part6
الی با سرعت بیشتری گاز داد:نگران نباش...اینجا خیلی دوره بعید میدونم کسی بتونه پیدامون کنه اونم توی این هوا...!
الی ماشین رو کنار در ورودی پارک کرد:خب...رسیدیم
کوک به اطراف نگاه کرد :اینجا...امنه
الی :تاجایی که میدونم...اره کسی اینجا نیست فقط من وباغبان که هر دوهفته یه بار میاد نگران نباش
هر دو از ماشین پیاده شدند هوای سرد ونم دار جنگل صورتشان را نوازش داد...
الی کلید قفل در را چرخاند و در باز شد نوری گرم از داخل ویلا به بیرون میتابید
الی کنار رفت تا کوک وارد شود: بیا تو
کوک لحظه ای مکث کرد انگار که داشت اخرین تردیدهایش را کنار میگذاشت ...فضایی دنج و ارام بود با شومینه های که هیزم هایش در حال سوختن بود و گرمای مطبوعی را در فضا پخش میکرد بوی پوب سوخته و قهوه مشامشان را پر کرده بود
کوک با تحسین گفت :وایی...اینجا خیلی قشنگه!
الی لبخندی زد و گفت :ممنونم بزار یه حوله برات بیارم باید لباست و عوض کنی!
در حالی که الی به سمت اتاق خواب رفت تا حوله ای که متعلق به برادرش بود را بیاورد کوک به سمت شومینه رفت و دست هایش را برای گرم شدن به سمت شومینه نزدیک کرد
نگاهش به قاب عکس روی شومینه ثابت ماند عکس خانواده ی الی لبخندی محوی زد انگار که در این پناهگاه امن لحظه ای ارامش داشت !!!
از اونجایی که منم یه زمانی مثل شما ریدر بودم همیشه از خماری بدم میومد و فیکشن هایی و میخوندم که تموم شده باشه وگرنه کلافه میشدم و میذاشتمش کنار و خب دوست نداشتم خماری بمونید 🍓🤍
ای دوستانی که میگفتن صحنه میخوایم باید بگم هنوز نه ولی پارتای دیگه رو که نوشتم وجود داره احتمالا 5 یا 6 پارت دیگه داشته باشیم البته اگه بچه های خوبی باشید و گزارش نکنید 🍒
#فیکشن#فیک#مافیایی#کوک#کوکی#فیکشن_کوک#بی_تی_اس#اسمات
الی ماشین رو کنار در ورودی پارک کرد:خب...رسیدیم
کوک به اطراف نگاه کرد :اینجا...امنه
الی :تاجایی که میدونم...اره کسی اینجا نیست فقط من وباغبان که هر دوهفته یه بار میاد نگران نباش
هر دو از ماشین پیاده شدند هوای سرد ونم دار جنگل صورتشان را نوازش داد...
الی کلید قفل در را چرخاند و در باز شد نوری گرم از داخل ویلا به بیرون میتابید
الی کنار رفت تا کوک وارد شود: بیا تو
کوک لحظه ای مکث کرد انگار که داشت اخرین تردیدهایش را کنار میگذاشت ...فضایی دنج و ارام بود با شومینه های که هیزم هایش در حال سوختن بود و گرمای مطبوعی را در فضا پخش میکرد بوی پوب سوخته و قهوه مشامشان را پر کرده بود
کوک با تحسین گفت :وایی...اینجا خیلی قشنگه!
الی لبخندی زد و گفت :ممنونم بزار یه حوله برات بیارم باید لباست و عوض کنی!
در حالی که الی به سمت اتاق خواب رفت تا حوله ای که متعلق به برادرش بود را بیاورد کوک به سمت شومینه رفت و دست هایش را برای گرم شدن به سمت شومینه نزدیک کرد
نگاهش به قاب عکس روی شومینه ثابت ماند عکس خانواده ی الی لبخندی محوی زد انگار که در این پناهگاه امن لحظه ای ارامش داشت !!!
از اونجایی که منم یه زمانی مثل شما ریدر بودم همیشه از خماری بدم میومد و فیکشن هایی و میخوندم که تموم شده باشه وگرنه کلافه میشدم و میذاشتمش کنار و خب دوست نداشتم خماری بمونید 🍓🤍
ای دوستانی که میگفتن صحنه میخوایم باید بگم هنوز نه ولی پارتای دیگه رو که نوشتم وجود داره احتمالا 5 یا 6 پارت دیگه داشته باشیم البته اگه بچه های خوبی باشید و گزارش نکنید 🍒
#فیکشن#فیک#مافیایی#کوک#کوکی#فیکشن_کوک#بی_تی_اس#اسمات
- ۸۶۱
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط