اعتماد عشق [ پارت ۱۵ ]
از زبان مریلین : ساعت ۸ شب بود...
از صبح تا الان فکر اینم که چطور از اینجا بزنم بیرون درسته بیرون از اینجا حتی ۱ درصد هم امنیت ندارم ولی اینجا هم همچین بی خطر نیست...
برای شام رفتم پایین جونگ کوک هم مثل همیشه سره میز بود بی اشتها یکی دو قاشق خوردم بلند شدم که برم
- مریلین برو اتاقم کارِت دارم
با تعجب به قیافه جانگ شین و تهیونگ که لبخند شیطانی زده بودن نگاه کردم
+ چیکارم داری
- یه بار تکرار کردم خودتم شنیدی
من که قرار بود از اینجا فرار کنم برم تو اتاقش ببینم آخرین کارش با من چیه
شونه ای بالا انداختم و رفتم طبقه بالا دره اتاقش رو باز کردم و داخل شدم بوی عطرش تو کل اتاق پخش بود تهیونگ گفته بود از همچین بو های تندی دوری کنم اما من که با حس لج بازی خودم نمیتونستم کنار بیام
رفتم سمته دراورش و ادکلنش که به نظر خیلی گرون قیمت میومد رو برداشتم
جلوی دماغم گرفتم
+ خدایا لطفاً بود کنم چیزیم نشه خب ؟ همین یه بار
نفس عمیقی ازش کشیدم آخ خدا جون چه بویی میداد ۳ بار این کار رو تکرار کردم که به سرفه افتادم اما ادکلن همچنان جلوی دماغم بود...
دره اتاق باز شد دستم رو گذاشتم روی سینم تا بتونم سرفَم رو کنترل کنم اما نه که نه
جونگ کوک اومد سمتم ادکلن رو از دستم گرفت و یه دستش رو گذاشت روی کتفم با دست دیگه موهام رو جمع بعده دوتا سرفه دیگه به خودم اومدم با چشمایی که اشکی بودن بخاطر کمبود اکسیژن نگاش کردم
-دیوونه شدی میخواستی خودتو بکشی این چه غلطی بود کردی [ داد ]
دستاش رو پس زدم
+ دیگه سر من داد نزن فهمیدی من بچت نیستم که هر دفعه سرم داد میکشی
از اتاقش زدم بیرون
وارد اتاقم شدم و کوله پشتیم رو برداشتم اسپری نفسم رو توش گذاشتم همین اینجا چیزی برای من نبود که بخوام ببرمش انگشتر ازدواج هم درآوردم و گذاشتمش روی میز آرایش..منتظر موندم تا کل عمارت خاموشی بشه مثل اینکه تهیونگ هم امشب قرار بود اینجا بمونه...
آروم آروم از پله ها قدم برداشتم تا بالاخره رسیدم به آشپزخونه یه در مخفی داشت بازش کردم فقط خدا خدا میکردم که کسی مُچَم رو نگیره
از بین اون همه نگهبان به طرز عجیبی خیلی آسون ازشون رد شدم من باید مأمور مخفی میشدم بابا
همین که زدم بیرون توی اون ساعت که یه مورچه هم در نمیزد تو خیابون با دوندگی خودمو رسوندم به عمارت پدرم
همین که در رو زدم خدمتکار در رو باز کرد با دیدنم اشک میریخت فوراً رفتم داخل گوشی بیسیم رو برداشتم و به لی یان زنگ زدم بعده ۵ تا بوق جواب داد
+ الو لی یان منم مریلین
لی یان : مریلین خودتی ؟ خوبی؟
+ لی یان الان وقت این حرفا نیست توروخدا خودتون رو برسونید اینجا
گوشی رو قطع کردم از استرس پام رو تکون میدادم اگر دست جونگ کوک بهم برسه زندم نمیزاره
بعده نیم ساعت زنگ در خورد خدمتکار رفت سمت در تا بازش کنه که جلوش رو گرفتم اول از چشمی در نگاه کردم با دیدن لی یان و عمو هو خیالم راحت شد
در رو باز کردم و اومدم داخل لی یان خیلی نگران بود اما عمو هو آروم و بیخیال بود
همه چیز رو بهشون توضیح دادم لی یان کم مونده بود شاخ در بیاره اما عمو هو انگار که از همه چیز خبر داشت بالاخره سکوتش
عمو هو : مریلین تو برای من خیلی عزیزی تو یادگار پدرتی برامون من تو رو مثل لی یان که دخترمه دوست دارم اما بخاطر خودتم که شده مجبورم به جونگ کوک تحویلت بدم
لی یان : بابا یعنی چی چرا اینا رو میگی
لی یان دستم رو محکم گرفت که زنگ در خورد اینقدر استرس گرفتم که فوراً از جام بلند شدم بدنم یخ بسته بود موهام رو دادم پشت گوشم عمو هو رفت سمت در
+ عمو هو لطفاً
بدون اینکه چیزی بگه در رو باز کرد با چهره کسایی که ظاهر شدن نفسم وایستاد دست لی یان رو محکم تر فشار دادم که منو کشید پشتش جانگ شین بود و تهیونگ و بدتر از اونا جونگ کوک...چند نفر هم که نگهبانا بودن پشتشون
جونگ کوک با غضب به چشمام خیره شده بود
عمو هو از جلوی در کنار رفت تا بیان داخل دیگه انگار دنیا برام به آخر رسید...
با هر قدمی که نزدیک میشد دستم شل تر میشد..
#تابع_قوانین_ویسگون
از صبح تا الان فکر اینم که چطور از اینجا بزنم بیرون درسته بیرون از اینجا حتی ۱ درصد هم امنیت ندارم ولی اینجا هم همچین بی خطر نیست...
برای شام رفتم پایین جونگ کوک هم مثل همیشه سره میز بود بی اشتها یکی دو قاشق خوردم بلند شدم که برم
- مریلین برو اتاقم کارِت دارم
با تعجب به قیافه جانگ شین و تهیونگ که لبخند شیطانی زده بودن نگاه کردم
+ چیکارم داری
- یه بار تکرار کردم خودتم شنیدی
من که قرار بود از اینجا فرار کنم برم تو اتاقش ببینم آخرین کارش با من چیه
شونه ای بالا انداختم و رفتم طبقه بالا دره اتاقش رو باز کردم و داخل شدم بوی عطرش تو کل اتاق پخش بود تهیونگ گفته بود از همچین بو های تندی دوری کنم اما من که با حس لج بازی خودم نمیتونستم کنار بیام
رفتم سمته دراورش و ادکلنش که به نظر خیلی گرون قیمت میومد رو برداشتم
جلوی دماغم گرفتم
+ خدایا لطفاً بود کنم چیزیم نشه خب ؟ همین یه بار
نفس عمیقی ازش کشیدم آخ خدا جون چه بویی میداد ۳ بار این کار رو تکرار کردم که به سرفه افتادم اما ادکلن همچنان جلوی دماغم بود...
دره اتاق باز شد دستم رو گذاشتم روی سینم تا بتونم سرفَم رو کنترل کنم اما نه که نه
جونگ کوک اومد سمتم ادکلن رو از دستم گرفت و یه دستش رو گذاشت روی کتفم با دست دیگه موهام رو جمع بعده دوتا سرفه دیگه به خودم اومدم با چشمایی که اشکی بودن بخاطر کمبود اکسیژن نگاش کردم
-دیوونه شدی میخواستی خودتو بکشی این چه غلطی بود کردی [ داد ]
دستاش رو پس زدم
+ دیگه سر من داد نزن فهمیدی من بچت نیستم که هر دفعه سرم داد میکشی
از اتاقش زدم بیرون
وارد اتاقم شدم و کوله پشتیم رو برداشتم اسپری نفسم رو توش گذاشتم همین اینجا چیزی برای من نبود که بخوام ببرمش انگشتر ازدواج هم درآوردم و گذاشتمش روی میز آرایش..منتظر موندم تا کل عمارت خاموشی بشه مثل اینکه تهیونگ هم امشب قرار بود اینجا بمونه...
آروم آروم از پله ها قدم برداشتم تا بالاخره رسیدم به آشپزخونه یه در مخفی داشت بازش کردم فقط خدا خدا میکردم که کسی مُچَم رو نگیره
از بین اون همه نگهبان به طرز عجیبی خیلی آسون ازشون رد شدم من باید مأمور مخفی میشدم بابا
همین که زدم بیرون توی اون ساعت که یه مورچه هم در نمیزد تو خیابون با دوندگی خودمو رسوندم به عمارت پدرم
همین که در رو زدم خدمتکار در رو باز کرد با دیدنم اشک میریخت فوراً رفتم داخل گوشی بیسیم رو برداشتم و به لی یان زنگ زدم بعده ۵ تا بوق جواب داد
+ الو لی یان منم مریلین
لی یان : مریلین خودتی ؟ خوبی؟
+ لی یان الان وقت این حرفا نیست توروخدا خودتون رو برسونید اینجا
گوشی رو قطع کردم از استرس پام رو تکون میدادم اگر دست جونگ کوک بهم برسه زندم نمیزاره
بعده نیم ساعت زنگ در خورد خدمتکار رفت سمت در تا بازش کنه که جلوش رو گرفتم اول از چشمی در نگاه کردم با دیدن لی یان و عمو هو خیالم راحت شد
در رو باز کردم و اومدم داخل لی یان خیلی نگران بود اما عمو هو آروم و بیخیال بود
همه چیز رو بهشون توضیح دادم لی یان کم مونده بود شاخ در بیاره اما عمو هو انگار که از همه چیز خبر داشت بالاخره سکوتش
عمو هو : مریلین تو برای من خیلی عزیزی تو یادگار پدرتی برامون من تو رو مثل لی یان که دخترمه دوست دارم اما بخاطر خودتم که شده مجبورم به جونگ کوک تحویلت بدم
لی یان : بابا یعنی چی چرا اینا رو میگی
لی یان دستم رو محکم گرفت که زنگ در خورد اینقدر استرس گرفتم که فوراً از جام بلند شدم بدنم یخ بسته بود موهام رو دادم پشت گوشم عمو هو رفت سمت در
+ عمو هو لطفاً
بدون اینکه چیزی بگه در رو باز کرد با چهره کسایی که ظاهر شدن نفسم وایستاد دست لی یان رو محکم تر فشار دادم که منو کشید پشتش جانگ شین بود و تهیونگ و بدتر از اونا جونگ کوک...چند نفر هم که نگهبانا بودن پشتشون
جونگ کوک با غضب به چشمام خیره شده بود
عمو هو از جلوی در کنار رفت تا بیان داخل دیگه انگار دنیا برام به آخر رسید...
با هر قدمی که نزدیک میشد دستم شل تر میشد..
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۱.۲k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط