رقص سایهها | پارت ۱۹: فرار از میانِ سایهها
رقص سایهها | پارت ۱۹: فرار از میانِ سایهها
صدایِ برخوردِ چکمهها روی زمینِ انبار، حالا دیگه فقط یک صدا نبود؛ یک تهدیدِ واقعی بود. انگار دیوارها داشتند دورِ ما تنگتر میشدند. اون فردِ مرموز که از پنجره اومده بود، با اون نگاهِ سردِ زیرِ کلاهش، انگار داشت ما رو برانداز میکرد تا ببینه چقدر توانِ مقابله داریم.
ناگهان، صدایِ شکستنِ چوب از سمتِ درِ اصلی بلند شد. در با شدت باز شد و نورِ تندِ چراغقوههایِ چندین نفر، فضایِ تاریکِ انبار رو شکافت.
«دستها بالا!» صدایی خشدار و جدی از ورودی شنیده شد. «هیچ حرکتی نکنید، فقط اون نقشه رو بذارید زمین!»
جیمین که از شدتِ ترس میلرزید، نقشه رو به سینهاش چسبوند. جونگکوک بدونِ اینکه لحظهای تردید کنه، یک قدم به سمتِ جلو برداشت و با صدایی که سعی میکرد محکم باشه، فریاد زد: «شماها کی هستید؟ چه حقّی دارید اینجا رو محاصره کنید؟»
اما جوابی نیومد، فقط سایههایی که به سمتِ ما نزدیک میشدند، بیشتر و بیشتر میشدند. اون لحظه بود که اون آدمِ مرموزِ توی کلاه، یه حرکتِ سریع انجام داد. او بدونِ اینکه حرفی بزنه، یه بمبِ دودزایِ کوچک رو روی زمین انداخت.
تِپ!
یک لحظه بعد، تمامِ انبار پر از دودِ غلیظ و خاکستری شد. من حتی نمیتونستم دستِ خودم رو ببینم. سرفه میکردم و حس میکردم دارم دارم غرق میشم. صدایِ درگیری، برخوردِ فلز با فلز و فریادهایِ مبهم از میانِ دود شنیده میشد.
«میرا! دستم رو بگیر!» صدایِ جونگکوک رو شنیدم که از میانِ سرفه و غبار، با اضطراب من رو صدا میزد.
من دستش رو پیدا کردم و محکم گرفتم. دستِ سرد و لرزونش تمامِ وجودم رو میلرزوند. تهیونگ و جیمین هم در حالی که سعی میکردند راهشون رو از میانِ دود پیدا کنند، به سمتِ ما میآمدند.
اون شخصِ مرموز، در حالی که میانِ دود گم شده بود، با صدایی که انگار مستقیم از توی گوشم میاومد، پچپچ کرد: «فقط از اینجا فرار کنید… قبل از اینکه خیلی دیر بشه.»
همون لحظه، دستِ سرد و محکمی مچِ من رو گرفت. ترسیدم، اما قبل از اینکه جیغ بزنم، فهمیدم که جونگکوک است که من رو به سمتِ یک راهِ خروجیِ پشتی میکشد. ما باید از این محاصره فرار میکردیم، اما نمیدونستیم کدوم مسیر، ما رو به امنیت میبره و کدوم مسیر، مستقیماً به توی چنگِ اونها؟
صدایِ برخوردِ چکمهها روی زمینِ انبار، حالا دیگه فقط یک صدا نبود؛ یک تهدیدِ واقعی بود. انگار دیوارها داشتند دورِ ما تنگتر میشدند. اون فردِ مرموز که از پنجره اومده بود، با اون نگاهِ سردِ زیرِ کلاهش، انگار داشت ما رو برانداز میکرد تا ببینه چقدر توانِ مقابله داریم.
ناگهان، صدایِ شکستنِ چوب از سمتِ درِ اصلی بلند شد. در با شدت باز شد و نورِ تندِ چراغقوههایِ چندین نفر، فضایِ تاریکِ انبار رو شکافت.
«دستها بالا!» صدایی خشدار و جدی از ورودی شنیده شد. «هیچ حرکتی نکنید، فقط اون نقشه رو بذارید زمین!»
جیمین که از شدتِ ترس میلرزید، نقشه رو به سینهاش چسبوند. جونگکوک بدونِ اینکه لحظهای تردید کنه، یک قدم به سمتِ جلو برداشت و با صدایی که سعی میکرد محکم باشه، فریاد زد: «شماها کی هستید؟ چه حقّی دارید اینجا رو محاصره کنید؟»
اما جوابی نیومد، فقط سایههایی که به سمتِ ما نزدیک میشدند، بیشتر و بیشتر میشدند. اون لحظه بود که اون آدمِ مرموزِ توی کلاه، یه حرکتِ سریع انجام داد. او بدونِ اینکه حرفی بزنه، یه بمبِ دودزایِ کوچک رو روی زمین انداخت.
تِپ!
یک لحظه بعد، تمامِ انبار پر از دودِ غلیظ و خاکستری شد. من حتی نمیتونستم دستِ خودم رو ببینم. سرفه میکردم و حس میکردم دارم دارم غرق میشم. صدایِ درگیری، برخوردِ فلز با فلز و فریادهایِ مبهم از میانِ دود شنیده میشد.
«میرا! دستم رو بگیر!» صدایِ جونگکوک رو شنیدم که از میانِ سرفه و غبار، با اضطراب من رو صدا میزد.
من دستش رو پیدا کردم و محکم گرفتم. دستِ سرد و لرزونش تمامِ وجودم رو میلرزوند. تهیونگ و جیمین هم در حالی که سعی میکردند راهشون رو از میانِ دود پیدا کنند، به سمتِ ما میآمدند.
اون شخصِ مرموز، در حالی که میانِ دود گم شده بود، با صدایی که انگار مستقیم از توی گوشم میاومد، پچپچ کرد: «فقط از اینجا فرار کنید… قبل از اینکه خیلی دیر بشه.»
همون لحظه، دستِ سرد و محکمی مچِ من رو گرفت. ترسیدم، اما قبل از اینکه جیغ بزنم، فهمیدم که جونگکوک است که من رو به سمتِ یک راهِ خروجیِ پشتی میکشد. ما باید از این محاصره فرار میکردیم، اما نمیدونستیم کدوم مسیر، ما رو به امنیت میبره و کدوم مسیر، مستقیماً به توی چنگِ اونها؟
- ۲۳۳
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط