{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓑𝓮𝓯𝓸𝓻𝓮 𝓘 𝓢𝓪𝔀 𝓨𝓸𝓾

𝓑𝓮𝓯𝓸𝓻𝓮 𝓘 𝓢𝓪𝔀 𝓨𝓸𝓾
#BeforeISawYou
#Part_2
(ویو لارا)
صبح با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم.
چشمام هنوز کامل باز نشده بود که گوشیو برداشتم.
لنا:
«بیدار شو خوابالوووو»
لبخند زدم.
لارا:
«بمیر🙂»
کمتر از سه ثانیه بعد جواب داد.
لنا:
«پاشو بیا خونمون»
لارا:
«الان؟»
لنا:
«آره الان»
لارا:
«باشه»
گوشی رو کنار گذاشتم و از تخت پایین اومدم.
بعد از دوش گرفتن، یه شلوار جین آبی روشن و یه بلوز سفید پوشیدم.
موهامو باز گذاشتم و یه آرایش خیلی ملایم کردم.
وقتی پایین رفتم، مامان و بابا مشغول صبحونه خوردن بودن.
ـ صبح بخیر.
ـ صبح بخیر عزیزم.
روی صندلی نشستم.
مامان یه لیوان آب پرتقال جلوم گذاشت.
ـ امروز برنامه داری؟
ـ میرم خونه لنا.
ـ سلام مارو برسون.
ـ حتماً.
بعد از صبحونه کیفمو برداشتم و از خونه بیرون زدم.
حدود نیم ساعت بعد جلوی عمارت خانواده جئون ایستاده بودم.
همین که زنگ در رو زدم، چند ثانیه بعد در باز شد.
و...
برای لحظه‌ای خشکم زد.
جونگ‌کوک بود.
اما نه اون جونگ‌کوکی که یادم بود.
قدش انگار از قبل هم بلندتر شده بود.
موهای مشکیش مرتب روی پیشونیش افتاده بودن.
یه تیشرت مشکی ساده پوشیده بود و آستین‌هاش تا آرنج بالا رفته بود.
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
جوری که اخم کردم.
ـ چیه؟
انگار تازه به خودش اومد.
نگاهش از صورتم جدا شد.
ـ هیچی.
ـ بعد از سه سال اومدم، این استقبالته؟
لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ انتظار داشتی فرش قرمز بندازم؟
ـ بد نبود.
این بار خندید.
ولی...
یه چیزی عجیب بود.
نمیدونستم چی.
فقط حس میکردم یه جورایی حواسش اینجا نیست.
ـ لنا کجاست؟
ـ بالا داره حاضر میشه.
ـ هنوز؟
ـ آره.
ـ سه سال گذشته، هنوزم دیر میکنه؟
ـ متأسفانه.
خندیدم.
ولی جونگ‌کوک فقط نگاهم کرد.
یه نگاه عجیب.
جوری که دوباره اخم کردم.
ـ باز چیه؟
ـ هیچی.
ـ امروز خیلی هیچی میگی.
ـ شاید.
(ویو جونگ‌کوک)
لعنتی.
نباید اینجوری نگاهش میکردم.
اما نمیشد.
سه سال پیش که رفته بود، هیچکدوم از این اتفاقا وجود نداشت.
هیچکس حرفی از ازدواج نزده بود.
هیچکس تصمیمی برای زندگیش نگرفته بود.
ولی الان...
من همه چیزو میدونستم.
و اون...
هیچی نمیدونست.
صدای قدم‌های لنا از پله‌ها اومد.
خداروشکر.
حداقل موضوع عوض میشد.
(ویو لارا)
ـ لااااراااااااا!
همین که لنا رو دیدم دستامو باز کردم.
مثل موشک پرید بغلم.
ـ خفه شددددم!
ـ دلم برات تنگ شده بودددد!
ـ برای منم.
از بغلم بیرون اومد.
بعد صورتمو بین دستاش گرفت.
ـ وای خوشگل‌تر شدی.
ـ خودت خوشگل‌تر شدی.
ـ میدونم.
ـ مغرور.
ـ باز میدونم.
جونگ‌کوک از کنارمون رد شد.
ـ خدا به دادمون برسه.
ـ ساکت شو کوک.
ـ من واقعیتو گفتم.
چند ساعت بعد...
توی اتاق لنا نشسته بودیم.
مثل همیشه.
پر از خوراکی.
پر از حرف.
پر از خنده.
انگار این سه سال اصلاً وجود نداشت.
همین موقع در اتاق باز شد.
جونگ‌کوک داخل اومد.
ـ مامان گفته بیاید پایین.
ـ الان میایم.
خواست بره که لنا گفت:
ـ کوک؟
ـ هوم؟
ـ فردا شب میای مهمونی؟
برای یه لحظه مکث کرد.
خیلی کوتاه.
اما من متوجه شدم.
ـ آره.
ـ خوبه.
ـ چرا؟
ـ هیچی.
لنا شونه بالا انداخت.
جونگ‌کوک چیزی نگفت.
فقط از اتاق رفت بیرون.
و درست قبل از بسته شدن در...
نگاهش برای چند ثانیه روی من موند.
یه نگاه کوتاه.
سنگین.
و عجیب.
جوری که دلم نمی‌خواست بهش فکر کنم.
اما تمام بعدازظهر بهش فکر کردم...

پایان پارت ۲
دیدگاه ها (۰)

#BeforeISawYou#Part_1(ویو لارا)سه سال.سه سال بود که از کره د...

Before I Saw You" #BeforeISawYouمعرفی:شخسیت ها:کیم لارا،پارک...

part 12عشق پنهان 《ویو جونگ کوک》 از اتاقم اومدم بیرون از پله ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط