشتم..
طبق عادت به سمت اتاق ا.ت رفتم.. پله هارو طی کردم و به اتاقش رسیدم.. با فکر اینکه خوابه اروم در رو باز کردم.. وقتی کامل باز شد... ا.ت رو ندیدم.. کل عمارت رو دنبالش گشتم.. اما نبود.. پوزخندی زدم و به ارتور (بادیگاردش) زنگ زدم..
_پیداش کنید.
و قطع کردم... رفتم سمت کاناپه و نشستم روش و لش کردم...
سیگارمو روشن کردم و پک عمیقی گرفتم.. منتظر توله کوچولوم بودم... دلم براش تنگ شده بود... وقتی از سر کار برمیگردم تنها چیزیه که ارومم میکنه و.. برای نبودنش باید تنبیه میشد.. اما دلم نمیخواست تنبیهش کنم... میخواستم کاری کنم دیگه فکر فرار براش ترس بشه... پس فقط پوزخندی زدم و منتظرش موندم...
پارت 3.. کامنتا🥹💖
هرکاری کردم اپلود نشد😭💔
- ۱.۷k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط