چند پارتی برادر سختگیر و وحشی من...
P_1
ات ۲۵ ته ۲۶
لبامو تر کردم و با شک در زدم امیدوار بودم مامان باز کنه یا هرکس جز اون در باز شد درو هل دادم و در اخرچیزی که میخواستم نشه اتفاق افتاده بود...برادر ناتنی
تهیونگ: به به خانم تشریف آوردن خونه...کجا بودی تا الان
ا.ت: به تو چه کجا بودم
وارد شدم و درو بستم و بی توجه بهش به سمت اتاقم حرکت کردم که یهو دستم کشیده شد و یه چک تو گوشم خورد
تهیونگ: گفتم کجا بودی
ا.ت: مامانننننننن
تهیونگ: کسی خونه نیس نجاتت بده
ا.ت: بابااااااااا کجایید
تهیونگ: نمیشنوی نه؟اونا گفتن بهت بگم میخوان برن بیرون واسه سالگرد ازدواج
رعشه ای به تنم افتاد یعنی یک هفته بدون مامان و با این دیوونه؟چیکار باید میکردم...هوففف ا.ت اروم باش...نفس...نفس بکش
ا.ت خونسردیشو به دست آورد و به تهیونگ نگاه کرد
ا.ت: میدونم...فکر کردم دور تر میرن
تهیونگ: الان دیگه مهم نیست بگو کجا بودی
دلم میخواست برم اما یقمو محکم گرفته بود
ا.ت: به تو ربطی ندارهههههه
تهیونگ داغ کرد و دوباره چک زد بهش که ا.ت حس کرد پرده گوشش پاره شد اینقدر محکم زده بود که اشک تو چشماش جمع شده بود اما تهیونگ انگار اصلا پشیمون نبود
تهیونگ: بار آخر میپرسم...کجا بودی(اروم)
ا.ت: سینما و کافیشاپ
تهیونگ: با کی؟(اروم)
ا.ت: هانا و بچها
تهیونگ: تو جمعتون...پسر(مکث)بود؟
ا.ت: نه
تهیونگ نفس عمیقی کشید و یقه ا،تو ول کرد و شروع کرد نوازش کردن سرش
تهیونگ: دیگه تکرار نشه فهمیدی؟میدونی چقدر نگران بودیم
ا.ت: ....
تهیونگ: برو بخواب
ا.ت همونجور که گونشو گرفته بود بی حرف به سمت اتاقش رفت و تهیونگ هم تا رفتن کاملش تو اتاق نگاش کرد و بعد چراغا رو خاموش کرد و خوابیدن
ا.ت ویو
گوشیم زنگ خورد و بیدار شدم...زنگ زدم مامان و یکم به سرشون غر زدم... رفتم تو اشپزخونه و صبحانه ای زدم به بدن و گوشیمو برداشتم که دیدم تهیونگ با موهای ژولیده و چشمای بسته داره میاد سمت میز قیافش خیلی خنده دار شده بود ولی بخاطر دیشب باهاش قهر بودم تند رفت
تهیونگ تو ظرفشو صورتشو شست و خشک کرد و نشست سر میز اولین لقمهای گذاشت تو دهنش و سرشو گذاشت رو میز همونجور که میخورد چرت هم میزد
ا.ت: اگه اینقدر خوابت میاد چرا شبا زودتر نمیخوای
تهیونگ: میدونی...دیشب بخاطر یه بندهخدایی کل شهرو گشتم که ننش نیاد غر بزنه به سرم...هه حالا میدونی چیشد؟شب ساعت ۴ برگشت خونه(لحن کنایه ای و صدای بم)
ا.ت: چیششش من فقط سینما و کافیشاپ بودم این مسخره بازیارو نداره که
تهیونگ: خوابمو گرفت اونوقت چی؟فقط سینما و کافیشاپ بودم!(ادای ا.ت رو در اورد)...اههه باید برم سر کار
ا.ت: بیشعور(زیر لب)خب میخوای من برم بجات؟
ته یه لقمه بزرگتر گرفتو کرد تو دهنش و دوباره خوابید و تک کلمه جوابشو داد
تهیونگ: دستت...درد...نکنه...یبار رفتی...به...گند کشیدی
۳۰❤️
ات ۲۵ ته ۲۶
لبامو تر کردم و با شک در زدم امیدوار بودم مامان باز کنه یا هرکس جز اون در باز شد درو هل دادم و در اخرچیزی که میخواستم نشه اتفاق افتاده بود...برادر ناتنی
تهیونگ: به به خانم تشریف آوردن خونه...کجا بودی تا الان
ا.ت: به تو چه کجا بودم
وارد شدم و درو بستم و بی توجه بهش به سمت اتاقم حرکت کردم که یهو دستم کشیده شد و یه چک تو گوشم خورد
تهیونگ: گفتم کجا بودی
ا.ت: مامانننننننن
تهیونگ: کسی خونه نیس نجاتت بده
ا.ت: بابااااااااا کجایید
تهیونگ: نمیشنوی نه؟اونا گفتن بهت بگم میخوان برن بیرون واسه سالگرد ازدواج
رعشه ای به تنم افتاد یعنی یک هفته بدون مامان و با این دیوونه؟چیکار باید میکردم...هوففف ا.ت اروم باش...نفس...نفس بکش
ا.ت خونسردیشو به دست آورد و به تهیونگ نگاه کرد
ا.ت: میدونم...فکر کردم دور تر میرن
تهیونگ: الان دیگه مهم نیست بگو کجا بودی
دلم میخواست برم اما یقمو محکم گرفته بود
ا.ت: به تو ربطی ندارهههههه
تهیونگ داغ کرد و دوباره چک زد بهش که ا.ت حس کرد پرده گوشش پاره شد اینقدر محکم زده بود که اشک تو چشماش جمع شده بود اما تهیونگ انگار اصلا پشیمون نبود
تهیونگ: بار آخر میپرسم...کجا بودی(اروم)
ا.ت: سینما و کافیشاپ
تهیونگ: با کی؟(اروم)
ا.ت: هانا و بچها
تهیونگ: تو جمعتون...پسر(مکث)بود؟
ا.ت: نه
تهیونگ نفس عمیقی کشید و یقه ا،تو ول کرد و شروع کرد نوازش کردن سرش
تهیونگ: دیگه تکرار نشه فهمیدی؟میدونی چقدر نگران بودیم
ا.ت: ....
تهیونگ: برو بخواب
ا.ت همونجور که گونشو گرفته بود بی حرف به سمت اتاقش رفت و تهیونگ هم تا رفتن کاملش تو اتاق نگاش کرد و بعد چراغا رو خاموش کرد و خوابیدن
ا.ت ویو
گوشیم زنگ خورد و بیدار شدم...زنگ زدم مامان و یکم به سرشون غر زدم... رفتم تو اشپزخونه و صبحانه ای زدم به بدن و گوشیمو برداشتم که دیدم تهیونگ با موهای ژولیده و چشمای بسته داره میاد سمت میز قیافش خیلی خنده دار شده بود ولی بخاطر دیشب باهاش قهر بودم تند رفت
تهیونگ تو ظرفشو صورتشو شست و خشک کرد و نشست سر میز اولین لقمهای گذاشت تو دهنش و سرشو گذاشت رو میز همونجور که میخورد چرت هم میزد
ا.ت: اگه اینقدر خوابت میاد چرا شبا زودتر نمیخوای
تهیونگ: میدونی...دیشب بخاطر یه بندهخدایی کل شهرو گشتم که ننش نیاد غر بزنه به سرم...هه حالا میدونی چیشد؟شب ساعت ۴ برگشت خونه(لحن کنایه ای و صدای بم)
ا.ت: چیششش من فقط سینما و کافیشاپ بودم این مسخره بازیارو نداره که
تهیونگ: خوابمو گرفت اونوقت چی؟فقط سینما و کافیشاپ بودم!(ادای ا.ت رو در اورد)...اههه باید برم سر کار
ا.ت: بیشعور(زیر لب)خب میخوای من برم بجات؟
ته یه لقمه بزرگتر گرفتو کرد تو دهنش و دوباره خوابید و تک کلمه جوابشو داد
تهیونگ: دستت...درد...نکنه...یبار رفتی...به...گند کشیدی
۳۰❤️
- ۷۴.۷k
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط