{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۴۵: بهترین صبح زندگی؟
چند لحظه بعد از رفتن جی‌هوپ…
اتاق در سکوت فرو رفت.
جونگ‌کوک هنوز همان‌جا ایستاده بود.
کاملاً خشک.
سوآ چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد ناگهان…
زد زیر خنده.
آنقدر شدید که مجبور شد دستش را روی شکمش بگذارد.
جونگ‌کوک اخم کرد.
— خیلی خنده‌داره؟
سوآ بین خنده گفت:
— ببخشید… ببخشید…
اما دوباره خندید.
بعد با تقلید صدای او گفت:
— «می‌دونی الان بهترین صبح زندگیمه؟بیدار شدن کنار تو خیلی بهتر از قصره.»
جونگ‌کوک آه کشید.
سوآ ادامه داد:
— «هیچکس مثل تو نیست.»
بعد به اطراف اتاق اشاره کرد.
— آره واقعاً بهترین صبح زندگیت اول تو کمد قایم شدی…بعد نزدیک بود برادرم سرتو بشکنه…الانم قراره با قهرمان تکواندو محله مبارزه کنی.
جونگ‌کوک با اخم ساختگی گفت:
— خیلی بامزه‌ای.
سوآ خندید.
— خودت گفتی بهترین صبح زندگیت.
جونگ‌کوک چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
— هنوزم همونه.
سوآ خنده‌اش کم‌کم قطع شد.
— چی؟
جونگ‌کوک شانه بالا انداخت.
— خب… هنوز صبحه هنوزم کنار تو بیدار شدم.
سوآ سعی کرد دوباره شوخی کند.
— حتی با وجود اینکه داشتی تو کمد می‌مردی؟
جونگ‌کوک گفت:
— حتی با وجود اون.
چند لحظه سکوت شد.
بعد سوآ گفت:
— ولی جدی…می‌خوای با جی‌هوپ مبارزه کنی؟
جونگ‌کوک لبخند زد.
— آره.
سوآ با نگرانی گفت:
— اوپا شوخی نداره وقتی عصبانیه خطرناکه...
جونگ‌کوک گفت:
— می‌دونم.
سوآ گفت:
— ممکنه واقعاً بزنت.
جونگ‌کوک با آرامش گفت:
— احتمال زیاد همینطوره.
سوآ اخم کرد.
— پس چرا قبول کردی؟
جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
— چون دیشب یه چیزی فهمیدم.
سوآ نگاهش کرد.
— چی؟
جونگ‌کوک آرام گفت:
— اینکه خانواده‌ات چقدر برات مهمن و اگه می‌خوام کنارت باشم…باید ثابت کنم ارزشش رو دارم.
سوآ چند لحظه چیزی نگفت.
جونگ‌کوک لبخند زد.
— تازه…
سوآ گفت:
— تازه چی؟
جونگ‌کوک گفت:
— اگه برنده بشم…دیگه رسماً برادر زنمو دارم.
سوآ خندید.
— فکر نکنم اون قبول کنه.
جونگ‌کوک گفت:
— مجبور میشه.
سوآ گفت:
— چرا؟
جونگ‌کوک با شیطنت گفت:
— چون ولیعهد کشورم.
سوآ بالش را برداشت و کوبید روی شانه‌اش.
— احمق.
جونگ‌کوک خندید.
بعد به سمت در رفت.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
سوآ گفت:
— صبر کن.
جونگ‌کوک برگشت.
سوآ چند لحظه نگاهش کرد.
بعد آرام گفت:
— مراقب باش.
جونگ‌کوک لبخند زد.
— برای چی؟
سوآ گفت:
— چون اگه ببازی…
جونگ‌کوک گفت:
— چی میشه؟
سوآ با خونسردی گفت:
— احتمالاً دیگه هیچوقت اجازه نمی‌ده نزدیک من بشی.
جونگ‌کوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
— پس چاره‌ای ندارم.
سوآ پرسید:
— چاره چی؟
جونگ‌کوک لبخند زد.
— باید ببرم.
و از اتاق بیرون رفت.
سوآ چند لحظه به در خیره ماند.
بعد زیر لب گفت:
— فقط… زنده برگرد احمق.
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
48 لایک
29 بازنشر
دیدگاه ها (۲)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۴: ولیعهدی که می‌خواست زنده بماندچند ثانی...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۳: ولیعهد داخل کمد! سوآ با وحشت به جونگ ک...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۱: آرام‌ترین دزد دنیاچند دقیقه از خاموش ش...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۳۷: بازجویی مرحله دومچند ثانیه بعد از جمله...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط