::forced love::
::forced love::
Part 5::
خدمتکار: اقای جئون قرار داشتن، رفتن بیرون
ا/ت: قرار؟ با کی؟
خدمتکار: با اقای مین سو
ا/ت: مین سو؟! کیه؟
خدمتکار: خب... بزرگ ترین دشمن اقای جئون
ا/ت: ( دهنش باز مونده)
خدمتکار: خانم؟!
ا/ت: چیز... ببخشید، اقای جئون راجب عروسی یا من چیزی نگفت؟
خدمتکار: نخیر( تعظیم کوتاهی میکنه) میتونم برم؟
ا/ت: عععااام اره
::ساعت 8 شب::
ویو ا/ت::
مگه قرار نبود عروسیمون شب باشه
مگه قرار نبود ساعت 8 یا 9 شروع بشه
چرا جونگ کوک نمیاد
هم نگرانم و هم عصبی
::1 شب::
ا/ت خوابش نمیبرد، مگه قرار نبود عروسی باشه، اصلا چرا باید انقدر طول بده
ا/ت خیلی میترسید چون جونگکوک با دشمنش قرار داشته
صدای باز شدن در::
جونگکوک: ( ا/ت رو روی مبل میبینه) سلام، چرا نخوابیدی
ا/ت: منتظرت بودم، خیلی ازت ناراحتم، مگه امروز عروسیمون نبود ( با بغض)
جونگکوک: ببخشید، یکم درگیر شدیم و نتونستم بیام
ا/ت: ( بلند میشه و میخواد از کنار جونگکوک رد بشه که میبینه لب جونگ کوک خونیه) لبت؟!
جونگکوک: چیزی نیست، گفتم درگیری کوچیک بود
ا/ت: حقته... عوضی ( میره سمت اتاق ولی دوست داشت لب جونگکوک رو پاک کنه و یکم ارومش کنه ولی عصبانی بود)
جونگکوک: ا/ت، منم دوست داشتم امشب عروسیمون باشه، اصلا برنامه ریزی کرده بودیم نه؟
ا/ت: حتا وقتی که یکم بهت علاقه پیدا میکنم بازم کاری میکنه ازت متنفر شم . . . ( میره توی اتاق و در رو محکم میبنده)
ویو جونگکوک ::
( میره توی اشپزخونه و یخ برمیداره و میزاره روی لبش)
فکر کنم فعلا نتونیم عروسی بگیریم، باید از دل ا/ت در بیارم
( نگاهی به لبش میندازه و میره سمت اتاق)
جونگکوک: ( در رو باز میکنه و نگاهی به ا/ت روی تخت میکنه و میره پیشش)
جونگکوک: ( کنار ا/ت دراز میکشه و از پشت ا/ت رو بغل میکنه و سرش رو توی گودی گردن ا/ت فرو میبره) ببخشید . .( بم)
ا/ت: . . .
ادامه دارد . . .
Part 5::
خدمتکار: اقای جئون قرار داشتن، رفتن بیرون
ا/ت: قرار؟ با کی؟
خدمتکار: با اقای مین سو
ا/ت: مین سو؟! کیه؟
خدمتکار: خب... بزرگ ترین دشمن اقای جئون
ا/ت: ( دهنش باز مونده)
خدمتکار: خانم؟!
ا/ت: چیز... ببخشید، اقای جئون راجب عروسی یا من چیزی نگفت؟
خدمتکار: نخیر( تعظیم کوتاهی میکنه) میتونم برم؟
ا/ت: عععااام اره
::ساعت 8 شب::
ویو ا/ت::
مگه قرار نبود عروسیمون شب باشه
مگه قرار نبود ساعت 8 یا 9 شروع بشه
چرا جونگ کوک نمیاد
هم نگرانم و هم عصبی
::1 شب::
ا/ت خوابش نمیبرد، مگه قرار نبود عروسی باشه، اصلا چرا باید انقدر طول بده
ا/ت خیلی میترسید چون جونگکوک با دشمنش قرار داشته
صدای باز شدن در::
جونگکوک: ( ا/ت رو روی مبل میبینه) سلام، چرا نخوابیدی
ا/ت: منتظرت بودم، خیلی ازت ناراحتم، مگه امروز عروسیمون نبود ( با بغض)
جونگکوک: ببخشید، یکم درگیر شدیم و نتونستم بیام
ا/ت: ( بلند میشه و میخواد از کنار جونگکوک رد بشه که میبینه لب جونگ کوک خونیه) لبت؟!
جونگکوک: چیزی نیست، گفتم درگیری کوچیک بود
ا/ت: حقته... عوضی ( میره سمت اتاق ولی دوست داشت لب جونگکوک رو پاک کنه و یکم ارومش کنه ولی عصبانی بود)
جونگکوک: ا/ت، منم دوست داشتم امشب عروسیمون باشه، اصلا برنامه ریزی کرده بودیم نه؟
ا/ت: حتا وقتی که یکم بهت علاقه پیدا میکنم بازم کاری میکنه ازت متنفر شم . . . ( میره توی اتاق و در رو محکم میبنده)
ویو جونگکوک ::
( میره توی اشپزخونه و یخ برمیداره و میزاره روی لبش)
فکر کنم فعلا نتونیم عروسی بگیریم، باید از دل ا/ت در بیارم
( نگاهی به لبش میندازه و میره سمت اتاق)
جونگکوک: ( در رو باز میکنه و نگاهی به ا/ت روی تخت میکنه و میره پیشش)
جونگکوک: ( کنار ا/ت دراز میکشه و از پشت ا/ت رو بغل میکنه و سرش رو توی گودی گردن ا/ت فرو میبره) ببخشید . .( بم)
ا/ت: . . .
ادامه دارد . . .
- ۹۴۹
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط