{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 پارت بیست‌ویکم | بدون جونگکوک

🖤 پارت بیست‌ویکم | بدون جونگکوک

لانا تمام شب به پیام خیره موند.

«فردا تنها بیا.»

صبح، جونگکوک وارد اتاق شد.

— چرا این‌قدر ساکتی؟

لانا گوشی رو قایم کرد.

— چیزی نیست.

جونگکوک مشکوک نگاهش کرد.

— لانا...

— گفتم چیزی نیست!

جونگکوک نزدیک شد.

— داری ازم چیزی پنهان می‌کنی؟

لانا نگاهش کرد.

برای چند ثانیه دلش می‌خواست همه‌چیز رو بگه.

اما یاد حرف پدرش افتاد:

«به جونگکوک اعتماد نکن.»

پس فقط گفت:

— نه.

ساعت هشت شب، لانا یواشکی از عمارت بیرون رفت.

به آدرس پیام رسید.

یک ساختمان متروکه.

در را باز کرد.

— بابا؟

صدایی از تاریکی آمد:

— بالاخره اومدی.

لانا برگشت.

مردی روبه‌رویش ایستاده بود.

اما پدرش نبود.

مرد لبخند زد.

— پدرت اینجا نیست.

لانا عقب رفت.

— پس چرا منو کشوندی اینجا؟

مرد یک پوشه به سمتش گرفت.

— چون این، جواب تمام سؤال‌هاته.

لانا پوشه رو باز کرد.

اولین صفحه را که دید...

خون در رگ‌هاش خشک شد.

بالای صفحه نوشته بود:

«پرونده: لانا — آزمایش DNA»

و زیرش...

نام واقعی پدرش چیز دیگری بود.

ادامه دارد... 🖤🥀


🖤 پارت بیست‌ویکم | بدون جونگکوک

لانا تمام شب به پیام خیره موند.

«فردا تنها بیا.»

صبح، جونگکوک وارد اتاق شد.

— چرا این‌قدر ساکتی؟

لانا گوشی رو قایم کرد.

— چیزی نیست.

جونگکوک مشکوک نگاهش کرد.

— لانا...

— گفتم چیزی نیست!

جونگکوک نزدیک شد.

— داری ازم چیزی پنهان می‌کنی؟

لانا نگاهش کرد.

برای چند ثانیه دلش می‌خواست همه‌چیز رو بگه.

اما یاد حرف پدرش افتاد:

«به جونگکوک اعتماد نکن.»

پس فقط گفت:

— نه.


---

ساعت هشت شب، لانا یواشکی از عمارت بیرون رفت.

به آدرس پیام رسید.

یک ساختمان متروکه.

در را باز کرد.

— بابا؟

صدایی از تاریکی آمد:

— بالاخره اومدی.

لانا برگشت.

مردی روبه‌رویش ایستاده بود.

اما پدرش نبود.

مرد لبخند زد.

— پدرت اینجا نیست.

لانا عقب رفت.

— پس چرا منو کشوندی اینجا؟

مرد یک پوشه به سمتش گرفت.

— چون این، جواب تمام سؤال‌هاته.

لانا پوشه رو باز کرد.

اولین صفحه را که دید...

خون در رگ‌هاش خشک شد.

بالای صفحه نوشته بود:

«پرونده: لانا — آزمایش DNA»

و زیرش...

نام واقعی پدرش چیز دیگری بود.

ادامه دارد... 🖤🥀
بچه ها من کل فیکو دیشب نوشتم 49 پارت شد
الان آپ نمیشههههههه
همش خطا میده
سعیمو میکنم که تا قبل ظهر براتون بزارم
حمایت فراموش نشه تنکیو بای بای✨✨
دیدگاه ها (۲)

🖤 پارت ۳۲ | «دختر من»لانا با ناباوری به پدرش خیره شد.— «منظو...

🖤پارت ۸ | 《گذشته لانا》مرد چند قدم جلو آمد.کوک جلوی لانا ایست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط