در آغوش مه
((در آغوش مه))
((پارت اول))
صدای باران… یا شاید هم صدای چیزی شبیه باران.
اول فکر کردم خواب میبینم، اما وقتی گوشهایم تیز شد، حس کردم انگار کسی با انگشتهای خیسش روی سقف ماشین میکوبد
لبهایم را روی هم فشردم و پتوی مخملی را بیشتر دورم پیچیدم. فقط میخواستم بخوابم… ولی صدای درسا مثل یک نوتیفیکیشن بیاجازه در مغزم پرید:
ـ بذار بخوابه… بلند شه میبینه جلوش ساندویچ گذاشتم، خودش زنده میشه.
چشمهایم را نیمهباز کردم. نور داخل ماشین چنان تو صورتم کوبید که فهمیدم خوابیدن رسماً تمام شده.
آرش و آرشام جلو نشسته بودند و با آرامشی ترسناک
ساندویچ میخوردند. انگار چیزی بیرون ماشین تهدیدشان نمیکرد…
درسا کنارم بود و با دقتی که فقط در فیلمهای جنایی میدیدم داشت روی ساندویچ خودش سس میزد.
نگاهم به پاهایم افتاد؛ یک ساندویچ روی پاهام لم داده بود، انگار پنج دقیقه بود منتظر بود بیدار شم.
با صدای گرفته و خوابآلود پرسیدم:
ـ آرش… هنوز نرسیدیم؟
آرش بهسمتم برگشت و با لحنی که نصفش طعنه بود و نصف دیگرش انگار چیزی میداند که من نمیدانم، گفت:
ـ نه خانم خانوما… نرسیدیم. ولی اگه یه کم دیگه بخوابی، شاید وقتی چشمتو باز کردی… رسیده باشیم…
ـ مسخرهبازی درنیار آرش.
درسا سریع بین حرف من و آرش پرید گفت:
ـ یک ساعت دیگه میرسیم.
بعد با نوک انگشت به ساندویچم اشاره کرد:
ـ بخور، چهار ساعته توی راهیم. تازه بیرونم داره یه چیزایی صدا میده… بهتره ضعف نکنی.
اینجای حرفش عجیب بود.
ـ چه چیزایی؟
درسا خیلی عادی گفت:
ـ هیچی، شاید باد بوده… یا حیوان بوده… یا نبوده.
آرش و آرشام بدون اینکه چیزی بگویند، همزمان به بیرون از شیشه نگاه کردند.
خیلی طبیعی نبود. اصلاً طبیعی نبود.
من که ترجیح دادم فعلاً نپرسم.
بهجای آن، کاغذ ساندویچ را باز کردم و یک گاز زدم…
که ناگهان صدای تق محکمی از بیرون ماشین آمد.
همه حرکتمان یخ زد.
آرش آرام گفت:
ـ خب… این دیگه باد نبود.
.
.
.
ادامه دارد......♡
نویسنده:ماهبانو....♡
#رمان
#داستان
#موسیقی
#انیمه
#پائیز
#باران
#غمگین
#گیلان
#مازندران
#معرفیکتاب
#جنایی
#پروندهجنایی
((پارت اول))
صدای باران… یا شاید هم صدای چیزی شبیه باران.
اول فکر کردم خواب میبینم، اما وقتی گوشهایم تیز شد، حس کردم انگار کسی با انگشتهای خیسش روی سقف ماشین میکوبد
لبهایم را روی هم فشردم و پتوی مخملی را بیشتر دورم پیچیدم. فقط میخواستم بخوابم… ولی صدای درسا مثل یک نوتیفیکیشن بیاجازه در مغزم پرید:
ـ بذار بخوابه… بلند شه میبینه جلوش ساندویچ گذاشتم، خودش زنده میشه.
چشمهایم را نیمهباز کردم. نور داخل ماشین چنان تو صورتم کوبید که فهمیدم خوابیدن رسماً تمام شده.
آرش و آرشام جلو نشسته بودند و با آرامشی ترسناک
ساندویچ میخوردند. انگار چیزی بیرون ماشین تهدیدشان نمیکرد…
درسا کنارم بود و با دقتی که فقط در فیلمهای جنایی میدیدم داشت روی ساندویچ خودش سس میزد.
نگاهم به پاهایم افتاد؛ یک ساندویچ روی پاهام لم داده بود، انگار پنج دقیقه بود منتظر بود بیدار شم.
با صدای گرفته و خوابآلود پرسیدم:
ـ آرش… هنوز نرسیدیم؟
آرش بهسمتم برگشت و با لحنی که نصفش طعنه بود و نصف دیگرش انگار چیزی میداند که من نمیدانم، گفت:
ـ نه خانم خانوما… نرسیدیم. ولی اگه یه کم دیگه بخوابی، شاید وقتی چشمتو باز کردی… رسیده باشیم…
ـ مسخرهبازی درنیار آرش.
درسا سریع بین حرف من و آرش پرید گفت:
ـ یک ساعت دیگه میرسیم.
بعد با نوک انگشت به ساندویچم اشاره کرد:
ـ بخور، چهار ساعته توی راهیم. تازه بیرونم داره یه چیزایی صدا میده… بهتره ضعف نکنی.
اینجای حرفش عجیب بود.
ـ چه چیزایی؟
درسا خیلی عادی گفت:
ـ هیچی، شاید باد بوده… یا حیوان بوده… یا نبوده.
آرش و آرشام بدون اینکه چیزی بگویند، همزمان به بیرون از شیشه نگاه کردند.
خیلی طبیعی نبود. اصلاً طبیعی نبود.
من که ترجیح دادم فعلاً نپرسم.
بهجای آن، کاغذ ساندویچ را باز کردم و یک گاز زدم…
که ناگهان صدای تق محکمی از بیرون ماشین آمد.
همه حرکتمان یخ زد.
آرش آرام گفت:
ـ خب… این دیگه باد نبود.
.
.
.
ادامه دارد......♡
نویسنده:ماهبانو....♡
#رمان
#داستان
#موسیقی
#انیمه
#پائیز
#باران
#غمگین
#گیلان
#مازندران
#معرفیکتاب
#جنایی
#پروندهجنایی
- ۳۰۷
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط