{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🪽 Angel of salvation 🪽

🪽 Angel of salvation 🪽

Part ⁶⁶


یونگی 🪽 چیشده خانم کوچولو ... چرا اینطوری نگام میکنی؟
ات ✨ نمیتونم اقای جذابمو نگاه کنم ؟
یونگی 🪽 چرا میتونی . اگه تو من و نگاه نکنیکی من و نگاه کنه؟
(ادمین 🩵 مننننننن عشقمممم مننننننننننن نگات میکنممممممممممممم)
ات ✨ هیشکی .
یونگی 🪽 افرین ... حالا زود خودتو بشور که خوابم میاد .
ات ✨ خب برو بیرون که ... از اب بیام بیرون و خودمو بشورم.
بدون هیچ حرفی امد سمتم و من و از وان بیرون اورد و برد زیر دوش .
یونگی 🪽 خانم کوچولو من دیگه همه جاتو دیدم دیگه قایم موشک بازی فایده نداره .
قرمز شدن گونه هام اولین چیزی بود که بعد حرفش حس کردم و بعد اون حرکت دستاشو رو جای جای بدنم حس کردم نفسم تو سینه حبس شد و دستامو گذاشتم رو شونه هاش و سرمو پایین گرفتم . دستاشو رو قوص کمرم نوازش وار حرکت داد و سرشو نزدیک گوشم اورد .
یونگی 🪽 حالا میخوام خانم کوچولومو بشورم اجازه هست؟
اروم سری تکون دادم و اونم شروع کرد به شستن من .
بعد حدودا بیست دقیقه جفتمون حوله هامونو پوشیدیم و از حموم بیرون امدیم . هنوز یکم دلم درد میکرد ولی نه به اندازه اول و بهتر شده بودم . لباسامونو پوشیدیم و موهامونو خشک کردیم و بعد خاموش کردن برقا رو تخت دراز کشیدیم .
یونگی 🪽 بیا بغلم خانمی .
دستاشو باز کرد و من خودمو به اغوشش رسوندم .
چشمامو بستم. نمیدونم چرا دلم‌... لباشو میخواست .(ادمین 🩵 کفاثت دلت نخواددد)
سرمو بلند کردم که دیدم چشماش بستس . اولش منصرف شدم ولی بعدش نظرم عوض شد . خودمو کشیدم بالا تر تا به صورتش برسم و اروم لبامو گذاشتم رو لباش . چشماشو سریع باز کرد .‌ به ارومی شروع کردم مک زدن و چشمامو بستم ، لامصب خوشمزه بودن . میتونستم چهره متعجب یونگی رو تصور کنم . دستاشو بین موهام برد و بالاخره شروع کرد همراهی کردن . چند دقیقه گذشت که نفس کم اوردم و اروم به سینش کوبیدم که قبل جدا شدن ازم گاز کوچیکی از لبم گرفت و ازم جدا شد .
یونگی 🪽 چیشد یهو کوچولو؟(نفس نفس)
ات ✨ ه..هیچی ... شب بخیر .(خجالتی)
و بعد خودمو پایین کشیدم و سرمو تو سینش قایم کردم .
خندش گرفت . سرمو بالا اوردم و بهش خیره شدم .
یونگی 🪽 الان چیشد کوچولو؟
ات ✨ خنده‌هات قشنگن همین . شب بخیر .
یونگی 🪽 تو همه چیزت قشنگه ... شب تو هم بخیر خانم کوچولؤ من .
سرمو به سینش فشردم و با گوش دادن به ضربان قلبش که برام مثل لالایی بود به خواب عمیقی فرو رفتم .

✨ صبح ساعت ۱۱ ویو ات ✨
صبح با برخورد نور چشمامو باز کردم که درد خفیفی زیر دلم باعث توهم رفتن چهرم شد . یونگی من و از پشت بغل کرده بود و سرشو تو موهام برده بود و دستاشو دور شکمم پیچیده بود .
هوا خنک بود. نگاهی به پنجره کردم که باز بود ، دیشب خوابیدنی پنجره بسته بود پس الان چرا بازه ؟ نمیدونم . اهمیتی ندادم و اروم برگشتم سمت یونگی تا صورتشو ببینم . صورتش تو
خواب خیلی کیوت بود و اون جدیتی که داشت از بین رفته بود ، البته از نظرم با اون جدیتش هم بازم کیوته . صورتش زیبا ترین تصویری بود که من تو عمرم دیدم ، همینطور به صورتش نگاه میکردم و چهرشو با دقت تو ذهنم حک میکردم . اروم دستمو گذاشتم رو صورتش و خودمو بهش نزدیک تر کردم . امروز حس عجیبی دارم ، دلیلشم نمیدونم ، ولی شاید بدونم . من دیگه دختر کوچولوی یونگی نیستم ، الان من خانم کوچولوش شدم .
لبخندی رو لبم نشست ، نمیدونم چطوری حاضر شدم برای ازدواج با مردی که تنها دو روز دیده بودمش موافقت کنم ، ولی هرطوری که بود خوشحالم که اتفاق افتاد . بیشتر خودمو بهش فشردم و چشمامو بستم که دستاش دورم محکم تر شد .
یونگی 🪽 صبحت بخیر خانم کوچولو.
ات ✨ صبح توهم بخیر ... ببخشید نمیخواستم بیدارت کنم .
ادامه کامنتا
دیدگاه ها (۲۶)

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁶⁷پامو رو پاهاش انداختم و تا میتو...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁶⁵من و بیشتر به خودش فشرد و اروم ...

...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁶²دیدم ات رو به روی اینه وایستاده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط