𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹
𝐩𝐚𝐫𝐭 ⁷
جعبه رو سریع انداختم یه گوشه اتاق و از اتاق خارج شدم
به طرف هال رفتم
ولی با چیزی که دیدم با خودم گفتم کاش کور بودم
یه گرگینه وارد خونه و در خونه رو شکسته بود
و از همه بدتر داشت با پنجه هاش شکم مامان بابا رو پ.....اره میکرد
دستام و چانهم بی اختیار می لرزیدن
من برای دیدن همچنین صحنه ای زیادی کوچیک بودم
اون گرگینه وحشی خیلی بزرگ بود
( ویو راوی )
دخترک ( ورا ) با دیدن هر ثانیه از صحنه مرگ پدر مادرش بیشتر قلبش میکوبید گویی الانه از سینش بیرون بیاد
یه گرگینه عظیم در حالی که پدر مادر دخترک روی زمین بودن ، با پنجه های تیزش بدون مدتی صبر کردن شکمشان را پاره میکرد
زمین کلا رود خون بود
ورا خیلی از دید اون گرگینه وحشی دور نبود و تقریبا روبروش ایستاده بود و برای همین قطره کوچکی از خون به روی مچ دستش نشست
احتمالا فکر کنین اتفاقی نیوفتاد ولی اون یه قطره خون در حدی داغ بود که دخترک آخ آرومی زیر لب زمزمه کرد و مچ دستش را توی اون یکی دستش گرفت
همین که کلمه آخ از دهن دخترک خارج شد اون گرگینه دست از وحشی گری برداشت و آروم سرشو بلند کردو با دخترکی شش ساله که برای سوزش شدید مچ دستش تو خودش میپیچید ، مواجه شد
دخترک فهمید و دقیقا به چشمای گرگینه که مهربونی ازش موج میزد ، زل زد
اشکی ناخواسته روی گونش غلتید
ـ چرا این کارو کردی ؟
آروم گفت ولی گرگینه به خوبی شنید
گرگینه پشتش را به دخترک کرد و با سرعت از خونه خارج شد
دخترک نباید اجازه فرار کردن گرگینه رو میداد پس اونم با پاهای کوچولویش به طرفی که گرگینه مثل بادی عظیم فرار کرد ، رفت ولی از دیدش خارج شد
از خونه بیرون اومده بود ولی هیچ گرگینه ای در آنجا حضور نداشت
دور تا دور خودشو دید میزد که بلکه شانسی برای پیدا کردنش باید ولی....بی فایده بود
دخترک بوی آتیشی رو حس کرد و همچنین روشنایی رو
به طرف خونه چرخید و با آتشی عظیم مواجه شد
خونه همراه با ج.....سد های پدر مادر دخترک درحال سوختن بودن
ـ نهههههههههه
این صحنه براش عذاب آور بود مخصوصا در این سن
اینکه اون میتونست در همچین سن کوچکی اینارو درک کنه بدترین چیزی بود که در کل عمرش داشت تجربه میکرد
درواقع اون در بهترین روز زندگیش خانوادش رو از دست میداد و البته بهتره بگم از دست داد
با حس سنگینی روی وسط کله اش بیهوش شد و زیر پاش خالی شد
ادامه دارد...
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹
𝐩𝐚𝐫𝐭 ⁷
جعبه رو سریع انداختم یه گوشه اتاق و از اتاق خارج شدم
به طرف هال رفتم
ولی با چیزی که دیدم با خودم گفتم کاش کور بودم
یه گرگینه وارد خونه و در خونه رو شکسته بود
و از همه بدتر داشت با پنجه هاش شکم مامان بابا رو پ.....اره میکرد
دستام و چانهم بی اختیار می لرزیدن
من برای دیدن همچنین صحنه ای زیادی کوچیک بودم
اون گرگینه وحشی خیلی بزرگ بود
( ویو راوی )
دخترک ( ورا ) با دیدن هر ثانیه از صحنه مرگ پدر مادرش بیشتر قلبش میکوبید گویی الانه از سینش بیرون بیاد
یه گرگینه عظیم در حالی که پدر مادر دخترک روی زمین بودن ، با پنجه های تیزش بدون مدتی صبر کردن شکمشان را پاره میکرد
زمین کلا رود خون بود
ورا خیلی از دید اون گرگینه وحشی دور نبود و تقریبا روبروش ایستاده بود و برای همین قطره کوچکی از خون به روی مچ دستش نشست
احتمالا فکر کنین اتفاقی نیوفتاد ولی اون یه قطره خون در حدی داغ بود که دخترک آخ آرومی زیر لب زمزمه کرد و مچ دستش را توی اون یکی دستش گرفت
همین که کلمه آخ از دهن دخترک خارج شد اون گرگینه دست از وحشی گری برداشت و آروم سرشو بلند کردو با دخترکی شش ساله که برای سوزش شدید مچ دستش تو خودش میپیچید ، مواجه شد
دخترک فهمید و دقیقا به چشمای گرگینه که مهربونی ازش موج میزد ، زل زد
اشکی ناخواسته روی گونش غلتید
ـ چرا این کارو کردی ؟
آروم گفت ولی گرگینه به خوبی شنید
گرگینه پشتش را به دخترک کرد و با سرعت از خونه خارج شد
دخترک نباید اجازه فرار کردن گرگینه رو میداد پس اونم با پاهای کوچولویش به طرفی که گرگینه مثل بادی عظیم فرار کرد ، رفت ولی از دیدش خارج شد
از خونه بیرون اومده بود ولی هیچ گرگینه ای در آنجا حضور نداشت
دور تا دور خودشو دید میزد که بلکه شانسی برای پیدا کردنش باید ولی....بی فایده بود
دخترک بوی آتیشی رو حس کرد و همچنین روشنایی رو
به طرف خونه چرخید و با آتشی عظیم مواجه شد
خونه همراه با ج.....سد های پدر مادر دخترک درحال سوختن بودن
ـ نهههههههههه
این صحنه براش عذاب آور بود مخصوصا در این سن
اینکه اون میتونست در همچین سن کوچکی اینارو درک کنه بدترین چیزی بود که در کل عمرش داشت تجربه میکرد
درواقع اون در بهترین روز زندگیش خانوادش رو از دست میداد و البته بهتره بگم از دست داد
با حس سنگینی روی وسط کله اش بیهوش شد و زیر پاش خالی شد
ادامه دارد...
- ۱.۴k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط