casino2-3
به رفتنش خیره شدم هنوز انتظار داشتم معجزه بشه یه اتفاق بیوفته مثلا از خواب بپرم یا کسی برسه به دادمون اما...همیشه که قرار نیست همه چی خوب پیش بره...نگاهی به لونا کردم روی زانو افتاده بود و چشماشو محکم بسته بود اشکای بی وقفش پارچه ی دهنشو خیس کرده بود دنیل کنارش ایستاده بود و قلبشو هدف گرفته بود و با پوزخند بهم خیره شد
دنیل: تو بگو میکا...یه خیانت ارزش این همه درد و سختی رو داشت؟ حق میدم بهت نداشت...ولی دیگه دیره!...بنظرت شکنجش بدم جلو چشمت یا با یه تیر خلاصش کنم ؟
با تمام زوری که داشتم تقلا میکردم تلاش هام کاملا بی فایده بود صدام با گریه و ترس ترکیب شده بود
+نه...خواهش میکنم کاری بهش نداشته باش...اون هیچ جای داستان نبوده ولش کن خواهش میکنم
نچ نچی گفت و خنده بلندی کرد
دنیل: میتونستم قلب تو رو هدف بگیرم اما میدونی چرا اینکارو نکردم؟ دوست داشتم ببینم درد دوری از دوست پسرت چه حسی داره؟
چشمامو گرد کردم و با داد و جیغ زدن التماسش میکردم
+ طرف حساب تو منم نه اونا...ازت خواهش میکنم
بیشتر از حد امکان به لونا نزدیک شد چشمامون بهم گره خورد دست از تقلا کردن کشیدم هیچ صدایی دیگه برام واضح شنیده نمیشد
دنیل: تصمیمتو بگیر شکنجه...یا خلاص
چشماش خنده قشنگی رو تحویلم داد...سری تکون داد و چشماشو بست...نمیتونستم درد کشیدنشو ببینم...کاش گزینه سومی بود...کاش منو با آدمای دورم امتحان نمیکرد چند ثانیه فقط به صورت معصومش که با گریه خیس شده بود خیره شدم آروم لب زدم
+خلاصش کن
بعد از تموم شدن حرفم صدای سوتی تو گوشم پیچیده شد دستام آروم رها شد متوجه هیچ صدایی نمیشدم فقط...فقط به دختری که بی جون جلوم افتاده بود خیره شدم پاهام یاری نمیکرد قدمی بردارم...زبونم یاری نمیکرد کلمه ای حرف بزنم...دریغ از یه قطره اشک...با قدم های لرزون به سمت بدن بی جونش رفتم محکم روی پاهام افتادم زمین دستای یخ زدمو سمت صورتش بردم و آروم پارچه خیس رو صورتش رو باز کردم به لب پر از زخمش خیره شدم
+چرا...چرا تو...میشه بلند شی بگی من هنوز اینجام؟ بگو من قوی تر از حرفام بگو دیگه
دستمو محکم کنار صورتش کوبیدم و داد زدم
+د بگو دیگه لونا...چرا پس حرف نمیزنی
اشکام بی خبر شروع به ریختن کردم بی صدا به تن خونیش خیره شدم پارچه ای که باز کردم رو روی جای گلوله اش فشار دادم هیچکس نبود...مطمعن بودم کسی نبود فقط من بودم و لونایی که دیگه نفس نمیکشه بدون تلف کردن وقت با کلی زحمت بلندش کردم و انداختمش روی کولم پاهاشو دورم سفت گرفتم و از در عمارت اومدم بیرون همزمان که سمت در خروجی میرفتم نگاهمو تو حیاط بزرگش چرخوندم جنازه هایی که غرق خون بودن با چشم دنبال جونگکوک و تهیونگ بودم و یکم امیدوار شدم که نتونستم بین اونا پیداشون کنم سریع از در خروجی خارج شدم لحظه ای ایستادم و به اطراف خیره شدم...با قدم های بلند از جاده بزرگ و خلوت شروع به دوییدن کردم حتی نمیدونستم کجام...نمیدونستم چقدر با اولین بیمارستان فاصله دارم با افتادن نوری تو چشمم چشمام گرد شد سر جام ایستادم و با داد مانع رفتنش شدم ماشینی ایستاد خانوم و آقای تقریبا مسنی بودن با کلی تعجب بهم دیگه نگاه کردن
+دوستم...دوستم تیر خورده...من اینجارو بلد نیستم لطفا نرید
#jungkook #جونگکوک #بنگتن
دنیل: تو بگو میکا...یه خیانت ارزش این همه درد و سختی رو داشت؟ حق میدم بهت نداشت...ولی دیگه دیره!...بنظرت شکنجش بدم جلو چشمت یا با یه تیر خلاصش کنم ؟
با تمام زوری که داشتم تقلا میکردم تلاش هام کاملا بی فایده بود صدام با گریه و ترس ترکیب شده بود
+نه...خواهش میکنم کاری بهش نداشته باش...اون هیچ جای داستان نبوده ولش کن خواهش میکنم
نچ نچی گفت و خنده بلندی کرد
دنیل: میتونستم قلب تو رو هدف بگیرم اما میدونی چرا اینکارو نکردم؟ دوست داشتم ببینم درد دوری از دوست پسرت چه حسی داره؟
چشمامو گرد کردم و با داد و جیغ زدن التماسش میکردم
+ طرف حساب تو منم نه اونا...ازت خواهش میکنم
بیشتر از حد امکان به لونا نزدیک شد چشمامون بهم گره خورد دست از تقلا کردن کشیدم هیچ صدایی دیگه برام واضح شنیده نمیشد
دنیل: تصمیمتو بگیر شکنجه...یا خلاص
چشماش خنده قشنگی رو تحویلم داد...سری تکون داد و چشماشو بست...نمیتونستم درد کشیدنشو ببینم...کاش گزینه سومی بود...کاش منو با آدمای دورم امتحان نمیکرد چند ثانیه فقط به صورت معصومش که با گریه خیس شده بود خیره شدم آروم لب زدم
+خلاصش کن
بعد از تموم شدن حرفم صدای سوتی تو گوشم پیچیده شد دستام آروم رها شد متوجه هیچ صدایی نمیشدم فقط...فقط به دختری که بی جون جلوم افتاده بود خیره شدم پاهام یاری نمیکرد قدمی بردارم...زبونم یاری نمیکرد کلمه ای حرف بزنم...دریغ از یه قطره اشک...با قدم های لرزون به سمت بدن بی جونش رفتم محکم روی پاهام افتادم زمین دستای یخ زدمو سمت صورتش بردم و آروم پارچه خیس رو صورتش رو باز کردم به لب پر از زخمش خیره شدم
+چرا...چرا تو...میشه بلند شی بگی من هنوز اینجام؟ بگو من قوی تر از حرفام بگو دیگه
دستمو محکم کنار صورتش کوبیدم و داد زدم
+د بگو دیگه لونا...چرا پس حرف نمیزنی
اشکام بی خبر شروع به ریختن کردم بی صدا به تن خونیش خیره شدم پارچه ای که باز کردم رو روی جای گلوله اش فشار دادم هیچکس نبود...مطمعن بودم کسی نبود فقط من بودم و لونایی که دیگه نفس نمیکشه بدون تلف کردن وقت با کلی زحمت بلندش کردم و انداختمش روی کولم پاهاشو دورم سفت گرفتم و از در عمارت اومدم بیرون همزمان که سمت در خروجی میرفتم نگاهمو تو حیاط بزرگش چرخوندم جنازه هایی که غرق خون بودن با چشم دنبال جونگکوک و تهیونگ بودم و یکم امیدوار شدم که نتونستم بین اونا پیداشون کنم سریع از در خروجی خارج شدم لحظه ای ایستادم و به اطراف خیره شدم...با قدم های بلند از جاده بزرگ و خلوت شروع به دوییدن کردم حتی نمیدونستم کجام...نمیدونستم چقدر با اولین بیمارستان فاصله دارم با افتادن نوری تو چشمم چشمام گرد شد سر جام ایستادم و با داد مانع رفتنش شدم ماشینی ایستاد خانوم و آقای تقریبا مسنی بودن با کلی تعجب بهم دیگه نگاه کردن
+دوستم...دوستم تیر خورده...من اینجارو بلد نیستم لطفا نرید
#jungkook #جونگکوک #بنگتن
- ۱۶.۹k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط