#سکـوتمن_آهـنگتو
#سکـوتمن_آهـنگتو
#Part_17
·
·
·
و اون روز..
زودتر از چیزی که فکر میکرد رسید..
·
·
شب بود..
ا/ت تازه از دانشگاه برگشته بود و داشت شام میخورد که گوشیش زنگ خورد.
خونوادش نبودن ؛ دوستاش نبودن ؛ یه شمارهٔ ناشناس..
جواب داد : " الو؟ "
صدای زنی از اونور اومد ، به انگلیسی با لهجهای کرهای : " خانم ا/ت؟! "
" بله؟ "
خانمه : " من مدیر برنامههای آقای جونگ هستم.. باید فوری باهاتون صحبت کنم.! "
قلب ا/ت ریخت پایین.. : " بـ..بله ، بفرمایید.. "
مدیر برنامه : " عکسهایی از شما و آقای جونگ تو اینترنت منتشر شده . توی یه رستوران . مشخصه که باهم هستین . شرکت تصمیمشو گرفته ؛ دیگه نمیتونه این رو پنهان کنه.! "
ا/ت نفسش بند اومد..
به سختی گفت : " یعنی چی؟ "
مدیر برنامه : " یعنی باید تصمیم بگیرین.. یا رابطه رو تموم میکنین و همهچی فراموش میشه ، یا آقای جونگ باید از گروه کنارهگیری کنه . "
ا/ت گوشی رو گذاشت کنار...
دستاش میلرزید..
اشک از چشااش میومد پایین..
چند دقیقه بعد..
جونگکوک زنگ زد.. صداش گرفته بود..
کوک : " شنیدی؟ "
ا/ت " آره.. "
کوک : " نترس.. من میدونم چیکار کنم.! "
ا/ت : " چیکار میخوای بکنی؟! "
جونگکوک مکثی کرد و گفت : " من میخوام از گروه بیرون بیام . "
ا/ت خشکش زد . " چیی؟! دیوونه شدی؟! "
کوک : " نه! عاقل شدم . تو برام از هرچیزی مهمتری.. "
ا/ت : " نمیتونم بذارم این کارو بکنی.. تو رو هزاران نفر دوست دارن..! تو مال اونایی.! "
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…🤍🫧
#Part_17
·
·
·
و اون روز..
زودتر از چیزی که فکر میکرد رسید..
·
·
شب بود..
ا/ت تازه از دانشگاه برگشته بود و داشت شام میخورد که گوشیش زنگ خورد.
خونوادش نبودن ؛ دوستاش نبودن ؛ یه شمارهٔ ناشناس..
جواب داد : " الو؟ "
صدای زنی از اونور اومد ، به انگلیسی با لهجهای کرهای : " خانم ا/ت؟! "
" بله؟ "
خانمه : " من مدیر برنامههای آقای جونگ هستم.. باید فوری باهاتون صحبت کنم.! "
قلب ا/ت ریخت پایین.. : " بـ..بله ، بفرمایید.. "
مدیر برنامه : " عکسهایی از شما و آقای جونگ تو اینترنت منتشر شده . توی یه رستوران . مشخصه که باهم هستین . شرکت تصمیمشو گرفته ؛ دیگه نمیتونه این رو پنهان کنه.! "
ا/ت نفسش بند اومد..
به سختی گفت : " یعنی چی؟ "
مدیر برنامه : " یعنی باید تصمیم بگیرین.. یا رابطه رو تموم میکنین و همهچی فراموش میشه ، یا آقای جونگ باید از گروه کنارهگیری کنه . "
ا/ت گوشی رو گذاشت کنار...
دستاش میلرزید..
اشک از چشااش میومد پایین..
چند دقیقه بعد..
جونگکوک زنگ زد.. صداش گرفته بود..
کوک : " شنیدی؟ "
ا/ت " آره.. "
کوک : " نترس.. من میدونم چیکار کنم.! "
ا/ت : " چیکار میخوای بکنی؟! "
جونگکوک مکثی کرد و گفت : " من میخوام از گروه بیرون بیام . "
ا/ت خشکش زد . " چیی؟! دیوونه شدی؟! "
کوک : " نه! عاقل شدم . تو برام از هرچیزی مهمتری.. "
ا/ت : " نمیتونم بذارم این کارو بکنی.. تو رو هزاران نفر دوست دارن..! تو مال اونایی.! "
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…🤍🫧
- ۴۹۹
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط