رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۶۴ }🌷
× نگاهی به داخل پلاستیک کردم ....
متوجه لباس زیر هایی شدم که خودش برام انتخاب کرده بود...
- برو تو عمارت میام...
× بدون حرف اضافه ای به سمت در عمارت رفتم...
دوست داشتم یک بارم که شده روش رمزی تهیونگ و جینا رو روی در عمارت انجام بدم...
اما همین که مشتمو گره کردم تا به در بزنم ...
چند خدمتکار درو باز کردند...
خدمتکار: خانم بفرماید داخل...
ناامید بهش نگاهی انداختم...
× ممنون...
کلافه به سمت راه پله رفتم ...
× قدم اول رو برداشتم که اسمم توسط کسی گفته شد...
برگشتم که با جینا مواجه شدم...
£ ات بیا اینو ببین...
× نمیدونم چیتوی دستش داشت ولی هرچی که بود باعث میشد ذوق کنه..
بدون توجه به پلاستیک داخل دستم به سمت جینا رفتم ...
£ واییییییی ات... یک ساله منتظر منتشر شدن این فیلمم ...
از پشت سرش فلشی در آورد و نگاهی دوباره بهم انداخت...
£ همه قسمت هاشو ریختم داخل این تا باهم ببینیم...
× می دونستم توی عمارت کاری ندارم....
و با فیلم دیدن میتونم خودمو سرگرم کنم....
× جینا پس من میرم لباسمو عوض کنم برمیگردم...
£ فقدر سریع بیا که من دل تو دلم نیست..
× باشه ...
× به سمت پله ها رفتم....
خودمو با سرعت به اتاقم رسوندم و لباسمو با لباس راحتی عوض کردم...
اریشمو پاک کردم و از اتاق بیرون اومدم...
× به سمت جینا رفتم و کنارش روی مبل نشستم...
فلش رو به تلویزیون بزرگ داخل عمارت وصل کرد تا اولین تیتراژ از فیلم شروع شد...
ویو یک ساعت بعد:
× دو قسمت رو تا الان دیده بودیم...
فیلم جالبی بود و ولی از همه قشنگتر نقش اصلی های بازی بودند...
نمیدونم ولی حس میکردم فقدر توی صحنه بازی نمی کردند بلکه با دل خودشون داشتند صحنه هارو انجام میدادند...
از نگاه هاشون بهم مشخص بود که چقدر واقعیه....
از لحن حرف زدنشون معلوم بود که دوستانه نیست ...
و حرکاتشون نشون می داد فقدر توی فیلم تنها بهم عشق نمی ورزند بلکه همو دوست دارند ولی کسی برای قدم اول اقدام نمی کرد...
و همین حس استرس و عشق می تونست یک فیلم رو چند برابر زیبا تر کنه...
توی حس و حال فیلم بودم که صدای آشنایی به گوشم خورد...
برگشتم که با جیمین مواجه شدم...
با یاد آوری چند ساعت پیش استرس بهم دست داد...
اون پوزخند ها و اون حرفا....
خودمو کمی به جینا نزدیک کردم که جیمین روی مبل دیگه ای نشست....
نگاهشو به تلویزیون داد ...
کسی چیزی نگفت و هر سه تامون به فیلم نگاه میکردیم ...
صحنه ها آروم آروم شکل میگرفتند و لحن صحبت ها و بیان احساسات راحتر میونشون شکل می گرفت....
توی حس و حال فیلم بود که در عمارت باز شد...
توجه ای به شخصی که وارد عمارت شده بود نکردم ...
توی فیلم غرق بودم...
× اینجاست که باید بگی کارگردان مغزتو قربون....
× هی جین...
حرفم کامل نشده بود که صدای حرف زدن های بلند کسی توی عمارت پیچید.....
- تا دو دقیقه دیگه اینجا نباشه من میدونم و تو...
دستوره سریع باش...
......
خیلیخب ولی درست انجام بده...
....
× نگاهم به تهیونگ بود که با اعصابنیت گوشی رو قطع کرد و سرشو بالا آورد و نگاهی بهمون انداخت...
نگاهشو بینمون رد و بدل کرد که با دیدن فردی اخماش توی هم گره خورد....
🌷ادامه دارد....✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐ ✨
× نگاهی به داخل پلاستیک کردم ....
متوجه لباس زیر هایی شدم که خودش برام انتخاب کرده بود...
- برو تو عمارت میام...
× بدون حرف اضافه ای به سمت در عمارت رفتم...
دوست داشتم یک بارم که شده روش رمزی تهیونگ و جینا رو روی در عمارت انجام بدم...
اما همین که مشتمو گره کردم تا به در بزنم ...
چند خدمتکار درو باز کردند...
خدمتکار: خانم بفرماید داخل...
ناامید بهش نگاهی انداختم...
× ممنون...
کلافه به سمت راه پله رفتم ...
× قدم اول رو برداشتم که اسمم توسط کسی گفته شد...
برگشتم که با جینا مواجه شدم...
£ ات بیا اینو ببین...
× نمیدونم چیتوی دستش داشت ولی هرچی که بود باعث میشد ذوق کنه..
بدون توجه به پلاستیک داخل دستم به سمت جینا رفتم ...
£ واییییییی ات... یک ساله منتظر منتشر شدن این فیلمم ...
از پشت سرش فلشی در آورد و نگاهی دوباره بهم انداخت...
£ همه قسمت هاشو ریختم داخل این تا باهم ببینیم...
× می دونستم توی عمارت کاری ندارم....
و با فیلم دیدن میتونم خودمو سرگرم کنم....
× جینا پس من میرم لباسمو عوض کنم برمیگردم...
£ فقدر سریع بیا که من دل تو دلم نیست..
× باشه ...
× به سمت پله ها رفتم....
خودمو با سرعت به اتاقم رسوندم و لباسمو با لباس راحتی عوض کردم...
اریشمو پاک کردم و از اتاق بیرون اومدم...
× به سمت جینا رفتم و کنارش روی مبل نشستم...
فلش رو به تلویزیون بزرگ داخل عمارت وصل کرد تا اولین تیتراژ از فیلم شروع شد...
ویو یک ساعت بعد:
× دو قسمت رو تا الان دیده بودیم...
فیلم جالبی بود و ولی از همه قشنگتر نقش اصلی های بازی بودند...
نمیدونم ولی حس میکردم فقدر توی صحنه بازی نمی کردند بلکه با دل خودشون داشتند صحنه هارو انجام میدادند...
از نگاه هاشون بهم مشخص بود که چقدر واقعیه....
از لحن حرف زدنشون معلوم بود که دوستانه نیست ...
و حرکاتشون نشون می داد فقدر توی فیلم تنها بهم عشق نمی ورزند بلکه همو دوست دارند ولی کسی برای قدم اول اقدام نمی کرد...
و همین حس استرس و عشق می تونست یک فیلم رو چند برابر زیبا تر کنه...
توی حس و حال فیلم بودم که صدای آشنایی به گوشم خورد...
برگشتم که با جیمین مواجه شدم...
با یاد آوری چند ساعت پیش استرس بهم دست داد...
اون پوزخند ها و اون حرفا....
خودمو کمی به جینا نزدیک کردم که جیمین روی مبل دیگه ای نشست....
نگاهشو به تلویزیون داد ...
کسی چیزی نگفت و هر سه تامون به فیلم نگاه میکردیم ...
صحنه ها آروم آروم شکل میگرفتند و لحن صحبت ها و بیان احساسات راحتر میونشون شکل می گرفت....
توی حس و حال فیلم بود که در عمارت باز شد...
توجه ای به شخصی که وارد عمارت شده بود نکردم ...
توی فیلم غرق بودم...
× اینجاست که باید بگی کارگردان مغزتو قربون....
× هی جین...
حرفم کامل نشده بود که صدای حرف زدن های بلند کسی توی عمارت پیچید.....
- تا دو دقیقه دیگه اینجا نباشه من میدونم و تو...
دستوره سریع باش...
......
خیلیخب ولی درست انجام بده...
....
× نگاهم به تهیونگ بود که با اعصابنیت گوشی رو قطع کرد و سرشو بالا آورد و نگاهی بهمون انداخت...
نگاهشو بینمون رد و بدل کرد که با دیدن فردی اخماش توی هم گره خورد....
🌷ادامه دارد....✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐ ✨
- ۳.۹k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط