#قرارداد_دوستانه s2p10
#قرارداد_دوستانه s2p10
ویو لیلی:
جونگ هی رو داخل گهواره ش گذاشتم و روی تخت زیر پتو خزیدم .
چند ساعتی هست که توی جام غلط میزنم ، نمیتونم بخوابم و همش باید درجه تب جونگ هی رو چک کنم ، از روی تخت بلند شدم و از کنار گهواره کوچیک کنار اتاق گذاشتم .
سمت آشپزخونه رفتم و لیوانمو زیر دستگاه اسپرسو ساز گذاشتم .
نگاهی به ساعتی که زو به روم قرار داشت انداختم ، عقربه روی ساعت ۳ و نیم فیکس شده بود .
صدای چرخیدن کلید توی در رو شنیدم ، صدای قدم هایی که آروم توی خونه برداشته میشدم شنیدم .
ویو کوک :
کلید رو داخل قفل در چرخوندم و وارد خونه شدم .
همه جا تاریک بود فقط تور خیلی کمی از آشپزخونه میتابید.
احتمالا لیلی هنوز بیدار بود .
با احتیاط سمت اتاق قدم برداشتم ، نمیخواستم اگه لیلی خواب بود بیدارش کنم جدیدن خیلی کم میخوابید .
آروم در اتاقو باز کردم و دستام رو کنار گهواره کوچیک جونگ هی گذاشتم .
کوک : سلام بابایی(زمزمه)
حضور لیلی رو داخل چهارچوب در احساس کردم .
موهای مجعد مشکی طلاییش روی کمرش ریخته بود و تاپ شلوارک مشکی قرمزش تنش بود .
لیوان قهوه اش رو بین دستاش گرفته بود و الان درست رو به روم وایساده بود .
نگاه آرومی بهش انداختم و دستم رو سمتش گرفتم تا بغلش کنم ولی درست از کنار دستام رد شد و روی تخت دراز کشید ، لیوانو کنارش گذاشت و پتو رو تا زیر بینیش بالا کشید .
احساس کردم یه لحظه یخ کردم .
الان منو نادیده گرفت و رفت بخوابه...؟؟
رفتم کنارش روی تخت دراز کشیدم و دستم رو روی موهاش کشیدم .
کوک : فکر نمیکنی خیلی لباسات کمه؟؟ سرما میخوری .
پشت چشمی نازک کرد و سمتم برگشت .
لیلی : مهم نیست ، من همیشه اینجوری لباس نمیپوشم .
نمیتونستم رفتارشو هضم کنم یعنی چی...
کوک : خب مطمعنم همیشه کم لباس میپوشی .
اینبار خشم بیشتری پشت پلک هاش جمع شده بود .
لیلی : یه جوری خرف نزن که انگار همیشه خونه ای و میدونی که اتفاقی برای ما میوفته...
فکر کنم الان تازه فهمیدم چیشده
ویو لیلی:
جونگ هی رو داخل گهواره ش گذاشتم و روی تخت زیر پتو خزیدم .
چند ساعتی هست که توی جام غلط میزنم ، نمیتونم بخوابم و همش باید درجه تب جونگ هی رو چک کنم ، از روی تخت بلند شدم و از کنار گهواره کوچیک کنار اتاق گذاشتم .
سمت آشپزخونه رفتم و لیوانمو زیر دستگاه اسپرسو ساز گذاشتم .
نگاهی به ساعتی که زو به روم قرار داشت انداختم ، عقربه روی ساعت ۳ و نیم فیکس شده بود .
صدای چرخیدن کلید توی در رو شنیدم ، صدای قدم هایی که آروم توی خونه برداشته میشدم شنیدم .
ویو کوک :
کلید رو داخل قفل در چرخوندم و وارد خونه شدم .
همه جا تاریک بود فقط تور خیلی کمی از آشپزخونه میتابید.
احتمالا لیلی هنوز بیدار بود .
با احتیاط سمت اتاق قدم برداشتم ، نمیخواستم اگه لیلی خواب بود بیدارش کنم جدیدن خیلی کم میخوابید .
آروم در اتاقو باز کردم و دستام رو کنار گهواره کوچیک جونگ هی گذاشتم .
کوک : سلام بابایی(زمزمه)
حضور لیلی رو داخل چهارچوب در احساس کردم .
موهای مجعد مشکی طلاییش روی کمرش ریخته بود و تاپ شلوارک مشکی قرمزش تنش بود .
لیوان قهوه اش رو بین دستاش گرفته بود و الان درست رو به روم وایساده بود .
نگاه آرومی بهش انداختم و دستم رو سمتش گرفتم تا بغلش کنم ولی درست از کنار دستام رد شد و روی تخت دراز کشید ، لیوانو کنارش گذاشت و پتو رو تا زیر بینیش بالا کشید .
احساس کردم یه لحظه یخ کردم .
الان منو نادیده گرفت و رفت بخوابه...؟؟
رفتم کنارش روی تخت دراز کشیدم و دستم رو روی موهاش کشیدم .
کوک : فکر نمیکنی خیلی لباسات کمه؟؟ سرما میخوری .
پشت چشمی نازک کرد و سمتم برگشت .
لیلی : مهم نیست ، من همیشه اینجوری لباس نمیپوشم .
نمیتونستم رفتارشو هضم کنم یعنی چی...
کوک : خب مطمعنم همیشه کم لباس میپوشی .
اینبار خشم بیشتری پشت پلک هاش جمع شده بود .
لیلی : یه جوری خرف نزن که انگار همیشه خونه ای و میدونی که اتفاقی برای ما میوفته...
فکر کنم الان تازه فهمیدم چیشده
- ۵۰
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط