اعتماد عشق [ پارت ۱۳ ]
از زبان مریلین :
سردم بود و به بدترین شکل ممکن میترسیدم دستام با طناب بسته بود...به امید اینکه جونگ کوک بیاد نجاتم بده صبرم رو جمع میکردم..اما مگه جونم براش مهم بود شد شد نشد نشد..میومد میومد نمیومد نمیومد
امروز قرصام رو نخورده بودم ریه هام داشتن هشدار درد میدادن بهم زمین یخ اینجا دست و پام رو بی حس کرده بود دره قهوهای رنگ روبه روم باز شد انگار برای بار صدم دوباره روم آب یخ ریختن با قدم برداشتن هیونسا به سمتم خودمو عقب کشیدم اما طوری صورتم رو نشون میدادم فکر نکنه من ترسیدم ازش
نشست جلوم و پوزخندی اومد روی لباش چونم رو محکم گرفت
هیونسا : حیف تو نیست کناره اون عوضی باشی ؟ ها ؟
+ حداقل اون عوضی یکم انسانیت داره آخه تو اونم نداری
چونم رو محکم تر فشرد و کشیدم جلو
هیونسا : یه بار اون زبون آتیش به پا کُنِت رو بزاری تو گلوت چیزی ازت کم نمیشه
با صدای هیاهوی چونم رو ول کرد و رفت سمت پنجره پرده قرمز رنگ رو کنار زد که چشماش دوتا شد...حس کردم صدای جانگ شین رو شنیدم...وای خدا توی این وضعیت خر ذوق شدم تا هیونسا هواسش نبود از اتاق خارج شدم اما لحظه آخری متوجهم شد.. اینجا خیلی بزرگ بود شبیه قلعه های امپراتوری بود از بس که بزرگ و گیج کننده بود هیونسا هنوز داشت دنبالم میومد اشکام بدون اطلاع قبلی داشتن سرازیر میشدن... وقتی بهم رسید از پشت موهام رو گرفت و کشید از درد صورتم جمع شد طوری که نفس هاش به گوشم برخورد میکرد
هیونسا : میخواستی از دست من فرار کنی جوجه
هیچی براش الان مهم نبود حتی داد و فریاد هایی که تو حیاط بود با فشار پرتم کرد که خوردم به دیوار موهام ریخته بود جلوی صورتم
سمتم خیز برداشت از ترس تو خودم جمع شدم صدای آشنایی اومد
- جرات داری یه قدم بهش نزدیک شو
با همون چشمای مه آلود و بارونی برگشتم سمت صدا...حدسم درست بود اون صدا صدای جونگ کوک بود
اسلحش رو گرفته بود سمت هیونسا
جونگ کوک به جانگ شین که پشتش وایستاده بود اشاره کرد که بیاد کنارم
جانگ شین اومد سمتم و بلندم کرد اینقدر سست بودم که اگر بازوم رو ول میکرد پهن زمین میشدم...
هیونسا : جئون جونگ کوک داری از کی محافظت میکنی از این بچه شیطان کسی که پدرش یه دردسر برامون بود خودش یه دردسر دیگه اونو تحویلش بده به من بعد باهم همکاری میکنیم
- من کی با شما ها همکاری کردم که این بار دوم باشه بعدشم اون زن منه هیچکس هیچ حروم زادهای حق نداره انگشت روش بزاره مخصوصا تو که پَست ترین آدم روی زمینی
هیونسا نگاه تهدید واری بهم کرد که جانگ شین دستم رو گرفت
هیونسا انگار خشک شده بود...اما بعده چند ثانیه که جونگ کوک اسلحش رو آورد پایین و برگشت سمتم هیونسا با چاقویی که از روی میز برداشت اومد سمت جونگ کوک بلند اسمشو رو صدا زدم که برگشت به پشت چاقو فرو شد کناره سینَش... اینقدر تو شوک بودم زمان برام وایستاد
هیونسا با سرعت رفت جانگ شین هم دنبالش رفت رفتم جلوی جونگ کوک دستش رفت روی چاقو با درد کشیدش بیرون
هنوز سره پا بود ولی از درد چشماش رو روی هم فشار میداد دستم رو گذاشتم روی زخمش
+ جونگ..کوک
- هششش هیچی نگو
چشماش رو باز کرد خواست چند قدم برداره که تعادلش رو از دست داد یه دستم رو گذاشتم روی شونش اون یکی دستم رو گذاشتم روی سینش تا نزارم بیوفته
بردمش بیرون عمارت کلی نگهبان بیرون بودن با دیدن جونگ کوک ۳ نفرشون با سرعت اومدن سمتمون و به جونگ کوک کمک کردن بشینه تو ماشین
کنارش نشستم بی صدا گریه میکردم چشمای جونگ کوک بسته بود اما هوشیار نمیدونم چطوری فهمید من دارم گریه میکنم
- نترس..من حالا حالا نمیمیرم
+ با این حال هم ساکت نمیمونی
- مثل تو
[چند ساعت بعد]
از زبان مریلین :
تهیونگ اومد جونگ کوک اینقدر لج بازی کرد که مجبور شد بهش یه خواب آور قوی بزنه تا بیهوش بشه
من از موقعی که اومده بودیم من بالا سر جونگ کوک بودم معلوم بود درد داره که حتی موقع خواب هم ابرو هاش تو هم بود...تهیونگ و جانگ شین از اتاق خارج شدن تهیونگ کلی چیز بهم سپرد حوله خیس رو گذاشتم روی پیشونیش عرق صورت و گردنش رو پاک کردم
#تابع_قوانین_ویسگون
سردم بود و به بدترین شکل ممکن میترسیدم دستام با طناب بسته بود...به امید اینکه جونگ کوک بیاد نجاتم بده صبرم رو جمع میکردم..اما مگه جونم براش مهم بود شد شد نشد نشد..میومد میومد نمیومد نمیومد
امروز قرصام رو نخورده بودم ریه هام داشتن هشدار درد میدادن بهم زمین یخ اینجا دست و پام رو بی حس کرده بود دره قهوهای رنگ روبه روم باز شد انگار برای بار صدم دوباره روم آب یخ ریختن با قدم برداشتن هیونسا به سمتم خودمو عقب کشیدم اما طوری صورتم رو نشون میدادم فکر نکنه من ترسیدم ازش
نشست جلوم و پوزخندی اومد روی لباش چونم رو محکم گرفت
هیونسا : حیف تو نیست کناره اون عوضی باشی ؟ ها ؟
+ حداقل اون عوضی یکم انسانیت داره آخه تو اونم نداری
چونم رو محکم تر فشرد و کشیدم جلو
هیونسا : یه بار اون زبون آتیش به پا کُنِت رو بزاری تو گلوت چیزی ازت کم نمیشه
با صدای هیاهوی چونم رو ول کرد و رفت سمت پنجره پرده قرمز رنگ رو کنار زد که چشماش دوتا شد...حس کردم صدای جانگ شین رو شنیدم...وای خدا توی این وضعیت خر ذوق شدم تا هیونسا هواسش نبود از اتاق خارج شدم اما لحظه آخری متوجهم شد.. اینجا خیلی بزرگ بود شبیه قلعه های امپراتوری بود از بس که بزرگ و گیج کننده بود هیونسا هنوز داشت دنبالم میومد اشکام بدون اطلاع قبلی داشتن سرازیر میشدن... وقتی بهم رسید از پشت موهام رو گرفت و کشید از درد صورتم جمع شد طوری که نفس هاش به گوشم برخورد میکرد
هیونسا : میخواستی از دست من فرار کنی جوجه
هیچی براش الان مهم نبود حتی داد و فریاد هایی که تو حیاط بود با فشار پرتم کرد که خوردم به دیوار موهام ریخته بود جلوی صورتم
سمتم خیز برداشت از ترس تو خودم جمع شدم صدای آشنایی اومد
- جرات داری یه قدم بهش نزدیک شو
با همون چشمای مه آلود و بارونی برگشتم سمت صدا...حدسم درست بود اون صدا صدای جونگ کوک بود
اسلحش رو گرفته بود سمت هیونسا
جونگ کوک به جانگ شین که پشتش وایستاده بود اشاره کرد که بیاد کنارم
جانگ شین اومد سمتم و بلندم کرد اینقدر سست بودم که اگر بازوم رو ول میکرد پهن زمین میشدم...
هیونسا : جئون جونگ کوک داری از کی محافظت میکنی از این بچه شیطان کسی که پدرش یه دردسر برامون بود خودش یه دردسر دیگه اونو تحویلش بده به من بعد باهم همکاری میکنیم
- من کی با شما ها همکاری کردم که این بار دوم باشه بعدشم اون زن منه هیچکس هیچ حروم زادهای حق نداره انگشت روش بزاره مخصوصا تو که پَست ترین آدم روی زمینی
هیونسا نگاه تهدید واری بهم کرد که جانگ شین دستم رو گرفت
هیونسا انگار خشک شده بود...اما بعده چند ثانیه که جونگ کوک اسلحش رو آورد پایین و برگشت سمتم هیونسا با چاقویی که از روی میز برداشت اومد سمت جونگ کوک بلند اسمشو رو صدا زدم که برگشت به پشت چاقو فرو شد کناره سینَش... اینقدر تو شوک بودم زمان برام وایستاد
هیونسا با سرعت رفت جانگ شین هم دنبالش رفت رفتم جلوی جونگ کوک دستش رفت روی چاقو با درد کشیدش بیرون
هنوز سره پا بود ولی از درد چشماش رو روی هم فشار میداد دستم رو گذاشتم روی زخمش
+ جونگ..کوک
- هششش هیچی نگو
چشماش رو باز کرد خواست چند قدم برداره که تعادلش رو از دست داد یه دستم رو گذاشتم روی شونش اون یکی دستم رو گذاشتم روی سینش تا نزارم بیوفته
بردمش بیرون عمارت کلی نگهبان بیرون بودن با دیدن جونگ کوک ۳ نفرشون با سرعت اومدن سمتمون و به جونگ کوک کمک کردن بشینه تو ماشین
کنارش نشستم بی صدا گریه میکردم چشمای جونگ کوک بسته بود اما هوشیار نمیدونم چطوری فهمید من دارم گریه میکنم
- نترس..من حالا حالا نمیمیرم
+ با این حال هم ساکت نمیمونی
- مثل تو
[چند ساعت بعد]
از زبان مریلین :
تهیونگ اومد جونگ کوک اینقدر لج بازی کرد که مجبور شد بهش یه خواب آور قوی بزنه تا بیهوش بشه
من از موقعی که اومده بودیم من بالا سر جونگ کوک بودم معلوم بود درد داره که حتی موقع خواب هم ابرو هاش تو هم بود...تهیونگ و جانگ شین از اتاق خارج شدن تهیونگ کلی چیز بهم سپرد حوله خیس رو گذاشتم روی پیشونیش عرق صورت و گردنش رو پاک کردم
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۱.۶k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط