چند پارتی.. «درخواستی»
چند پارتی.. «درخواستی»
وقتی شوهرت عاشقته اما تو ازش فرار میکنی..
part 1
صبح با صدای بارون از خواب بیدار شدم..
چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد کجام
اتاق بزرگ و تاریک، پردههای ضخیم، تختی که نصفش همیشه خالی بود...
و حلقهای که روی انگشتم بود..
آروم دستم رو بالا آوردم و بهش خیره شدم..
هنوز هم باورم نمیشد که واقعاً همسر جونگکوکم..
افکارم با صدای بارون قاطی میشد... همیشه عاشق بارون بودم.. کلی ذوق میکردم... اما.. الان نمیتونستم.. چون پیش مردی دارم زندگی میکنم که ازش متنفرم...بزرگترین مافیای جهان... یه سادیسمی که من زیر دستش گیر افتادم و دارم زجر میکشم...
دیگه نمیتونستم تحملش کنم... این که هر روز یه نفر رو میکشه... هرکس که به من نزدیک بشه رو سلاخی میکنه.. بدون هیچ دلیلی ادمای بیگناه رو میکشه... و از زجر بردن بقیه لذت میبره..
تصمیمم قطعی بود.. دیگه نمیتونستم همه اینارو تحمل کنم... امشب باید فرار میکردم... هر جور شده.. با هر ترسی..
تو افکارم بودم که در باز شد و قامت جونگکوک تو چهارچوب در مشخص شد... قلبم شروع به تند تند کوبیدن کرد...به چشماش زل زده بودم که ترسیدم و تو خودم جمع شدم... اروم نزدیکم شد...
_اوه... بیبی گرل... نترس.. ددی اومده پیشت تا تنها نباشی پیشی کوچولوی ددی
اومد و روی تخت کنارم نشست و نگاهی بهم کرد... نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم... میترسیدم.. چشماش از شب تاریک تر بود و همین منو میترسوند.. دستش رو اروم روی سرم گذاشت و نوازش کرد... بعد موهامو بو کرد و..
آهی کشید...
_آه... موهات از هرچیزی خوشبو تره..
خودمو عقب کشیدم...
_اوه.. چه غلطی میکنی بیب؟
جو.. جونگکوک.. لطفا ولم کن
_اوو... بیب خیلی زبون دراز شدی... میخوای زبونتو ببرم تا دیگه چرت و پرت نگی؟(بم)
بب... ببخشید(ترسیده)
میدونستم همچین کاری ازش برمیاد... پس فقط گفتم ببخشید...اومد سمت لبام.. فقط نزدیک شد و سرش رو کج کرد... نگاهی به لبام کرد و پوزخندی زد و نفس داغش رو بهش میزد.. چشماش رو بست و بوسه ریزی بهش زد.. جدا شد و نگاهی به چشمام کرد...
_میدونستی واسه چشمات جونمو میدم؟
او.. اوهوم
ترسیده بودم... میدونستم داره مزخرف میگه و فقط میخواد اذیتم کنه...
یهو گوشیش زنگ خورد...
_بگو
.....
_نیم ساعت دیگه اونجام
و گوشی رو قطع کرد...
_بیب من باید برم..مواظب خودت باش... فکر فرار به سرت نزنه که تنبیه میشی...(بم)
با... باشه..
_فعلا
و بلند شد و از اتاق بیرون رفت... برعکس همه روزا.. امروز در رو قفل نکرد...
همون لحظه بلند شدم و... تمام مدارک و مقداری پول رو توی یه کیف گذاشتم و کیف رو گذاشتم تو کمدم و درش رو قفل کردم تا شب.....
بلند شدم و آبی به صورتم زدم...موهامم مرتب کردم و لباسمم عوض کردم... از اتاق بیرون رفتم و سمت طبقه پایین رفتم...که اجوما رو دیدم در حال چیدن میز صبحانه...
وقتی شوهرت عاشقته اما تو ازش فرار میکنی..
part 1
صبح با صدای بارون از خواب بیدار شدم..
چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد کجام
اتاق بزرگ و تاریک، پردههای ضخیم، تختی که نصفش همیشه خالی بود...
و حلقهای که روی انگشتم بود..
آروم دستم رو بالا آوردم و بهش خیره شدم..
هنوز هم باورم نمیشد که واقعاً همسر جونگکوکم..
افکارم با صدای بارون قاطی میشد... همیشه عاشق بارون بودم.. کلی ذوق میکردم... اما.. الان نمیتونستم.. چون پیش مردی دارم زندگی میکنم که ازش متنفرم...بزرگترین مافیای جهان... یه سادیسمی که من زیر دستش گیر افتادم و دارم زجر میکشم...
دیگه نمیتونستم تحملش کنم... این که هر روز یه نفر رو میکشه... هرکس که به من نزدیک بشه رو سلاخی میکنه.. بدون هیچ دلیلی ادمای بیگناه رو میکشه... و از زجر بردن بقیه لذت میبره..
تصمیمم قطعی بود.. دیگه نمیتونستم همه اینارو تحمل کنم... امشب باید فرار میکردم... هر جور شده.. با هر ترسی..
تو افکارم بودم که در باز شد و قامت جونگکوک تو چهارچوب در مشخص شد... قلبم شروع به تند تند کوبیدن کرد...به چشماش زل زده بودم که ترسیدم و تو خودم جمع شدم... اروم نزدیکم شد...
_اوه... بیبی گرل... نترس.. ددی اومده پیشت تا تنها نباشی پیشی کوچولوی ددی
اومد و روی تخت کنارم نشست و نگاهی بهم کرد... نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم... میترسیدم.. چشماش از شب تاریک تر بود و همین منو میترسوند.. دستش رو اروم روی سرم گذاشت و نوازش کرد... بعد موهامو بو کرد و..
آهی کشید...
_آه... موهات از هرچیزی خوشبو تره..
خودمو عقب کشیدم...
_اوه.. چه غلطی میکنی بیب؟
جو.. جونگکوک.. لطفا ولم کن
_اوو... بیب خیلی زبون دراز شدی... میخوای زبونتو ببرم تا دیگه چرت و پرت نگی؟(بم)
بب... ببخشید(ترسیده)
میدونستم همچین کاری ازش برمیاد... پس فقط گفتم ببخشید...اومد سمت لبام.. فقط نزدیک شد و سرش رو کج کرد... نگاهی به لبام کرد و پوزخندی زد و نفس داغش رو بهش میزد.. چشماش رو بست و بوسه ریزی بهش زد.. جدا شد و نگاهی به چشمام کرد...
_میدونستی واسه چشمات جونمو میدم؟
او.. اوهوم
ترسیده بودم... میدونستم داره مزخرف میگه و فقط میخواد اذیتم کنه...
یهو گوشیش زنگ خورد...
_بگو
.....
_نیم ساعت دیگه اونجام
و گوشی رو قطع کرد...
_بیب من باید برم..مواظب خودت باش... فکر فرار به سرت نزنه که تنبیه میشی...(بم)
با... باشه..
_فعلا
و بلند شد و از اتاق بیرون رفت... برعکس همه روزا.. امروز در رو قفل نکرد...
همون لحظه بلند شدم و... تمام مدارک و مقداری پول رو توی یه کیف گذاشتم و کیف رو گذاشتم تو کمدم و درش رو قفل کردم تا شب.....
بلند شدم و آبی به صورتم زدم...موهامم مرتب کردم و لباسمم عوض کردم... از اتاق بیرون رفتم و سمت طبقه پایین رفتم...که اجوما رو دیدم در حال چیدن میز صبحانه...
- ۲.۰k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط