{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄

رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄
پارت ۱۸
نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
جونگکوک تهیونگ رو به اتاقش برد و او را روی تخت گزاشت. لیلیام با حسادت بهش نگاه کرد.
_چرا به یک خدمتکار اهمیت میدی؟ همون بهتر بمیره.
جونگکوک بلند شد و با اعصبانیت سیلی محکمی بهش زد.
_گمشو بیرون قبل ازاینکه گردنت رو بشکنم!!!
لیلیام با ناراحتی اشک ریخت و با اکراه و با ترس رفت.
نگهبان ها دکتر رو اوردن و دکتر پارک به سرعت شروع به بررسی تهیونگ کرد.
بعد از وصل کردن سرم به تهیونگ روبه ینا، مین سو و جونگکوک کرد.
_پادشاه جئون، ایشون به علت افت فشار خون و سوءتغذیه بی هوش شدن....
جونگکوک اخم کرد و الفایش با نگرانی برای امگایش غرش کرد.
دکتر پارک_آیا در این چند روز در رفتارش تغییری احساس کردید؟
ینا با نگرانی جلو اومد
_اره، همش میره دستشویی... خدمتکارها گزارش دادن چند باری حالت تهوع داشته... اتفاقی براش افتاده، اقای پارک؟
_بله، ملکه..... ایشون.... ایشون....
جونگکوک با خشم به جلو رفت
_تهیونگ چی؟! بهم بگو! باید بهم بگی امگایم چی شده!
_متاسفانه یا خوشبختانه ایشون باردار هستن....
اتاق در سکوتی وحشتناک فرو رفت.
جونگکوک با بهت به دکتر پارک نگاه کرد اما با نزدیک شدن پدرش سرش رو پایین انداخت.
مین سو_جونگکوک..... کار توعه؟...
جونگکوک جوابی نداد و شرمسار دستی در موهایش کشید.
_جوابم رو بده، جئون جونگکوک!!
_اره، کار من بود!! من حامله اش کردم!
مین سو دستش رو برد بالا برای سیلی زدن به جونگکوک، اما مکث کرد و با اعصبانیت روبه ینا کرد.
_تحویل بگیر، ملکه خانوم! پسر لجبازت بلاخره تولش رو توی تهیونگ کاشت!! انگار نه انگار یک ماه دیگه باید ازدواج کنه!! حالا به دربار باید چی بگم؟!
ینا با ناراحتی به سمت جونگکوک رفت
_جونگکوک... خوب میدونی که اشتباه کردی، حالا خودت هم باید جبران کنی
_بله مامان... میدونم.... میتونم... میتونم با هردوشون ازدواج کنم...
مین سو_دیگه چی؟!!
ینا بازوی مین سو رو گرفت و سعی کرد ارومش کنه
ینا_جونگکوک درست میگه عزیزم.... اینطوری خیلی بهتره... هم توله ی تهیونگ بدون پدر نمیماند هم لیلیام به جونگکوک میرسد.
مین سو_لیلیام به این اعتراض میکنه...
ینا_اون که نمیتونه روی حرف تو و پدرش حرفی بزنه... پدرش هم که گوش به فرمان توعه..
مین سو خواست اعتراض کنه اما با دیدن چشمان معصوم و گرد شده ی ینا گارد مخالفتش رو پایین اورد.
_باشه... اما جواب دربار رو خودتون میدید...
ینا لبخند زد
_باکمال میل، پادشاه من...
مین سو با حرف های ینا چشمانش رو چرخاند هرچند که نتوانست پوزخندش رو پنهان کنه.
دیدگاه ها (۰)

معرفی: جانگ هوسوک: رئیس مافیا، دورگه، نیمی انسان و نیمی خون ...

پایانش خوش باشه یا نه؟

رمان افسانه خورشید و ماه🌞🌚🪄پارت ۱۳نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جای...

رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄پارت ۱۲نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط