{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۲۲۱: صدای سوآ
سکوت اتاق آن‌قدر سنگین بود که صدای نفس‌های عصبی ملکه به وضوح شنیده می‌شد.
یه جین با پوزخندی که گوشه لبش بود، جلو آمد و نگاهی تحقیرآمیز به جونگ‌کوک انداخت.
_ یه زندگی ساده؟ واقعاً داری این رو می‌گی؟ تو که تمام عمرت توی پر قو بزرگ شدی، فکر کردی زندگی بیرون از این قصر به همین راحتی‌هاست؟
جونگ‌کوک خواست جواب بدهد...
اما قبل از اینکه کلمه‌ای بگوید، سوآ دستش را محکم‌تر فشار داد و یک قدم جلو آمد.
همه نگاه‌ها به سمت او چرخید.
سوآ مستقیم به چشم‌های یه جین نگاه کرد.
_ بله، راحته. شاید به راحتیِ دستور دادن به هزار نفر نباشه، اما به مراتب از این زندگی که شما براش ساختید، واقعی‌تره.
ملکه با لحنی تند گفت:
_ تو اصلاً در جایگاهی نیستی که بخوای نظر بدی، دختر! تو فقط یه…
سوآ حرف او را قطع کرد.
_ من فقط یه آدمم. درست مثل جونگ‌کوک. چیزی که انگار شما یادتون رفته.
نفس در سینه همه حبس شد.
کسی جرئت نداشت توی قصر حرف ملکه را قطع کند.
سوآ با صدایی آرام اما قاطع ادامه داد:
_ شما به این می‌گید سلطنت، ولی من فقط یه قفس طلایی می‌بینم. جایی که حتی نمی‌تونید برای یه لحظه خودتون باشید. من دیدم که جونگ‌کوک وقتی توی محله ما بود، چقدر راحت می‌خندید. دیدم که چطور بدون ترس از قضاوت بقیه، از یه کاسه رامیون ساده لذت می‌برد. اونجا نه ولیعهد بود، نه پادشاه آینده… اونجا فقط خودش بود.
یه جین با تمسخر گفت:
_ خوشبختی با یه کاسه نودل؟ مسخره‌ست.
سوآ به سمت یه جین برگشت.
_ مسخره اینه که توی این همه تجملات غرق باشید ولی قلبتون خالی باشه. مسخره اینه که قدرت داشته باشید ولی حتی نتونید انتخاب کنید با کی یه فنجان چای بخورید.
بعد دوباره رو به پادشاه کرد.
_ اعلیحضرت، شما شاید یه پادشاه بزرگ باشید، اما دارید پسرتون رو از دست می‌دید. اون دنبال فرار از مسئولیت نیست، دنبال پیدا کردن خودشه. و من…
مکثی کرد و با اطمینان گفت:
_ من هر جا که اون بخواد بره، کنارش می‌مونم. چه توی این قصر باشه، چه توی یه خونه کوچیک برای من فرقی نمی‌کنه، چون من خودِ جونگ‌کوک رو می‌خوام، نه تاج روی سرش رو.
جونگ‌کوک با ناباوری و عشقی که در چشم‌هایش موج می‌زد، به سوآ نگاه کرد.
ملکه خواست چیزی بگوید...
اما پادشاه دستش را بالا آورد تا او را ساکت کند.
پادشاه برای مدتی طولانی به آن دو نفر خیره شد.
نگاهش بین دست‌های گره‌خورده‌شان و چشم‌های مصمم سوآ می‌چرخید.
تهیونگ که پشت سر آن‌ها ایستاده بود، زیر لب و با همان لحن کنایه‌آمیز همیشگی‌اش گفت:
_ خب… فکر کنم یک صفر به نفع سوآ. بدجوری ماتشون کرد.
پادشاه بالاخره نفس عمیقی کشید و با صدایی که دیگر آن صلابت قبلی را نداشت گفت:
_ پس تو فکر می‌کنی خوشبختی اون بیرون منتظرتونه؟
سوآ لبخند ملایمی زد.
_ نه… خوشبختی همین الان هم اینجاست. درست توی همین دست‌هایی که هم رو گرفتن. فقط اجازه بدید برن و زندگی‌شون رو بکنن.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۱)

#تاج_و_طوفانپارت ۲۲۰: یه زندگی سادههنوز لبخند آرامی روی صورت...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۱۹: یه نفس راحتچند لحظه‌ای هیچ‌کس چیزی نگف...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۳: خوش اومدی به قفسماشین قصر از دروازه بز...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۰۹: صحبت با پادشاهجونگ کوک و سوآ آرام به س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط