{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بهت مرد را دیدید؟ دمپایی از پا در آورد و نشست

بهت مرد را دیدید؟ دمپایی از پا در آورد و نشست
خم ماندن و خشک شدن آن یکی را چه
نای کمر راست کردن هم برایش نماند
مرد نشست زل زد به هیچ، به خلا، به دور...
به چه فکر کرد؟ به منتظرهای تشنه
به طعمش... به خنکای شربت
به پولی که از بانی ها گرفته... به قولی که داده...
به اینکه دقایقی قبل گفته؛ داریم راه میافتیم...
دردناک بود نه؟
حالا تو فکر کن دست راستت را بیاندازند
بعد دست چپت را... ولی تاخت بروی...
هی توی دلت بگویی نخلها را که رد کنم
دیگر تا خیمه راهی نیست... می رسم...
حالا بی دست و زخمی فدای سر کا کام و بچه هاش... مقتل می‌نویسد؛
تیر که به مشک خورد فوقف العباس متحيراً...
ايستاد، متحیر و درمانده...
درست مثل همین قاب...🥺🥀
دیدگاه ها (۰)

مادرِ‌آرمان‌ تو معراج می‌گفت:آرمان یادته همیشه مداحی غریب گی...

مرد باشید و اینکارو بکنید...

بهت مردرادیدید؟دمپایی ازپادرآوردونشست. خم ماندن وخشک شدن آن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط