{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان جونگکوک (چشمان خمار)

#چشمان.خمار🍷

#Part_15

جسیکا: خیلی خب، اگر چیزی شد خبرم کن تا کمکی از دستم بر اومد انجام بدم.
جونگکوک: باشه تو برو بخواب صب باید به یه کاری برسی
جسیکا: چه کاری؟
جونگکوک: وقتی ات خوابید میام میگم برو.

سری تکون داد و بعد چند ثانیه صدای بسته شدن در به گوش رسید.
جسیکا درست میگفت، هیچ وقت نباید ات رو به بادیگاردم میسپردم. اگر مقام بدترین سرپرس مدال داشت بدون شک میدادنش به من..

دستشو همزمان با سرش نوازش میکردم و حسش برام غیرقابل توصیفه! موهای نرم و دستای سفید و ضریفی که تنها فرشته های برگزیده دارنش. یعنی این هوری که الان جلوی چشامه واقعا اومده و دختر ناتنیم شده؟
اولین دختریه که با نگاه اول حس خوبی ازش گرفتم، دقیقا برعکس میسا!
برام سواله که توی پرورشگاه چیا کشیده و چیکارا میکرده. یعنی از کِی(چه زمانی) درگیر بیماری قلبی شده؟ اگر ببرمش دکتر خوب میشه؟

زیر نوازش های دستم آروم چشای اشکیشو روی هم گذاشت و خوابید، پتو رو روش کشیدم و بلند شدم تا از اتاق برم بیرون.
چراغ رو روش گذاشتم تا نترسه، در هم نیمه باز گذاشتم تا اگر چیزی شد زود متوجه بشم.
قدم هام رو سمت اتاق جسیکا برداشتم، چند تقه به در زدم و وارد شدم..

جسیکا: اوو زود اومدی، ات خوابید؟
جونگکوک: خیلی هم زود نیست، 1 ساعت طول کشیده.
جسیکا: میشه اول کمکم کنی بعد چیزی رو که میخوای؛ بگی؟

باشه‌ای زیر لب گفتم و جلو رفتم، براید بغلش کردم و گذاشتم روی تخت. پتو رو، روش کشیدم و کنارش نشستم.

جونگکوک: همونطور که میدونی من زیاد با دخترا نبودم و همین باعث شده ندونم ات چی دوست داره. میخوام اگر میشه فردا باهاش بری تا چیزای دیگه‌ای که برای مدرسه لازم داره بخره. من سختگیری میکنم و خب اینم برای یه دختر احساسی خوب نیست.

لبخندی زد، دستاشو گذاشت روی دستم و جوابی که میخواستمو داد.

جسیکا: جونگکوک تو به عنوان یه سرپرست داری تلاشتو میکنی تا ات رو راضی نگهداری، و این چیزی نیست که به خاطرش ناراحت باشی. باشه، باهاش میرم ولی تو هم بیا. اون دختره و بیشتر از یه همجنس به یه مرد نیاز داره تا بهش تکیه کنه اونم زمان نوجوونیش.

جونگکوک: واقعا ممنونم ازت، حتما میام. و بابت اینم که چند دقیقه پیش معذرت میخوام، باید به حرفت گوش میدادم.
جسیکا: عیبی نداره داداش کوچولو، یه درس عبرتیه برای دوباره انجام ندادنش.

جسیکا خواهرم نبود...
بلکه جای مادرم بود...(به خدا فیلم هندی نیست، هی ذهنتونو پیچیده نکنید🙂😂)

............................

اون مردک..
بدون شک بی مجازات نمیزارمش، بد ترین چیزو به خوردش میدم!

لباسامو عوض کردم و به سمت اتاق ات قدم برداشتم، وارد اتاق شدم، پتویی از کمد برداشتم و کنار تخت انداختم تا شبو اونجا بخوابم. چراغو خواموش کردم و تو جایی که انداختم دراز کشیدم.
کاش میشد بفهمم چرا یه دخترو به سرپرستی گرفتم وقتی که هیچ نیازی بهش نداشتم.
کاش میشد اتفاقات گذشته رو نادیده بگیرم و باعث رنجش اولین دخترم نشم..

دخترم...
کلمه‌ای که بی دلیل دوست داشتم صدا بزنم.
الان میدونم چرا بابا اینقدر دوسم داشت.
پدر شدن حس خیلی خوبی داره، هر چند اگر تنی نباشه ولی بازم این حسو دارم که از پوست و خون منه و میتونم همه چیزمو بهش بدم...

...........................

«ویو ات»

با سر درد چشمامو باز کردم. تنها لامپ روشن اتاق، آباژور کنار تختم بود..


شرایط پارت بعد؛
10 لایک❤
20کامنت💌
دیدگاه ها (۶)

جیمین_بی تی اس

رمان جونگ کوک (چشمان خمار)

رمان جونگ کوک

☆راند اخر☆part 18جونگکوک: باشه بابا ات: جونگکوک؟ جونگکوک: هو...

رمان~Goddess ~پارت ۱۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط