{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"سمفونی سکوت"

"سمفونی سکوت"
پارت۳::

صدای کوبیده شدن کفش هایی که روی کف سنگی راهروی قلعه هاگوارتز
به گوش می سید میان همهمه دانش آموزان گم شده بود،
زمزمه ها چنین بود::
«اینجا چیکار می‌کنه؟»
..
«وزارت خونه همیشه از هاگوارتز جدا بوده!»
..
«یعنی می‌خوان تو کار هاگوارتز دخالت کنن؟»
..
«برای چی ؟»
..
«اسمشو‌ نبر..؟»
..
« یکی از دانش آموزا نفوذیه؟!.»
..
«غیر ممکنه..»
..
«امکان نداره،..»
..
«چرت و پرته..»
..
«پس باراتی کرواچ ارشد چرا اینجاست؟»..
..
«از اسلیترینیا فاصله بگیرید!..»
..
«اره کار یکی از اوناس!..»

..
هر چهار گروه، در راهرو بزرگ جمع شده بودند..
و درسته !
هافلپاف ، ریوینکلاو و گریفیندور،
با فاصله مشخص از اسلیترینی ها.

انگار نوعی بیماری واگیر دار در بین آنها پخش شده بود،

در این میان ، دختری با موهای قرمز موج دار ، چشم های سبز پر از نگرانی،
و البته! با ردای گریفیندور.
به سمت توده ای از اسلیترینی ها که به دیوار چسبیده بودند هجوم برد،
و دوست گرگینه عاقلش ، با موهای قهوه آیه شلخته، و زخم روی صورتش ،
با کلافگی دنبالش راه افتاد
و فریاد زد! :: لیلی!!!

و «لیلی » بدون توجه به فریاد های کلافه «ریموس لوپین»
خودش رو بین توده اسلیترینی ، که با بیچارگی گوشه دیوار کز کرده بودن پرتاب کرد، جوری که اگه« ایوان روزیر» اون رو نگرفته بود احتمالا با سر می‌رفت تو دیوار،

لیلی:: اینجا چخبرهه؛!

ایوان: خانوم خانوما !
تو خودت رو مثل دیوونه ها پرت کردی به سمت ما ،! من باید این سوال رو بپرسم!

لیلی با نگاهی تاسف بار چشم هایش را برای ایوان چرخاند و روی
«باراتی که انگار میخواست در دیوار فرو برود» دوخت‌...
دیدگاه ها (۲)

داداشیم :)₊˚⊹ ࣪₊˚⊹ ࣪₊˚⊹ ࣪₊˚⊹ ࣪₊˚⊹ ࣪₊˚⊹ ࣪₊˚⊹ ࣪₊˚⊹ ࣪₊˚⊹ ࣪₊˚⊹ ࣪...

یه روز یکی از جادوهاش درست پیش نرفت.. جادو??نه. :)₊˚⊹ ࣪₊˚⊹...

رمان جادوی سیاه

جادوی سیاه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط