از دلِ روزهایی که نفس در سینهام به تنگ آمده، هنوز گاهی ب
از دلِ روزهایی که نفس در سینهام به تنگ آمده، هنوز گاهی به تو فکر میکنم.
به تو که بوی عصرهای بارانیِ پاریس را میدادی؛ به تو که انگار کنار رود سن، میان بخار آرامِ یک فنجان نسکافه و انبوه کتابهای سیاسیِ ورقخورده نشسته بودی و قطعه های فرانسوی را زمزمه میکردی و بیآنکه بدانی، جهان را برای من قابلِ تحملتر میکردی.
یادم هست موهای فرفریات را که باد با آنها گفتوگو میکرد، پوست گندمگونت را که رنگِ آفتابهای خسته را داشت، و چشمهای قهوهایات را که معصومیت و شیطنت عجیبی در خود پنهان کرده بودند؛ چیزی شبیه یک سنجاب کوچک که هنوز به بیرحمیِ دنیا ایمان نیاورده است اما میدانستم در عمق وجودت از چه درک بالایی برخوردار هستی و چگونه رنج را شیرین میپنداری.
تو برای من شبیه صدای ویولنی بودی که در کوچهای سنگفرششده گم شده باشد؛ صدایی که رهگذران از کنارش عبور میکنند اما کسی نمیداند چه اندوهِ باشکوهی در آن جریان دارد.
تغییر کردی شیرینم؛
آنقدر آرام و تدریجی که هیچ روزِ مشخصی برای سوگواریِ آن آدمِ قدیمی وجود نداشت. هر بار که به تو نگاه میکردم، تکهای از آن پسرِ آشنا کمتر پیدا میشد؛ انگار شهری که دوستش داشتم، نام خیابانهایش را یکییکی عوض میکرد و من هرچه بیشتر میگشتم، کمتر به خانه میرسیدم و سرانجام، تو مرا رها کردی.
اما حقیقت این است که پیش از رفتنت هم چیزی از دست رفته بود. من دیگر تابِ تماشای این همه دگرگونی را نداشتم.
همین حالا از دور، در خفا، میان این شبهای طولانی، برایت مینویسم؛ نه برای بازگشت، نه برای گلایه.
فقط برای آنکه جایی ثبت شود روزی کسی وجود داشت که بوی کتابهای کهنه تاریخی و شیر نسکافه میداد، کسی که در چشمهای قهوهایاش میشد چند دقیقه از جهان فرار کرد... و کسی که رفتنش، شهرِ کوچک درونم را به ویرانه تبدیل کرد.
هنوز هم گاهی خیال میکنم در گوشهای از پاریس، ویولنی در حال نواختن است و صدایش از روی آبهای سن میگذرد.
هر بار که آن موسیقیِ خیالی را میشنوم، میفهمم آدمها هرگز کاملاً نمیروند؛ فقط به خاطرهای تبدیل میشوند که یادآوریاش نفسمان را کمی سنگینتر میکند.
Lui il est tout mon monde et bien plus que ça
Seule je crie son nom quand vient le désarroi
Et puis tout s’effondre quand il n’est plus là
J’aimerais tellement lui dire mais je n’ose pas
Lui qui me fais
Tourner dans le vide, vide
Ce n’est plus qu’un souvenir, une larme du passé
Coincée dans mes yeux, qui ne veut plus s’en aller
Oh non ne riez pas
Vous qui ne connaissez pas
Les vertiges et la douleur
Ils sont superficiels, ils ignorent tout du cœur
Lui c’était tout mon monde, et bien plus que ça
J’espère le revoir là-bas dans l’au-delà
Aidez-moi tout s’effondre puisqu’il n’est plus là
Sais-tu mon bel amour, mon beau soldat
#یونگی #هوسوک #سپ #sope
به تو که بوی عصرهای بارانیِ پاریس را میدادی؛ به تو که انگار کنار رود سن، میان بخار آرامِ یک فنجان نسکافه و انبوه کتابهای سیاسیِ ورقخورده نشسته بودی و قطعه های فرانسوی را زمزمه میکردی و بیآنکه بدانی، جهان را برای من قابلِ تحملتر میکردی.
یادم هست موهای فرفریات را که باد با آنها گفتوگو میکرد، پوست گندمگونت را که رنگِ آفتابهای خسته را داشت، و چشمهای قهوهایات را که معصومیت و شیطنت عجیبی در خود پنهان کرده بودند؛ چیزی شبیه یک سنجاب کوچک که هنوز به بیرحمیِ دنیا ایمان نیاورده است اما میدانستم در عمق وجودت از چه درک بالایی برخوردار هستی و چگونه رنج را شیرین میپنداری.
تو برای من شبیه صدای ویولنی بودی که در کوچهای سنگفرششده گم شده باشد؛ صدایی که رهگذران از کنارش عبور میکنند اما کسی نمیداند چه اندوهِ باشکوهی در آن جریان دارد.
تغییر کردی شیرینم؛
آنقدر آرام و تدریجی که هیچ روزِ مشخصی برای سوگواریِ آن آدمِ قدیمی وجود نداشت. هر بار که به تو نگاه میکردم، تکهای از آن پسرِ آشنا کمتر پیدا میشد؛ انگار شهری که دوستش داشتم، نام خیابانهایش را یکییکی عوض میکرد و من هرچه بیشتر میگشتم، کمتر به خانه میرسیدم و سرانجام، تو مرا رها کردی.
اما حقیقت این است که پیش از رفتنت هم چیزی از دست رفته بود. من دیگر تابِ تماشای این همه دگرگونی را نداشتم.
همین حالا از دور، در خفا، میان این شبهای طولانی، برایت مینویسم؛ نه برای بازگشت، نه برای گلایه.
فقط برای آنکه جایی ثبت شود روزی کسی وجود داشت که بوی کتابهای کهنه تاریخی و شیر نسکافه میداد، کسی که در چشمهای قهوهایاش میشد چند دقیقه از جهان فرار کرد... و کسی که رفتنش، شهرِ کوچک درونم را به ویرانه تبدیل کرد.
هنوز هم گاهی خیال میکنم در گوشهای از پاریس، ویولنی در حال نواختن است و صدایش از روی آبهای سن میگذرد.
هر بار که آن موسیقیِ خیالی را میشنوم، میفهمم آدمها هرگز کاملاً نمیروند؛ فقط به خاطرهای تبدیل میشوند که یادآوریاش نفسمان را کمی سنگینتر میکند.
Lui il est tout mon monde et bien plus que ça
Seule je crie son nom quand vient le désarroi
Et puis tout s’effondre quand il n’est plus là
J’aimerais tellement lui dire mais je n’ose pas
Lui qui me fais
Tourner dans le vide, vide
Ce n’est plus qu’un souvenir, une larme du passé
Coincée dans mes yeux, qui ne veut plus s’en aller
Oh non ne riez pas
Vous qui ne connaissez pas
Les vertiges et la douleur
Ils sont superficiels, ils ignorent tout du cœur
Lui c’était tout mon monde, et bien plus que ça
J’espère le revoir là-bas dans l’au-delà
Aidez-moi tout s’effondre puisqu’il n’est plus là
Sais-tu mon bel amour, mon beau soldat
#یونگی #هوسوک #سپ #sope
- ۹۹۴
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط