چند پارتی جونگ کوک وقتی استادت بود
𓂃 ࣪˖ ִֶָ وقتی استادت بود و عاشقت شد...🪐🩵🪽
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏
ویو ات:
اگه بخوام صادق باشم... امروز از اون روزایی بود که فقط منتظر بودم زودتر تموم بشه.
از صبح سه تا کلاس پشت سر هم داشتیم؛
ریاضی، شیمی و هنر.
مغزم دیگه حتی توان فکر کردن به اسم درس بعدی رو هم نداشت.
وقتی استاد بالاخره جملهی آخرش رو گفت، صدای زنگ پایان کلاس توی سالن پیچید. دفترم رو بستم و نگاهم رو به لیا دادم.
لیا با خستگی خودش رو روی صندلی رها کرده بود و سرش رو به پشتی تکیه داده بود.
= من دیگه نمیتونم!
خندیدم و وسایلم رو داخل کیفم گذاشتم.
+ تو هر روز همینو میگی.
= چون هر روز نمیتونم!
با خنده سرم رو تکون دادم و کولهم رو روی دوشم انداختم.
+ بیا بریم یه چیزی بخوریم.
لیا با شنیدن کلمهی «بخوریم» انگار تمام خستگیش رو فراموش کرده باشه، سریع از جاش بلند شد.
= آخ جون، غذا!
+ باز شروع شد...
هر دو از کلاس بیرون رفتیم.
راهرو مثل همیشه شلوغ بود. صدای خندهی چند نفر از انتهای راهرو میاومد. عدهای جلوی برد دانشگاه ایستاده بودن و دربارهی امتحانها حرف میزدن و چند نفر دیگه هم با عجله از کنارمون رد میشدن؛ انگار کسی دنبالشون کرده باشه.
وقتی از ساختمان بیرون رفتیم، هوای نسبتاً خنک به صورتم خورد.
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو به لیا دادم.
+ آخیش...
لیا خندهای کرد.
= انگار از زندان آزاد شدی.
+ تقریباً همین حس رو دارم.
هر دومون به سمت یکی از نیمکتهای کنار محوطه رفتیم.
حیاط دانشگاه از اونجا کاملاً دیده میشد. درختهای بلند اطراف محوطه سایه انداخته بودن و چند گروه از دانشجوها روی چمنها نشسته بودن. صدای حرف زدن و خندههاشون با صدای باد قاطی شده بود.
بطری آبم رو باز کردم و جرعهای ازش نوشیدم.
نگاهم به لیا افتاد. گوشیش رو کنار گذاشت و با کلافگی شروع کرد به حرف زدن.
= ات...
+ هوم؟!
= زنگ بعد فیزیک داریم... و قراره اون پیرمرد رو دوباره ببینیم.
همین که اسم فیزیک و، بدتر از اون،
پیرمرد رو آورد، صورتم درهم رفت.
+ کاری از دستمون برنمیاد. امسال سال آخره و بعد از این همه مدت میتونیم نفس راحتی بکشیم.
لیا با اخم به نقطهای خیره شد.
= من واقعاً از این درس متنفرم.
+ تو از همهی درسها متنفری.
= نه!
با تعجب به سمتش برگشتم.
+ کدوم رو دوست داری؟
چند ثانیه فکر کرد. بعد لبخند شیطنتآمیزی روی لبش نشست.
= زنگ تفریح!
با صدای بلند خندیدم.
+ احمق!
لیا گوشی رو کنار گذاشت و با ذوق از جاش بلند شد.
= من میرم از بوفه یه چیزی بگیرم.
+ پول بده!
+ هر روز داری از من پول میگیری. تو دوستی یا راهزن؟
لیا با مظلومیت نگاهم کرد.
= ات، پول نیاوردم. شکمم داره قاروقور میکنه. پول رو بده.
+ کاری از دستم ساخته نیست... بگیر.
پول رو بهش دادم. با ذوق یه بوسهی هوایی برام فرستاد و به سمت بوفه رفت.
با رفتن لیا، نگاهی به اطراف انداختم.
دو تا از بچههای کلاس بغلی روی نیمکت کناری نشسته بودن و با هیجان حرف میزدن.
£ وای، استاد جدید رو دیدی؟
$ خیلی خوشتیپ بود! نفر اول خودم مخشو میزنم!
کنجکاو شدم. از جام بلند شدم و به سمتشون رفتم.
+ دربارهی کدوم استاد حرف میزنید؟
یکی از دخترها با دیدنم چشمهاش رو گرد کرد.
@ وای، ات! نمیدونی؟ زنگ پیش با استاد فیزیک داشتیم. فکر میکردیم اون پیرمرد بیاد سر کلاس، ولی وقتی در باز شد...
$ یه پسر جوون اومد داخل! خیلی خوشتیپ بود.
با تموم شدن حرفش، صدای داد لیا از دور بلند شد.
= اتتتتت!
سرم رو برگردوندم.
لیا با دستهای پر از خوراکی، که نشونهی واضحی از بیپول شدن من بود، به سمتم میاومد.
خودش رو بهم رسوند و خوراکیها رو روی نیمکت گذاشت و دستم رو کشید تا بشینم.
= ات! دربارهی استاد جدید شنیدی؟
+ چی شده؟
= میگن فارغالتحصیل آمریکاست و خیلی هم خوشتیپه!
+ برای من فرقی نمیکنه. اصلاً هم نمیخوام ببینمش.
لیا با تعجب نگام کرد.
= چرا؟!
+ چون استاد فیزیکه.
= خب؟!
+ همین که استاد فیزیکه کافیه.
لیا خندهی کوتاهی کرد.
= حالا خواهیم دید.
+ این خوراکیها رو بردار بخور، الان زنگ میخوره.
= بهبه!
اصلاً برام استاد جدید مهم نبود.
اما راستش، گوشهای از ذهنم کنجکاو شده بود.
نه به خاطر خوشتیپ بودنش.
فقط میخواستم بدونم استادی که این همه دربارهش حرف میزدن واقعاً چه شکلیه.
صدای زنگ دانشگاه باعث شد افکارم رو کنار بذارم.
از جام بلند شدم و پشت لباسم رو تکون دادم تا خاکش گرفته بشه.
+ لیا، بلند شو.
لیا پاکت آخر آبمیوهش رو خورد و از جاش بلند شد.
= بریم.
کیفم رو برداشتم و همراهش راه افتادم.
اما هنوز از حیاط خارج نشده بودیم که
🩵ادامه دارد....🪐
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 🪽🩵🐾
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏
ویو ات:
اگه بخوام صادق باشم... امروز از اون روزایی بود که فقط منتظر بودم زودتر تموم بشه.
از صبح سه تا کلاس پشت سر هم داشتیم؛
ریاضی، شیمی و هنر.
مغزم دیگه حتی توان فکر کردن به اسم درس بعدی رو هم نداشت.
وقتی استاد بالاخره جملهی آخرش رو گفت، صدای زنگ پایان کلاس توی سالن پیچید. دفترم رو بستم و نگاهم رو به لیا دادم.
لیا با خستگی خودش رو روی صندلی رها کرده بود و سرش رو به پشتی تکیه داده بود.
= من دیگه نمیتونم!
خندیدم و وسایلم رو داخل کیفم گذاشتم.
+ تو هر روز همینو میگی.
= چون هر روز نمیتونم!
با خنده سرم رو تکون دادم و کولهم رو روی دوشم انداختم.
+ بیا بریم یه چیزی بخوریم.
لیا با شنیدن کلمهی «بخوریم» انگار تمام خستگیش رو فراموش کرده باشه، سریع از جاش بلند شد.
= آخ جون، غذا!
+ باز شروع شد...
هر دو از کلاس بیرون رفتیم.
راهرو مثل همیشه شلوغ بود. صدای خندهی چند نفر از انتهای راهرو میاومد. عدهای جلوی برد دانشگاه ایستاده بودن و دربارهی امتحانها حرف میزدن و چند نفر دیگه هم با عجله از کنارمون رد میشدن؛ انگار کسی دنبالشون کرده باشه.
وقتی از ساختمان بیرون رفتیم، هوای نسبتاً خنک به صورتم خورد.
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو به لیا دادم.
+ آخیش...
لیا خندهای کرد.
= انگار از زندان آزاد شدی.
+ تقریباً همین حس رو دارم.
هر دومون به سمت یکی از نیمکتهای کنار محوطه رفتیم.
حیاط دانشگاه از اونجا کاملاً دیده میشد. درختهای بلند اطراف محوطه سایه انداخته بودن و چند گروه از دانشجوها روی چمنها نشسته بودن. صدای حرف زدن و خندههاشون با صدای باد قاطی شده بود.
بطری آبم رو باز کردم و جرعهای ازش نوشیدم.
نگاهم به لیا افتاد. گوشیش رو کنار گذاشت و با کلافگی شروع کرد به حرف زدن.
= ات...
+ هوم؟!
= زنگ بعد فیزیک داریم... و قراره اون پیرمرد رو دوباره ببینیم.
همین که اسم فیزیک و، بدتر از اون،
پیرمرد رو آورد، صورتم درهم رفت.
+ کاری از دستمون برنمیاد. امسال سال آخره و بعد از این همه مدت میتونیم نفس راحتی بکشیم.
لیا با اخم به نقطهای خیره شد.
= من واقعاً از این درس متنفرم.
+ تو از همهی درسها متنفری.
= نه!
با تعجب به سمتش برگشتم.
+ کدوم رو دوست داری؟
چند ثانیه فکر کرد. بعد لبخند شیطنتآمیزی روی لبش نشست.
= زنگ تفریح!
با صدای بلند خندیدم.
+ احمق!
لیا گوشی رو کنار گذاشت و با ذوق از جاش بلند شد.
= من میرم از بوفه یه چیزی بگیرم.
+ پول بده!
+ هر روز داری از من پول میگیری. تو دوستی یا راهزن؟
لیا با مظلومیت نگاهم کرد.
= ات، پول نیاوردم. شکمم داره قاروقور میکنه. پول رو بده.
+ کاری از دستم ساخته نیست... بگیر.
پول رو بهش دادم. با ذوق یه بوسهی هوایی برام فرستاد و به سمت بوفه رفت.
با رفتن لیا، نگاهی به اطراف انداختم.
دو تا از بچههای کلاس بغلی روی نیمکت کناری نشسته بودن و با هیجان حرف میزدن.
£ وای، استاد جدید رو دیدی؟
$ خیلی خوشتیپ بود! نفر اول خودم مخشو میزنم!
کنجکاو شدم. از جام بلند شدم و به سمتشون رفتم.
+ دربارهی کدوم استاد حرف میزنید؟
یکی از دخترها با دیدنم چشمهاش رو گرد کرد.
@ وای، ات! نمیدونی؟ زنگ پیش با استاد فیزیک داشتیم. فکر میکردیم اون پیرمرد بیاد سر کلاس، ولی وقتی در باز شد...
$ یه پسر جوون اومد داخل! خیلی خوشتیپ بود.
با تموم شدن حرفش، صدای داد لیا از دور بلند شد.
= اتتتتت!
سرم رو برگردوندم.
لیا با دستهای پر از خوراکی، که نشونهی واضحی از بیپول شدن من بود، به سمتم میاومد.
خودش رو بهم رسوند و خوراکیها رو روی نیمکت گذاشت و دستم رو کشید تا بشینم.
= ات! دربارهی استاد جدید شنیدی؟
+ چی شده؟
= میگن فارغالتحصیل آمریکاست و خیلی هم خوشتیپه!
+ برای من فرقی نمیکنه. اصلاً هم نمیخوام ببینمش.
لیا با تعجب نگام کرد.
= چرا؟!
+ چون استاد فیزیکه.
= خب؟!
+ همین که استاد فیزیکه کافیه.
لیا خندهی کوتاهی کرد.
= حالا خواهیم دید.
+ این خوراکیها رو بردار بخور، الان زنگ میخوره.
= بهبه!
اصلاً برام استاد جدید مهم نبود.
اما راستش، گوشهای از ذهنم کنجکاو شده بود.
نه به خاطر خوشتیپ بودنش.
فقط میخواستم بدونم استادی که این همه دربارهش حرف میزدن واقعاً چه شکلیه.
صدای زنگ دانشگاه باعث شد افکارم رو کنار بذارم.
از جام بلند شدم و پشت لباسم رو تکون دادم تا خاکش گرفته بشه.
+ لیا، بلند شو.
لیا پاکت آخر آبمیوهش رو خورد و از جاش بلند شد.
= بریم.
کیفم رو برداشتم و همراهش راه افتادم.
اما هنوز از حیاط خارج نشده بودیم که
🩵ادامه دارد....🪐
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 🪽🩵🐾
- ۱.۷k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط