تهیونگ چجوری می خوای کاترینا رو راضی کنی
𝐭𝐡𝐞 𝐩𝐨𝐰𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐦𝐚𝐫𝐫𝐢𝐚𝐠𝐞
#𝐭𝐡𝐞_𝐩𝐨𝐰𝐞𝐫_𝐨𝐟_𝐦𝐚𝐫𝐫𝐢𝐚𝐠𝐞
𝐩𝐚𝐫𝐭 ⁹
تهیونگ : چجوری می خوای کاترینا رو راضی کنی ؟
پدر بزرگ : هر وقت ، وقت کردی بهش زنگ بزن و بگو برگرد کره پدر بزرگ کارت داره
اگه هم ازت پرسید چرا بگو نمی دونم فقط بهم گفت برگردی کره اونم مثل آدم برمیگرده
تهیونگ : صد در صد شرکتو بهانه می کنه
پدر بزرگ : اگه شرکتو بهانه کرد بگو پدر بزرگ حلش می کنه
نگاهمو از شیشه پنجره ماشین گرفتم و به پدر بزرگ دادم
سعی می کردم که آروم حرف بزنم ولی...... نتونستم
تهیونگ : پدر بزرگ ..... چطوری تونستی همچنین کاری بکنی؟
اصلا وقتی نمی زاری نظر بدم چرا گفتی منم بیام؟
نفس عمیقی کشیدم اما متاسفانه آروم نشدم
تهیونگ : قطعا کاترینا کاری می کنه که این ازدواج رو کنسل کن.......
پدر بزرگ : اون خیلی گ...وه می خوره ( عربده )
اون باید بره خداشو شکر کنه که بلاخره بهانه ای پیدا شده از دست اون نامزد روانیش فرار کنه
دیگه درباره اون حرفی نزن ....... اگه راضی نشد خودم به روش خودم راضیش می کنم
بهتره دخالت نکنم
حوصله کل کل ندارم....
اما کاترینا نه درباره این ق..مار می دونه و نه نامزد...
به خونه رسیدیم
همین که وارد خونه شدم چهره نگران جنا رو دیدم
واقعا حوصله هیچکسو نداشتم
جنا : چیشد؟ ( نگران )
تهیونگ : چه می دونم از پدر بزرگ بپرس
پدر بزرگ : تهیونگگگگگگگ
مادر کاترینا : پدر ما صد بار بهتون زنگ زدیم چرا جواب نمی دادین؟
پدر بزرگ : احتیاجی ندیدم ( خونسرد )
مادر کاترینا : چیشد ؟ بخیر گذشت ؟ ( نگران )
پدر بزرگ : اره عالی بود
تهیونگ : منظورت چیه تو رسماً کاترینا رو به جونگ کوک فروختی
مادر کاترینا و جنا : چیییییییییییییییی
پدر بزرگ : نخیرم اینجور چیزی نیست
پدر بزرگ به طرف کاناپه رفت و نشست
جنا : پدر بزرگ چطوری تونستی همچنین کاری بکنی؟
اصلا چرا همیشه در قمار سر کاترینا معامله می کنید چرا ؟
مگه اون اسباب بازیه.. ( بغض )
پدر بزرگ : این به نفعشه
من فقط دارم گند کاریای پدرتونو جمع می کنم ( یکم داد )
الان باید تشکر کنین چون از دست اون روانی نجاتش دادم
مادر کاترینا : پدر کاترینا خودش می تونست از پس این نامزدش بر بیاد ولی تو بیشتر خرابش کردی
اگه اون روانی بفهمه زندش نمی زاره ( بغض )
پدر بزرگ : چطوری می تونست از پس کسی که از تیمارستان روسیه فرار کرده بر بیاد
نگاهشو به مامانم داد
پدربزرگ : ببین من تونستم در این ق..مار دو چیز بدست بیارم
یکی نجات دادن کاترینا از دست چول هو یکی هم بدست آوردن شهرتم چی از این بهتر ( خنده )
جنا : از این که اینقدر شهرت شهرت می کنی حالم بهم می خوره
جنا با چشمای گریان یه نگاه تحقیر آمیز بهم کرد و به طرف طبقه بالا به اتاقش رفت
می دونم از دستم عصبانیه
چون من نتونستم کاری کنم
نتونستم جلوشون رو بگیرم
اصلا کاترینا بفهمه چه ریکشنی نشون میده...؟
[ پایان فلش بک ]
( ویو کاترینا )
یعنی پدر بزرگ چیکارم داره
حتما کار مهمیه که نمی توان پشت تلفن گفت
ادامه دارد...
#قدرت_ازدواج
#𝐭𝐡𝐞_𝐩𝐨𝐰𝐞𝐫_𝐨𝐟_𝐦𝐚𝐫𝐫𝐢𝐚𝐠𝐞
𝐩𝐚𝐫𝐭 ⁹
تهیونگ : چجوری می خوای کاترینا رو راضی کنی ؟
پدر بزرگ : هر وقت ، وقت کردی بهش زنگ بزن و بگو برگرد کره پدر بزرگ کارت داره
اگه هم ازت پرسید چرا بگو نمی دونم فقط بهم گفت برگردی کره اونم مثل آدم برمیگرده
تهیونگ : صد در صد شرکتو بهانه می کنه
پدر بزرگ : اگه شرکتو بهانه کرد بگو پدر بزرگ حلش می کنه
نگاهمو از شیشه پنجره ماشین گرفتم و به پدر بزرگ دادم
سعی می کردم که آروم حرف بزنم ولی...... نتونستم
تهیونگ : پدر بزرگ ..... چطوری تونستی همچنین کاری بکنی؟
اصلا وقتی نمی زاری نظر بدم چرا گفتی منم بیام؟
نفس عمیقی کشیدم اما متاسفانه آروم نشدم
تهیونگ : قطعا کاترینا کاری می کنه که این ازدواج رو کنسل کن.......
پدر بزرگ : اون خیلی گ...وه می خوره ( عربده )
اون باید بره خداشو شکر کنه که بلاخره بهانه ای پیدا شده از دست اون نامزد روانیش فرار کنه
دیگه درباره اون حرفی نزن ....... اگه راضی نشد خودم به روش خودم راضیش می کنم
بهتره دخالت نکنم
حوصله کل کل ندارم....
اما کاترینا نه درباره این ق..مار می دونه و نه نامزد...
به خونه رسیدیم
همین که وارد خونه شدم چهره نگران جنا رو دیدم
واقعا حوصله هیچکسو نداشتم
جنا : چیشد؟ ( نگران )
تهیونگ : چه می دونم از پدر بزرگ بپرس
پدر بزرگ : تهیونگگگگگگگ
مادر کاترینا : پدر ما صد بار بهتون زنگ زدیم چرا جواب نمی دادین؟
پدر بزرگ : احتیاجی ندیدم ( خونسرد )
مادر کاترینا : چیشد ؟ بخیر گذشت ؟ ( نگران )
پدر بزرگ : اره عالی بود
تهیونگ : منظورت چیه تو رسماً کاترینا رو به جونگ کوک فروختی
مادر کاترینا و جنا : چیییییییییییییییی
پدر بزرگ : نخیرم اینجور چیزی نیست
پدر بزرگ به طرف کاناپه رفت و نشست
جنا : پدر بزرگ چطوری تونستی همچنین کاری بکنی؟
اصلا چرا همیشه در قمار سر کاترینا معامله می کنید چرا ؟
مگه اون اسباب بازیه.. ( بغض )
پدر بزرگ : این به نفعشه
من فقط دارم گند کاریای پدرتونو جمع می کنم ( یکم داد )
الان باید تشکر کنین چون از دست اون روانی نجاتش دادم
مادر کاترینا : پدر کاترینا خودش می تونست از پس این نامزدش بر بیاد ولی تو بیشتر خرابش کردی
اگه اون روانی بفهمه زندش نمی زاره ( بغض )
پدر بزرگ : چطوری می تونست از پس کسی که از تیمارستان روسیه فرار کرده بر بیاد
نگاهشو به مامانم داد
پدربزرگ : ببین من تونستم در این ق..مار دو چیز بدست بیارم
یکی نجات دادن کاترینا از دست چول هو یکی هم بدست آوردن شهرتم چی از این بهتر ( خنده )
جنا : از این که اینقدر شهرت شهرت می کنی حالم بهم می خوره
جنا با چشمای گریان یه نگاه تحقیر آمیز بهم کرد و به طرف طبقه بالا به اتاقش رفت
می دونم از دستم عصبانیه
چون من نتونستم کاری کنم
نتونستم جلوشون رو بگیرم
اصلا کاترینا بفهمه چه ریکشنی نشون میده...؟
[ پایان فلش بک ]
( ویو کاترینا )
یعنی پدر بزرگ چیکارم داره
حتما کار مهمیه که نمی توان پشت تلفن گفت
ادامه دارد...
#قدرت_ازدواج
- ۴.۳k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط