{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آسمان عشق

pt0
باران می‌بارید. انگار آسمان هم داشت غم دنیا را گریه می‌کرد. یا شاید هم داشت خودش را می‌شست؛ از گناهان، از دروغ‌ها، از آدم‌هایی که دیگر نبودند. سایه‌ها بلندتر شده بودند و هر قدم، پژواکی بود در سکوتی سنگین. صدای باد میان شاخه‌های لخت درختان، شبیه ناله‌ی کسانی بود که گم شده‌اند. کسی به دنبال گمشده‌ای می‌گشت، یا کسی منتظر بود تا پیدا شود؟ شاید هم فقط داشتند قدم می‌زدند، بی‌هدف، میانِ جهانی که دیگر هیچ معنایی نداشت.
الایرا، ایستاده بود میانِ آن نیمکتِ چوبیِ همیشگی، همان‌که بوی باران و خاکِ نم‌کشیده می‌داد. پارک را دوست داشت؛ همیشه دوست داشت. قبل از اینکه همه‌چیز بوی «نبودن» بگیرد. مادرش همیشه دستش را می‌گرفت و می‌گفت: «الایرای من، اینجا فقط ما دوتا هستیم. دنیای خودمون.» ولی مادرش هم دیگر نبود. همین حالا هم، مثل هزاران بارِ قبل، حس می‌کرد چیزی در هوا سنگینی می‌کند؛ جایِ خالیِ کسی که حتی نمی‌شناخت. حس می‌کرد پدرش، یا هرکه بود، باید این‌جا باشد. باید چیزی در این سکوتِ غریب، پاسخی باشد به این حسِ پوچیِ بی‌پایان. دستش را مشت کرد. هوا سرد بود، یا شاید هم دلش.
آن سوی آینه تلفنی زنگ خورد.
صدای خش‌دارِ پشتِ خط، آرامشِ موقتِ شبانه‌اش را شکاند. «کارِ جدید.» همیشه همین‌طور شروع می‌شد. «یه محافظت ساده. یه دختر. پول خوب. جزئیات رو بعداً می‌گیری.» ایوان فقط شنید. لازم نبود بپرسد. شغلش همین بود، انجام دادنِ کاری که بهش سپرده می‌شد. قبول کرد. همیشه قبول می‌کرد. پول، تنها زبانی بود که بلد بود حرف بزند، یا شاید هم تنها چیزی بود که می‌توانست به زندگیش شکل بدهد، حتی اگر آن شکل، یک دایره‌ی بی‌انتها از تاریکی باشد. یک «مدیر عامل»… اسمش مهم نبود. فقط پولش بود که مهم بود. چشم‌هایش را بست. سیاه بود. مثل همیشه.
دیدگاه ها (۵)

برخلاف رویه‌های معمول در صنعت کی‌پاپ و بخصوص کمپانی HYBE، که...

ادیت خودم☆نظر؟بازم از این مدل ادیتا بزنم؟

هیسونگ هنوز توی توییتر ترنده و بیش از ۲۰ میلیون بار منشن شده...

خوشگلام ی داستان دارم که خودم نوشتمه بنظرتون بزارمش؟یکم از ح...

تکپارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط