{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زندگی دخترک مثل صحنهیتئاتر شده فقط فقط باید نقش بازی می

زندگی دخترک مثل صحنه‌ی‌تئاتر شده فقط فقط باید نقش بازی می‌کرد حق‌اعتراض‌نداشت،همیشه‌باید‌اون‌لبخند‌فیک‌رو‌لباش‌نگه‌می‌داشت،
هیچکس‌نمی‌دونست که‌دختر‌روزی‌هزارن بار در‌خودش‌میمرد،
کم‌کم‌‌سالن‌خالی‌شد‌‌چراغ‌های‌سالن‌یکی‌پس‌از‌
‌دیگری خاموش‌میشدن‌ سالن تاریک‌تاریک‌شد‌
کسی‌حال‌دخترک‌رو‌نمیپرسید‌
خودش‌ماند‌و‌هیولای‌درونش ‌اما‌دخترک‌دیگر توان‌مقابله‌نداشت این دیگر ته‌خط بود.
دیدگاه ها (۰)

..☆

#پناه‌او#پارت‌سومخورشیدی در آسمان می درخشید و بارون بند آمده...

Part: ۲۵ داشتم از سالن خارج می شدم که دستم رو کشید و در رو ب...

Dₐᵣₖ ₗᵢfₑ𝐏𝐚𝐫𝐭 ①هوا پاییزی بود...کم کم برگ های درخت ها داشتن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط