پارت دوم از رمان عشق یا نفرت
```[بزن روش رمان خوشگلو بخون]بعد از چند دقیقه صدای در اومد و تینا بود درو باز کردم و نشستیم باهم صحبت کردیم بهش گفتم نمیدونم چرا دیروز و امروز چند بار تلاش کردم که جونگکوک رو بکشم ولی نتونستم تینا خندید و گفت بعدا خودت میفهمی چرا ولی بیا الان روز دخترونه ای بسازیم زنگ زدم غذا آوردن و نشستیم فیلم دیدیم و غذا خوردیم بعد هم یهو گوشیم زنگ خورد و جویانگ از باندمه جواب دادم و گفتم چی شده؟ گفت یکی جونکانگ رو زخمی کرده رفتیم اونجا من چاقویی که آیند زخمی کرده بود برداشتم و دیدم روش نوشته جونکیونگ تعجب کردم و رفتم خونه ی جونکیونگ و دیدم درو باز نمیکرد به جویانگ گفتم درو بشکون و شکست و وارد شدیم دیدم جونکیونگ با اسلحه داره عقب عقب میره ترسیده بود باندم همه اسلحه در اوردن روبه جونکیونگ نزدیک تر رفتم و گفتم جونکیونگ کوچولو چیشده که الان داری اینجوری میکنی ها عصبانی شد چاقو رو برداشت و گفت نیا نزدیک وگرنه میکشمت عصبانی شدم داد زدم توکه جانگ هم از من گرفتی (دوست پسر قبلی جیسو) الان دیگه چی میخوای؟ گفت من نمیخوام تو وجود داشته باشی ازت متنفرم بهت حسودیم میشه چون خوشگلی جونگکوک رو داری پولداری ولی من چی من نه خوشگلم نه جونگکوک رو دادم نه پولدارم ولی الان اگه تورو بکشمش آروم میشم زدم تو گوشش و گفتم خاک تو سرت که دنبال اینجور چیزایی یک ذره عاقل باش زن! گفت فک میکنی الان تو خیلی عاقلی؟ گفتم آره حداقل از تو یکی عاقل ترم بعد تو انقدر ضعیفی که چون جونگکوک مافیا عه میخوای زنش بشی تو عاشقش نیستی گفت مگه تو عاشقشی ها سکوت کردم و داد زدم و گفتم این چه ربطی داره ها تو ضعیفی قبل اینکه حرف بزنه دیدم افتاد زمین پشت سرمو نگاه کردم دیدم جونگکوک عه گفتم چرا این کارو کردی ها؟ گفت داشت اذیتت میکرد نشستم و با صدایی بغضی گفتم تو دوسته من بودی باهم کلی خاطره داشتیم الان چرا رفتی موهاشو از صورتش کشیدم اون ور و گفتم تو اولین دوسته من بودی چطور ولم کردی چطور تونستی بهم حسودی کنی من معذرت میخوام ولی باید بزارم که بری بلند شدم و رفتم بیرون نشستم تو ماشین و داشتن بهش فکر میکردم که جونگکوک اومد گفت هنوزم ناراحتی دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم و با گریه گفتم من با کسی که مثل آب خوردن کشتیش کلی خاطره داشتم هرروز باهم بودیم 14 سال دوست بودیم ولی تو توی یک دقیقه کشتیش درسته اون با من بد شده بود ولی وجدانم اجازه نمیداد بکشمش جونگکوک گفت معذرت میخوام گفتم ولی این با یه معذرت خواهی درست نمیشه گریه ام بند اومد و گفتم دیگه اشکال نداره اون رفته با گریه کردن چیزی درست نمیشه جونگکوک رفت تو ماشین خودش و رفت منم راه افتادم و رفتم خونه دیدم تینا جانگ رو آورده خونه ی من و داره میبوستش تا این صحنه رو دیدم رفتم تو و بت عصبانیت گفتم اینجا چه خبره ها تینا ترسید ولی با پر رویی گفت من جانگو دوست دارم دیگه مال تو نیست گفتم جانگ مال خودت کلی اینکه تو خونه ی من همچین کاری کنید زشته برای همین گمشید بیرون ```
- ۱۶۲
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط