{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۲۲۰: یه زندگی ساده
هنوز لبخند آرامی روی صورت سوآ بود.
اما جونگ‌کوک ناگهان ساکت شد.
چند لحظه به زمین نگاه کرد.
انگار چیزی در ذهنش می‌چرخید.
بعد آه کوتاهی کشید.
_ پدر…
پادشاه نگاهش کرد.
_ بله؟
جونگ‌کوک چند ثانیه مکث کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
_ من یه زندگی ساده می‌خوام.
اتاق دوباره در سکوت فرو رفت.
ملکه ابرو در هم کشید.
_ چی گفتی؟
جونگ‌کوک این بار مستقیم به پادشاه نگاه کرد.
_ از وقتی خانواده سوآ رو دیدم… پدر و مادرش، برادرش… حتی همسایه‌هاشون…
چند لحظه مکث کرد.
لبخند کمرنگی روی لبش نشست.
_ اونجا فهمیدم خوشبختی واقعی چیه.
ملکه با لحنی سرد گفت:
_ خوشبختی؟ توی یه محله ساده؟
جونگ‌کوک شانه بالا انداخت.
_ آره.
بعد ادامه داد:
_ اونجا خبری از تشریفات نبود کسی مجبور نبود نقش بازی کنه همه با هم می‌خندیدن… با هم غذا می‌خوردن…
نگاهش کوتاه به سوآ افتاد
_ و واقعاً خوشحال بودن.
ملکه با صدای جدی گفت:
_ تو ولیعهد این کشور بودی.
جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید.
_ بودم.
بعد خیلی صاف گفت:
_ ولی فهمیدم خوشبختی واقعی توی سلطنت و پادشاه شدن نیست.
ملکه با ناراحتی گفت:
_ این حرف‌ها مسخره هست.
جونگ‌کوک بلافاصله جواب داد:
_ نه… زندگی سلطنتی مسخره‌ست.
چند نفر از خدمتکارها نفسشان بند آمد.
ملکه با عصبانیت گفت:
_ جونگ‌کوک!
اما او ادامه داد.
_ همه چیز توی این قصر قانون و اجباره چی بپوشی… چی بگی… با کی حرف بزنی… کجا بری… کی لبخند بزنی…
بعد با صدایی محکم‌تر گفت:
_ من این زندگی رو نمی‌خوام.
پادشاه گفت:
_ پس چی می‌خوای؟
جونگ‌کوک بی‌درنگ جواب داد:
_ یه زندگی ساده...یه زندگی که توش لازم نباشه هر لحظه مراقب باشم کسی ازم چی می‌خواد یه زندگی که توش بشه بی‌دغدغه خندید غذا خورد راه رفت عشق ورزید.
نگاهش این بار آرام‌تر شد.
_ من این زندگی رو می‌خوام… نه این زندگی مسخره سلطنتی.
ملکه با ناباوری گفت:
_ تو داری یه جوری راجب تاج و تخت حرف می‌زنی، انگار یه اسباب‌بازیه!
جونگ‌کوک لبخند تلخی زد.
_ برای من؟...آره، دقیقاً همین‌طوره.
سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.
سوآ نفسش را آهسته بیرون داد.
انگار برای اولین بار داشت عمق حرف‌های جونگ‌کوک را می‌فهمید.
ملکه چند لحظه به او خیره ماند.
بعد گفت:
_ تو فکر می‌کنی با این حرف‌ها می‌تونی از مسئولیتت فرار کنی؟
جونگ‌کوک محکم جواب داد:
_ من از مسئولیت فرار نمی‌کنم دارم از زندگی‌ای که هیچ‌وقت مال من نبوده فاصله می‌گیرم.
ملکه با خشم گفت:
_ این تصمیم احمقانه‌ست.
جونگ‌کوک به آرامی سر تکان داد.
_ شاید برای شما ولی برای من… تنها تصمیم درسته.
تهیونگ که تا آن لحظه ساکت مانده بود، زیر لب گفت:
_ خب… این یکی واقعاً از ته دل بود.
پادشاه چیزی نگفت.
اما نگاهش برای اولین بار کمی مردد شد.
و سوآ…
فقط به جونگ‌کوک نگاه می‌کرد.
به مردی که بالاخره، بی‌هراس، گفته بود چه می‌خواهد.
و عجیب این بود که با تمام سنگینی فضا…
این حرف، بیشتر از هر چیزی شبیه آزادی بود.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۵)

#تاج_و_طوفانپارت ۲۱۹: یه نفس راحتچند لحظه‌ای هیچ‌کس چیزی نگف...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۱۸: یه چیز کوچیک ولی مهمچند لحظه‌ای اتاق د...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۴: شرط سوآسالن هنوز ساکت بود.همه منتظر بو...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۳: خوش اومدی به قفسماشین قصر از دروازه بز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط